نشانه ها و نمونه های رندی حافظ (۱۴) جان روشن و رنگین رند

اکر دیوان غزلیات حافظ را از بُعد روشنایی و درخشندگی با دیگر دیوان ها مقایسه کنیم. در هیچ دیوان دیگری شاهد چنین چراغانی و نور افشانی ظاهری و باطنی و اثیری نیستیم. روشنای خورشید و ماه و زهره و زحل و چراغ صاعقه و روز و صبح و سحر و آتش و مهتاب و آینه وآب و درخشش جام مرصع دندان های مروارید معشوق تا شعشعه ذات و روشنای خنده جام و طلعت روی ماه محبوب و معشوق و… چراغ هایی هستند که حافظ آشکارا و نهان در غزل میناگرانه تعبیه کرده است. از همین زاویه یک بار دیوان حافظ را بخوانید و به عنوان نمونه با دیوان خواجوی کرمانی یا سلمان ساوجی مقایسه کنید. گویی حافظ در ویرایش غزلیاتش که کار عمر او بود، از همین زاویه نور و البته رنگ و صد البته موسیقی برون و درون و درونِ درون، و تاج سر همه، در معانی، دیوان را با نازک اندیشی و میناگری سامان نو داده است. دیوانی که در گذار عمر او حسنی روزافزون یافته است. به عنوان نمونه، این غزل را ببینید و به تماشاگه راز زیبایی بروید! غزل از زمین و زمینه کلمه و حروف عروج کرده و میل سوی آسمان دارد. همان غزلی است که مرحوم آیت الله حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی در قنوت نماز صبحش می خواند و من در ماجرای رای اعتماد در مجلس، در مرداد ماه ۱۳۷۶ به آن اشاره کردم. غزل در حقیقت نورافشانی واژگان و معانی است:

 
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستی ست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن
در آن صبح گاه آفتاب در برابر خورشید می که از مشرق ساغر طلوع می کند، قرار می گیرد. نور علی نور! درخشنده تر از این؟ این روشنایی پس از مرگ نیز ادامه پیدا می کند و کاسه سر به جای آن که پر از خاک سرد تاریک شود، سرشار از روشنایی گرم شراب می شود. این همه روشنایی، تابلویی از روشنایی جان حافظ است.
آفتاب عالمتاب مثل آینه در برابر خورشید می که از مشرق ساغر طلوع می کند، روشنایی را تا بی نهایت بازتاب می دهد. دو آینه و یک سیب!؟
دو آینه دیگر از روشنایی زیبایی حافظ در برابر هم قرار داده است:
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
آینه روی ماه محبوب که می درخشد، به حافظ می نگرد و آینه چشمان حافظ که سرشار از اشک است و آینه گردان روی ماه است.
در معادله ای دیگر:
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست
آفتاب و ماه در دیوان حافظ آینه گردانی می کنند. در دوران کودکی و نوجوانی نسل ما وقتی در روستای مهاجران عروسی بود. جوانان هر کدام خوانچه ای بر سرمثل کاروانی کوچک و رنگین در پس عروس به سمت خانه عروس می رفتند. همه آرام گام بر می داشتند. اما آینه داران که از دو سو مراقبشان بودند تا مبادا پایشان بلغزد، کارشان دشوار بود. آن ها آینه ای قدی یا به تعبیر حافظ شاهی را رو به روی عروس نگه می داشتند. تا عروس خود را در آینه ببیند. عکس کاروان جوانان خوانچه به سر هم توی آینه می افتاد. شعاع نور آفتاب هم توی آینه افتاده بود. تصویرعروس با لباس سپید نقره ای در مرکز آینه بود. نور علی نور!
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند
و:
زمشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
نسبت ابریشمین طلعت و طلوع و طالع و همایون و مشرق و آفتاب و «تو» تنها از حافظ ساخته است. روشنایی در روشنایی، مثل آیه نور قرآن مجید. آیا حافظ چنین روشنایی آشکار و اثیری نابی را از آیه نور به وام نگرفته است؟ این روشنایی جلوه ای دیگر از دولت قرآن نیست!؟ آن که جهانش چنین روشن است و چشم جهان بینش نور باران، نمی تواند دیده جانش درخشنده تر از چشم جهان بینش نباشد.
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
مگر زر مثل چراغ نمی تابد؟ مگر واژه کیمیا همراه با خود گشودگی و روشنایی را به ذهن متبادر نمی کند؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)