نشانه ها و نمونه های رندی حافظ (۱۲)

این بخش نشانه ها و نمونه های رندی حافظ را امروز ۲۳ فروردین سال ۱۳۹۹ وقتی می نویسم، که وبای کرونا عالمگیر شده است. تعداد قربانیان در جهان به رقمی بیش از صد هزار نفر رسیده است. مرگ فراگیر و گسترده از انسان ها عدد ساخته است. آمریکا از حیث تعداد مبتلایان بیش از نیم میلیون نفر و کشته شدگان به ۲۱۶۶۸نفر رسیده است. در دنیا اول است. در ایران تعداد کشته شدگان به رقم ۴۴۷۴ تن رسیده است. جهان نیمه تعطیل است. همه در خانه هایشان نشسته اند و به ضرورت خانه را ترک می کنند. مرگ آسان و روان شده است. در نیویورک گور های دسته جمعی می کَنَند. بنیاد عمر بر باد است. آرزوها در افقی دور دست و ای بسا در افق محال چشمک می زند! از شما چه پنهان گاه با خود می گویم آیا همین یادداشت ها به سرانجام می رسد؟ این غزل حافظ زنده و گویا در برابرم ایستاده است:
بیا که قصر اَمل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاد ست
در عمر خویش ندیده بودم که بنیاد عمر و آرزو اینگونه مثل حباب لرزان و شکننده باشد. و انسان ها نه به اختیار که به اکراه و اجبار از رنگ تعلق آزاد شده باشند! و:
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
به روشنی می بینیم که: پیوند عمر بسته به مویی ست هوشدار!

