افق دید قرآنی حافظ (۶)

زاویه دید انسان به خدای آفریننده، هستی، انسان ( خود)، طبیعت و دیگری چیست؟ آن چیستی را چگونه تبیین می کند؟ روایت او از این پنج مقوله که در نسبت نزدیک با همند و در هم تنیده چیست؟ بدیهی ست کسی که به خدای آفریننده باور ندارد، نگاهش یا افق دیدش با انسانی که به خداوند باور دارد و روایت آفرینش هستی در کتاب مقدس یا قرآن را می پذیرد متفاوت است.
قرآن مجید روایتی از هستی و آفرینش انسان در ظرف زمانی ازل و ابدست. انسان را به قله ای می برد تا از آنجا به چهارسوی افق نگاه کند. جهان و انسان چگونه آفریده شد؛ نسبت بین خداوند و انسان چگونه است؛ امانت الاهی و سجده فرشتگان و زندگی و بعد اخراج انسان از بهشت عدن نشانه چیست؟
آرمان انسان کدام است؟ ابدیت در ذهن او چگونه معنی می شود؟ مقصود از آفرینش چه بود؟ زندگی این جهانی را چگونه تفسیر می کند؟ رابطه او با دیگران چگونه تبیین می شود؟
داستان آفرینش یکی از زیباترین فصل های کتاب های آسمانی، به ویژه کتاب مقدس، اوستا و قرآن مجید است. افسانه ها و اساطیر هم در این زمینه غنی و رنگارنگند. داستان آفرینش گویی تفسیر شناسنامه و بیان هویت انسان است. به او می گوید، تو کجایی هستی؟ در کجایی؟ و به کجا می روی؟ به تعبیر امام علی علیه السلام: رحمت خداوند بر انسانی که بداند « مِنْ اَیْن وَ فی اَیْن و اِلی اَیْن؟»
قرآن مجيد داستان آفرينش انسان را در سوره هاي مختلف، مطرح کرده است. مثل موزاییک، هر تکه ای از داستان در سوره ای است. مثل مجموعه ای از آینه، وقتی آن ها را در کنار و رویاروی هم قرار می دهیم، می توان نمایی یا شمایی از داستان آفرینش جهان و انسان را در آن ها دید.
در غزلیات حافظ هم داستان آفرینش به همین صورت در غزل های مختلف و تکه تکه یا گسسته مطرح شده است. منتها این تکه ها یکدیگر را کامل و معنا می کنند. چنان که آیات قرآن مجید: « یفسر بعضه بعضا»
تفسیر متن با خود متن، در واقع بهترین و مطمئن ترین شیوه شناخت متن و راه یافتن به مقصود ماتن است. به اصطلاح امروزی متن را بایست در چارچوب نوشته یا سیاق عبارت ها و زیر- متن دید و سنجید. این چارچوب یا سیاق در باره آیات قرآن مجید، نخست در یک گروه از آیات در یک سوره صورت بندی می شود. مثل شیوه علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، که آیات را برای تفسیر گروه بندی نموده است. دوم در یک سوره، سوم درنسبت با سوره های مشابه، چهارم در سوره های مکی یا مدنی و پنجم در کلِّ قرآن مجید. چنان که زمخشری در تفسیر کشّاف که تفسیر محبوب حافظ بوده است، می گوید تمام قرآن را می توان به عنوان یک سوره و یا یک آیه تلقی کرد. یعنی انسجام و تلائم آیات تا به این حد، تار و پودی در هم تنیده و یگانه دارند. بدیهی ست که نمی توان از دیوان خواجه شیراز چنین انتظاری داشت. او انسان است، هرچند هنر خود را به والایی تمام رسانیده است. اما نمی توان از او انتظار داشت که همان صورت بندی و ساختار و میناگری های آیات قرآن مجید در دیوان او مشاهده و سنجیده شود. مثال روشنی را می توان مطرح کرد. در قرآن مجید که سخن از تاریکی و روشنایی مطرح شده است. برای تاریکی واژه جمع «ظلمات» همیشه به کار رفته است. واژه مفرد «ظلمت» در قرآن وجود ندارد و برای روشنایی همیشه واژه مفرد «نور» استفاده شده است و واژه جمع «انوار» در قرآن وجود ندارد. این انسجام و میناگری خارج از توان بشری است. چنان که در دیوان حافظ هر چهار واژه انوار و نور و ظلمات و ظلمت به شکل مفرد و جمع به کار رفته است. مثال دیگر، قران مجید بین حرث و زرع تفاوت قائل است. کشاورز دانه را در خاک می افشاند. این حرث است. اما رویش دانه و شکفتن جوانه و به ثمر رسیدن میوه و محصول و تحقق انواع رنگ ها در گلها و برگ ها و شاخه ها دیگر کار کشاورز نیست، کار خدای آفریننده است. در سوره واقعه به روشنی تفاوت این دو مفهوم تبیین شده است.
أَفَرَأَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ * أَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ ( الواقعه: ۶۳ و ۶۴) دو گانه حرث و زرع، دوگانه نور و ظلمات همان مفهوم مثانی و سبک بیانی قرآن مجید است.
روایت آفرینش هستی و جهان، در قرآن مجید مرکزیتش روایت آفرینش انسان است. چرخ در گردش اسیر هوش اوست و فرشتگان در برابر او بر خاک می افتند و سجده می کنند. انسان چراغدار و پرچمدار معرفت اسماء و عشق است.
حافظ در بیان داستان آفرینش دو نکته بسیار ظریف و ابتکاری به کار برده است. به جای ضمیر سوم شخص از ضمیر متکلم استفاده کرده است. خود را در مرکزیت آفرینش قرار داده است. او دیده است و برای ما روایت دیدار خود را تعریف می کند. او به جای آدم نشسته است. او خود در داستان آفرینش از ازل تا ابد حضور دارد و خود راوی این حضور است.
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد و ز سر پیمان نرود
به همین خاطر در بهشت حضور دارد.
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
یعنی بر گلبرگ نسرین غزل های حافظ را نوشته بودند. چنان که:
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
آن کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
مستی و معرفت او از ازل آغاز شده و تا ابد امتداد پیدا می کند. او راوی چنین مستی ازلی و ابدی ست.
سر زمستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
آن جرعه ازلی و آن جرعه مانای ابدی، گوهر حضور حافظ در اندیشه و هنر و فرهنگ ماست. عنصری و فرخی سیستانی و یا حتی خواجه حافظ شیرازی در غزل-قصیده هایی که در مدح شاهان و فرمانروایان سروده اند؛ به امر متغیر نابود شونده چنگ زده اند. به همین خاطر عنصری در زندگی مردم و در فرهنگ ما حضور ندارد. مردم به سخنش استناد نمی کنند. حداکثر به یاد می آوریم که خاقانی در باره اش سروده است:
شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
آن دیگدان و آلات خوان، بر باد رفته است، اما:
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم
این بیت اوج در اوج در اوج است. زیبایی و والایی و ژرفایش پایان ناپذیرست. آمیزه ای از جهان بینی و جان بینی در یک بیت است. گوهر معرفت عاشقانه است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)