دولت عشق (۱۰)

در چهار مرتبه یا ساحتِ عشق در دیوان حافظ، می توان صورتبندی چهارگانه را به این شکل توضیح داد:یکم، در عشق عارفانه، معشوق «خداوند»ست؛ معشوق ازلی و ابدی. تمامی غزل های عرشی حافظ در این قلمرو قرار می گیرند.-عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.
عشق کانون هستی ست و-طفیل هستی عشقند آدمی و پری
در حافظ خانلری، طفیل مستی عشقند، ترجیح داده شده است که البته لطیف است.
دوم: در عشق عرفی، معشوق «انسان» است. برخی غزل های عاشقانه حافظ صریح و روشن فریاد می زنند که انسانی و زمینی اند، دشوار می توان آن ها را غزل عارفانه خواند؛ به ویژه غزل هایی که از شور و حال غزل می توان گمان کرد، که به دوران جوانی حافظ تعلق دارد. کسانی که خواسته اند تمامی غزلیات حافظ را تفسیر عارفانه کنند، فراموش کرده اند که خداوند در باره پیامبر اسلام تعبیر بشر را به کار برده است. آن هم با تاکید تمام: « انما انا بشر مثلکم» ( الکهف: ۱۱۰) زیباترین وجه بشری انسان همان گرایش و احساس عشق انسانی و یا زمینی است. هنر که تاج سر آفرینش است در مدار عشق الهی و عشق انسانی گردیده است.
سوم: در عشق رندانه، معشوق مثل ژانوس الهه یونانی، دو چهره الهی و انسانی داراست. معشوقه «انسان-خدا» است. تفاوت زاویه دید حافظ شناسان در باره برخی از غزلیات حافظ، از همین بُعد است. همان افراط و تفریط آشنایی که در جامعه ما نا آشنا نیست! برخی عالمان دین مثل مرتضی مطهری که حافظ را عارف تمام و غزلیات او را تماما عرفانی تلقی کرده اند، در یکسو ایستاده اند. و در طرف دیگر حافظ شناسان متجدد و یا حتی به شدت سنتی مثل ابوالفضل برقعی در دیوان حافظ شکن، که خواسته است حافظ را بشکند و حافظ را اهل فسق و فجور و کفر معرفی کرده است! طرفه اینکه حافظ دیوان غزلیاتش را در مدت پنجاه سال سروده است، تقریبا ماهی یک غزل و سید ابوالفضل برقعی «حافظ شکن» را با همان تعداد غزل، در یک ماه سروده است. حضرت آیت الله العظمی علامه سید ابوالفضل برقعی که هکذا همین عنوان بر جلد کتابش درج شده است. سروده است:
به عقبی حق تو را گوید چرا ای برقعی گفتی
غزل های به این مفتی جوابت چیست فردا را
(حافظ شکن، ص ۶۷)
پیداست که جوابی ندارد! جواب مینیاتور را که نمی شود با کاریکاتور داد. از آنجا که در دیوان حافظ شکن، غزل حافظ روایت می شود و پاسخ-غزل برقعی بعد از غزل حافظ می آید. نمایشکاه غریبی از مینیاتور و کاریکاتور برپاست. البته پاسخ حافظ هم روشن است:
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
غزل رندانه—حال دل با تو گفتنم هوس است، از جمله شواهد ناب شهر رندانه است.
چهارم: در عشق نظری یا ادبی، معشوق «نفس زیبایی» یا جمال است. عاشق، عاشق زیبایی ست و چشم و خط و خال و ابرو بهانه ای برای ستایش زیبایی
بدیهی است که تعبیر « دولت عشق» که با دولت سرمد و دولت قرآن و دولت فقر و دولت وصال و دولت هجر و دولت غم و… تفسیر می شود، با عشق عارفانه تناسب دارد.
تفاوت عشق عارفانه و عشق انسانی، مثل تفاوت خداوند و انسان است! یکی ازلی ابدی است و دیگری در سیر و چارچوب زمان معین معنی می شود. یکی فطری ست و از حقیقت هویت انسانی ریشه می گیرد، دیگری امری طبیعی ست، چنان که بسیاری در زندگی خود، ناخوانده نقش مقصود عاشق نمی شوند و زندگی شان به سر می رسد. در عشق عرفانی حقیقت زندگی همان عشق است. در عشق طبیعی و انسانی، عشق در کنار زندگی ست.
در عشق عارفانه عاشق خود را برای معشوق می خواهد و در عشق انسانی معشوق یا معشوقه را برای خود. در عشق عارفانه گلایه از سختی راه و دشواری های طریق وجود ندارد، منظومه های عشق انسانی سرشار از گلایه و ناله و ندبه است. عشق عارفانه روزافزون است، در حالی که عشق انسانی ممکن است در گذار زمان سرد ویا حتی خاموش شود.
ذر یک کلام عشق عارفانه ذاتی و عشق انسانی و عرفی عرضی است. به همین خاطر ابن فارض و پس از او حافظ، عشق را مساوی و مساوق حیات تفسیر کرده اند و:
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
عاشقان به تعبیر ابن فارض، سینه شان صندوق راز های عاشقانه است. زبان فرو می بندند. اگر آنان را به هجران تهدید کنند، از شدت اندوه و هراس جان می سپرند. اگر عاشقان را به مرگ تهدید کنند؛به مرگ خوشامد می گویند وجان فدای عشق می کنند. به جان خودم! آنان حقیقتا عاشقند و بقیه بازیچه اند.
وإن أودِعوا سِراً رأيتَ صُدورهم
قُبوراً لأسرارٍ تُنَزّهُ عن نَقلِ
وإن هُدّدوا بالهَجْرِ ماتوا مَخافَةً
وإن أوعِدوا بالقَتْلِ حنّوا إلى القتل
لَعَمري هُمُ العُشّاقُ عندي حقيقةً
على الجِدّ والباقون منهم على الهَزْل

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)