***
پیش از خواجه حافظ، خیام نیشابوری تصویر و تابلو شگفت انگیزی از رند ترسیم کرده است. این تابلو یگانه و ممتاز است:
رندی دیدم نشسته بر خِنْگِ زمین،
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین،
نی حق، نه حقیقت، نه شریعت نه یقین،
اندر دو جهان کرا بُوَد زَهرهٔ این؟
رند حافظ، در سوی حقیقت و یقین و حق و عشق و مستی ایستاده است. در تقابل با زهد و ریا وستم است. باور دارد که دوران ریا و زهد و ستم به سر می رسد.
فقیه و شیخ و امام و واعظ و صوفی و قاضی و محتسب و زاهد در یک سوی ایستاده اند. سوی دیگر پیرمغان و مرشد عشق و رند پاکباز و مست و ساقی و حافظ!
تزویر و زهد و ریا و تقوی و غرور و خود فروشی در یک سویند و رندی و عاشقی و مستی و راستی و شکسته دلی و درویشی در سوی دیگر.
مدرسه و مسجد و خانقاه و صومعه و خرقه و دلق ازرق در یک سویند و دیر مغان و خرابات و میکده و میخانه و چنگ و چغانه و می لعل و کشتی باده در سوی دیگر. دلیل شور تابناک و شتاب شیرین و سرزندگی و نشاط در دیوان حافظ همین است که او جهانی آفریده است، که مجموعه عناصر در آن سخن می گویند و تشخص پیدا کرده اند.
در واقع رند در جهان منظومه او بازیگری هوشمندست که راه ورسم پرواز در توفان و گریز از دام و مراقبت از عشق و عاشقی و مستی را به خوبی می داند. چنین جهانی نه در دیوان سنایی دیده می شود و نه دیوان عطار
گویی رند و خرابات و پیرمغان در دیوان های شاعران پیش از حافظ در فاصله و گسسته از هم چیده شده اند، در تقابل با رقیب نیز نیستند. خطر و خوفی آنان را تهدید نمی کند. رند در دیوان های پیش از حافظ، تابلویی است که بر دیوار نصب شده است. دیوان مانند نمایشگاه نقاشی صامت و سردی است، تابلو ها را بر دیوار می بینیم. دیوان حافظ یک تماشاکه یا تماشاخانه است. رند بازیگری ست که بازی او را در تمام دیوان با نقش هایی که به ضرورت بازی می کند، می بینیم. صدایش را می شنویم. محمد رضا شجریان در تفسیر ساز شهناز، این نکته بدیع را بیان داشت که: « شهناز با سازش حرف می زند. دیگر سازها می نوازند اما کمتر حرف نمی زنند.» رند حافظ، پیرمغان او حرف می زنند. زندگی در خون و عصب رند و پیر و دیر مغان جاری و مشهود است. ماندگاری هنر هنرمند، شاعر یا نقاش و یا پیکرتراش و موسیقی دان یا رمان نویس متناسب با جهانی ست که می آفرینند. اگر مختصات آن جهان به گونه ای باشد که پیش از هنرمند چنان جهانی آفریده نشده باشد و پس از او هم کسی نتواند چنان جهانی بیافریند، جادوی ماندگاری و راز بقای هنرمند آفریده شده است. چنان که حافظ در تاریخ فرهنگ و هنر و اندیشه در کشور ما چنین موقعیتی داراست. این فضای جهانی مثل آب در دریا که به زندگی تمام آبزیان معنا می دهد، فرصتی را فراهم می کند که شخصیت ها و موضوعات و رنگ ها در دیوان زندگی کنند. به گونه ای که وقتی دیوان حافظ را می خوانیم، می توانیم از صوفی و خانقاه و صومعه و شیخ و محتسب تصویری در ذهن خود ترسیم کنیم. حسّ آشنایی با رند می یابیم. لازم نیست که حافظ برای ما مختصات ظاهری رند و ساقی را بگوید، چنان که به عنوان مثال در رمان های میلان کوندرا، کمتر سخنی از نقاشی ویژگی های ظاهری شخصیت های رمان است. از راه سخن و سلوک آن ها چهره آنان را تصور می کنیم. هر کسی می تواند قهرمان یا ضدّ قهرمان داستان را خود تصور کند. چنان که در قرآن مجید خصوصیات چهره هیچ یک از پیامبران و یا دشمنان آنان روایت نشده است. تنها یوسف یک استثناست. آن هم زنان مصری از بهت و حیرت وشور و شگفتی دهانشان باز ماند که: این که انسان نیست، فرشته ای فرزانه و فرخنده است!
تفاوت دیوان مرده و یا خاموش مثل دیوان عنصری و امیرمعزی و دیوان زنده حافظ، همین آفرینش جهان صورت و معنا در دیوان حافظ و از هم گسیختگی صورت و معنا در دیوان عنصری و امیرمعزی و دیگران است. فردوسی و نظامی و مولوی و خیام توانسته اند، جهان مخصوص به خود را بیافرینند. چنان که شکسپیر و دانته و داستایوسکی و کافکا جهان مخصوص به خود را آفریده اند.
رند در جهان آفرینش حافظ چگونه نقش می بازد یا نقش می زند؟ رندی چگونه تحقق می یابد؟
تصور کنید، تشنه و بی تابیم. با دهان تفتیده و نفس زنان و خسته در جستجوی آبیم. حافظ به ما می گوید:
دور است سرِآب از این بادیه هشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
ای قصر دل افروز که منزلگه اُنسی
یارب مکناد آفتِ ایّام خرابت
افزون بر تشنگی، حافظ، هراسی را هم در ذهن ما بیدار می کند. مبادا دچار غول بیابان شویم. همزمان شعله آرمانی را در دل ما می افروزد، قصری دل افروز که در آنجا انس می گیریم. چگونه اسیر یا دچار غول بیابان نشویم و به قصر دل افروز برسیم؟ مکتب رندی راه و رسم رفتن و رسیدن را به ما می آموزد.
به ما می گوید:
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدلست
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پر آشوب
چهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
چگونه جریده برویم؟ شیوه رندی حافظ راه و رسم را نشان مان می دهد. رند در مقرّ خود زندگی میکند، اما در شرایط تهدید و طوفان بلا و دامگه حادثه مفرّی نیز برای خود باقی می گذارد. به یک نمونه ناب رندی حافظ و مکتب رندی او اشاره می کنم، در غزلِ: «روضه خلد برین خلوت درویشان است» درویشان گویی مرکز و مدار عالم هستی و دنیا و آخرتند. خسروان و شاهان و توانگران همه در برابر درویشان بی مایه و بی پایه اند. لشکر ظلم بی کرانه است. ناگاه در آخرین بیت، جلوه رندی حافظ و همان گریزگاه رندانه اوست. در مدح وزیری او را آصف عهد می انگارد و بر صورت خواجگی او سیرت درویشی می پوشاند! رند برای بقای خود و هنر خود پناهی می جوید. غزل را از ابتدا تا انتها با دقت ببینید. در تاریخ زبان و ادبیات ما چنین وصفی از درویشان نادر و طرفه است.

خسروان قبله حاجات جهانند ولی
سببش بندگی حضرت درویشان است
روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند
مظهرش آینه طلعت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگی و سیرت درویشان است

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)