عشق و رندی (۱۱)

عشق حقیقت عزیزالوجود گرانقدری است که بایست از آن مراقبت کرد. عاشق در بحث ما خواجه شیراز بایست مراقب عشق عارفانه و انسانی و نظری و رندانه خود باشد.
می دانیم که روی سوی قبله داشتن جهت نماز است، اما طهارت ظرف و زمینه پیوسته نماز است. نماز هر باطنی که داشته باشد، بدون طهارت نماز نیست. تمام ارکان نماز در ظرفِ مدام طهارت معنا پیدا می کنند. نماز عشق هم بدون طهارت روح ممکن نیست. لا یَمَسَّهُ اِلّا المُطَهَّرُون ( الواقعه:۷۹) بدون طهارت ظاهر نمی توان صورت آیات را مسّ و لمس کرد. بدون طهارت باطن هم نمی توان به حقیقت و ژرفای معانی آیات راه یافت.— پاک شو اول و پس دیده بر ان پاک انداز! بایست به اب دیده و خون جگر طهارت کرد. تفاوت کعبه با بتخانه از دید حافظ« طهارت » است. «چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی ست!»
برخی طهارت را طهارت ظاهری که با وضو گرفتن محقق می شود، تلقی کرده اند. برخی به طهارت باطن توجه داشته اند. عبدالرحمان سلمی ( د.۴۱۲ه) در تفسیر حقائق التفسیر، به طهارت راز، یعنی راز داری اشاره کرده است.
رندی در نگاه حافظ، شیوه مراقبت از عشق است. عشق موضوع است و رندی شیوه و چگونگی نگهبانی از عشق. رندی ظرف است و عشق مظروف. بین دوتن از حافظ شناسان، بهاءالدین خرمشاهی و نصرالله پورجوادی این اختلاف نظر و محاکات پیش آمده بود، که عشق همان رندی است و یا متفاوت اند. نصرالله پورجوادی عشق و رندی را یگانه تلقی کرده است.
( بهاء الدین خرمشاهی، حافظ حافظه ماست، نشر قطره،۱۳۸۷. ص۲۸۱)
محمد رضا شفیعی کدکنی، نیز عشق و رندی را همانند و یا دو روی یک سکه تلقّی کرده است. ( این کیمیای هستی ج ۲ ص ۶۱) در تمام غزلیات حافظ چنین داوری را نمی توان تعمیم داد؛ رندی روش است و عشق محتوی و مضمون.
به گمانم همین تفسیر که رندی را ظرف و شیوه تلقی کنیم و عشق را مظروف و موضوع می تواند، راهگشا باشد.
به عنوان نمونه:
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
پیداست رندی یک نحوه یا شیوه رفتار است. حافظ به صراحت از « شیوه رندی» یاد کرده است:
نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست
شیوه رندی و خوشباشی عیاران خوش است
و:
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم
افزون بر شیوه رندی، از طریق رندی هم یاد شده است:
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس این گمان ندارد
رندی در غزلی در تقابل با زاهدی قرار گرفته است. البته در همان منزلت زهد ظاهری که « زهدِ نَفْس» است و صورت آن دل کندن از نعمت های این جهانی و دل بستن به نعمت های حور و قصور آن جهانی! « زهدِ دل» از منزلت دلبستگی به نعمت های آن جهانی هم فراتر می رود و از دوست جز دوست تمنا نمی کند. عاشق حقیقی و مست از این زاویه خود زاهد است، تا به مرتبت « زهدِ جان» برسد و فقر کامل، و غیری برجای نماند. زاهدان که در غزلیات حافظ مذمّت شده اند، شیوه و نحوه رفتار دینی برای نشان دادن بی اعتنایی به دنیا بوده است.
چون حُسنِ عاقبت نه به رندیّ و زاهدی ست
آن به که کار خود به عنایت رها کنیم
رندی را بایست آموخت. در حالي كه علم عشق در دفتر نباشد. به اصطلاح رندی خود فوت و فن و راه و رسم ویژه خود را داراست.
رندی آموز و کَرَم کن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد می و انسان نشود
توجه داشته باشیم که این بیت در واقع خطاب به واعظ شهر سروده شده است، که: « ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود!» ببینید چند لایه رندی در همین غزل پیداست. البته مواردی هم در دیوان حافظ می یابیم که گویی رندی همسنگ و مساوی عشق مطرح شده است. شاید بتوان تمثیل ابونواس شاعرِ شراب را که در باره تشابه و آمیختگی شراب و جام بلورین سروده است، شاهد آورد:
رَقَّ الزُجاجَ و رَقَّت الخَمْر
فَتَشابَها و تَشاکَلَ الاَمْر
کانّما خَمْرٌ بِلا قَدَح
وَ کَانّما قَدَحٌ بِلا خَمْر
شراب و جام آن چنان زلال و رقيقند كه گویی قدحی است که در آن شرابی نیست، یا شرابی ست که در قدح نیست! قدح، همان رندی و شراب، شراب عشق است. فخرالدین مزارعی در کتاب « مفهوم رندی در شعر حافظ» به ۴۷ مورد از واژه رند و رندی و رندان در دیوان حافظ پرداخته و وجوه تمایز و مشابهت را به نیکویی بررسی کرده است. با توجه به جمیع موارد می توان رندی را شیوه و طریق یا سبک عشقبازی و مراقبت از عشق و عاشق تلقی کرد.
چرا حافظ می بایست شیوه رندی پیشه کند؟ برای این که او در روزگاری غریب، پرحادثه، انقلاب زمانه، در متن طوفان تند باد حوادث زندگی می کرد. روزگار او روزگار اضطراب بود. ابوالفتح بستی وقتی با اضطراب زمانه رویارو شد، دلزدگی و افسردگی خود را این گونه بیان کرد:
لا تَلومْنی فی اضْطِرابٍ تَریهُ
فی کتابٍ اَخُطُّه و القَریضُ
بِاَنّ اَعَزَّ الْاشیاءَ عندی وُجُود
صِحّةِ القَولِ في الزّمانِ مَريضُ
در اين پريشانی كه در نوشته هایم و شعرم می بينی، ملامتم مکن.
نایاب ترین پدیده ها برایم، سخن درست در زمانه بیماراست.
حافظ شیوه دیگری دارد. او به ما می گوید؛ شما هم ای بسا با چنین روزگار تلخ فرساینده ای رویارو شوید، با سیطره تزویر و رونق ریا، اما چراغ امید را فروزان نگاهدارید و :
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
اگر از حافظ برای همه زمان ها و همه انسان ها فقط همین یک بیت را به ارمغان و به یادگار نهاده بود، بس بود تا آفتاب امید را در زندگی ما بتاباند و شعله شور را در زندگی انسان بیافروزد و اراده ها را صیقل بزند.
واژه رند پیش از حافظ ، وجود داشته است. مفهوم رندی هم در دیوان سنایی و عطار دیده می شود. اما رند و رند در دیوان حافظ در یک منظومه نو حضور پیدا کرده اند. این واژه و مفهوم از طریق او به جامعه راه یافته است. تبدیل به فرهنگ شده است. به عبارت دیگر حافظ در واژگان کهنه، نفسی نو دمیده است. « شعر حافظ اگر چه در دوره انحطاط ادب و تسلط افکار اجنبی بر زبان و فکر ایرانیان شروع شده، و روی هم رفته شعرای معاصر وی اگر چه در احیای شعر کوشش را به آخرین درجه رسانیده اند، سخنی تازه نیاورده و از انحطاط شعر فارسی جلوگیری نکرده اند ولیکن با این همه از حیث متانت فکر و عمق و غور معانی و بیان آن ها در قوی ترین عبارت با رعایت دقایق ادبی، از حیث تناسب معانی کلمات با یکدیگر و بیان معانی متین در عبارات مختلف و تقصیر و حسن عبارت، بر اصل معنی و ابراز آن در صورت اختراع و ابتکار شعر، حافظ همپایه اشعار گذشتگان است. مخصوصا اشعار حافظ از آن جهت که آزادی فکر و عقیده در آن کاملا رعایت شده و شهامت گوینده را از هر حیث می رساند و می توان گفت بر خلاف اکثر، بی تقصیر سروده شده و در میان اشعار فارسی حافظ بی نظیر است. قوّت ذوق حافظ و حُسن بیان و خلاصه آن چه به رندی و قلندری از وی تعبیر می کنند به جز اشعار مولوی در زبان فارسی نظیر ندارد، زیراحافظ جمیع رسوم ناپسندعصر خود را انتقادکرده و در انتقاد،طرز عجیبی به کار برده که حتّی آهنگ کلمات هم به تأثیر معنیکمک کرده و جنبه منتقدانه دارد.»
( بدیع الزمان فروزانفر، تاریخ ادبیات ایران، به کوشش عنایت الله مجیدی،سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۸۳، ص:۲۹۵ تا ۲۹۶)
این سخن فروزانفر که حافظ، سخن تازه ای نیاورده است. توسط محمد رضا شفیعی کدکنی شاگرد ممتاز فروزانفر و امروزه استاد استادان زبان و ادب فارسی، نیز به عین رضا روایت شده است.
شفیعی افزون بر معانی به مفردات هم در دیوان حافظ اشاره کرده است: « مفردات اشعار او هیچ کدام از خودش نیست اما اغلب ترکیبات و شیوه بیان نو و ابداعی است و این است که غزل های او یک شاهکار عظیم محسوب می شود.» ( این کیمیای هستی، ج ۲ ص ۴۶)
در مورد میراث اندیشه حافظ هم همین داوری صورت گرفته است: « حافظ به اعتبار تفکر، هیچ اندیشه نوی را وارد قلمرو پهناور هنر ننمود.» ( همان، ص ۱۵۷) نمی توان بدون توضیح و تفسیر اندیشه، قلمرو و ساحت آن چنین سخنی را مطرح کرد. به عنوان مثال، می توان گفت، استاد رضای بنّای اصفهانی، معمار مسجد و محراب مسجد شیخ لطف الله اصفهان، که چشم هنر ایران است، هیچ مفردات تازه و ابتکار نویی را در معماری به خرج نداده است. شکل و شمایل محراب همان است که بود، مفردات هم همان خاک و گچ و کاشی و رنگ. او نیز تنها در ترکیب چنان معجزه ای را در معماری آفریده است. رحمت و رضوان خداوند بر استاد ما روانشاد لطف الله هنرفر، وقتی جمع دانشجویان در برابر محراب مسجد شیخ لطف الله ایستاده بودیم. استاد هنرفر كه شيداي اصفهان بود، با ةشماني كه برق اشك در ان مي درخشيد و لب هايي كه آشكارا مي لرزيد، گفت این دیگر خاک و گچ و رنگ نیست، از جنس جان است! غزل حافظ است که با همان انحنا ها و ابهام هاو ایهام ها، با پیچ و تاب ها در برابر ما ایستاده و حرف می زند!
از این رو سخن استادان فروزانفر و شفیعی کدکنی شایسته مناقشه جدّی ست. در بحث بررسی سبک حافظ و پایه بلند نظم او به این موضوع می پردازم

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)