جام جم، کانون روشنایی اثیری (۱۵)

آفتاب و ماه و ستارگان، روشنگر جهان اند و عشق و معرفت روشنگر جهان جان. ما به نسبت دانش و دانایی خود، افق دیدمان باز تر و روشنتر می شود. به تناسب شعاع دانش و معرفت، روشنایی که در زندگی و جهان ذهن و خرد انسان می تابد، متفاوت خواهد بود. اگر کسی بتواند از پس دیوار نیز پدیده ها را ببیند؟ فردای تاریخ را ببیند؟ جام جهان نما در اختیارش باشد؟ «جام جهان نماست ضمیر منیر دوست!» پیداست که روشنایی جادویی و اثیری به زندگی و ذهن و زبان او رنگی دیگر می زند. جام جم یکی از مهمترین کانون های غزلیات حافظ و کلیدی برای راز گشایی از غزلیات اوست. حافظ بر خلاف شاعران پیش از خود، از جام تعریف یا تصویر بسیطی را ارائه نمی دهد. در نمایشگاه غزلیات او، که آینه خانه است، مدام شاهد دگرگون شدن روشنایی و تصویر و موسیقی و مهمتر از همه معانی هستیم. تا به نظر می رسد که معنای ترکیبی یا مصرعی یا بیتی یا غزلی را یافته ایم ناگاه از پس پرده مصراعی دیگر یا بیتی دیگر در کوچه باغ غزل، نیمرخ می نماید و گلخند می زند و معنای دیگری جلوه می کند. تا به سویش می رویم می گریزد! مثل « رنگ گریزان» نیما در منظومه عاشقانه پر لطف افسانه:
در شب تیره دیوانه ای کو
دل به رنگی گریزان سپرده…
در غزلیات حافظ هم رنگ ها گریزانند و هم آواها و تصویرها و نیز معانی. شاید به همین دلیل گریزندگی زنده و شورانگیز غزلیات است که بدیع الزمان فروزانفر در پاسخ منوچهر مرتضوی (د.۱۳۸۹ )گفته است: « عرصه ظاهر و باطن شعر حافظ مزلّه است!» مزلّه یعنی لغزشگاه! تاگمان می کنی ماهی مراد و معنا را صید کرده ای، از دام می گریزد. یا از پس پرده ای با شوخی و شنگی معنای دیگری چشمک می زند که منهم هستم. مثل وقتی که در باغ در جستجوی توفان رنگ ها در گل ها هستید. در ظاهر لاله آتشین یا گل محمدی یا نیلوفر، یک رنگ به نظرتان می رسد. اما هر چه بیشتر دقت می کنید، رنگ طیف پیدا می کند. رنگ زنده است و دگرگون می شود. رحمت و رضوان خداوند بر استاد ما لطف الله هنرفر، روزی گفت اگر می خواهی راز زیبایی پایان ناپذیر مسجد و محراب شیخ لطف الله را ببینی و درک کنی، از سپیده دم تا غروب آفتاب در شبستان مسجد روبه محراب بنشین و بازی نور را ببین. ببین کاشی ها با بازی نور به هزار رنگ بیرون می آیند.
روشنایی اثیری در غزلیات حافظ است، که در دیگر غزلیات نیست! اگر در دیگر غزلیات گاه این روشنی مثل برقی می جهد و جادوی زیبایی ما را برای لحظه ای مست می کند، در دیوان حافظ رنگ و روی دیگری دارد. حال نیست، مقام است. به تعبیر شهریار:
نتوان به طرز خواجه سخن گفت شهریار
کاین ساحری ست و آن ید بیضای موسوی
اساسا حقیقت شاعری، دانش آسمانی و الاهی ست! به تعبیر اخوان ثالث: «گاه وقتی سر سوی آسمان می کنم در دامانم شعری آسمانی نصیبم می شود!»
بدیهی است که این لحظات خوش آفرینش الاهی همواره نیست و حتا در همه دیوان غزلیات حافظ هم دیده نمی شود.
به قول سعدی از زبان یعقوب:
بگفت احوال ما برق جهان است
گهی پیدا و دیگر دم نهان است
اما قله دیوان حافظ در میان ابرهای روشن نقره ای الهام شاعرانه الاهی ست. همان روشنایی اثیری که یدرک و لا یوصف!
به نظرم همان گونه که آیه ۵۴ سوره نور، آیه مبارکه نور، قلب روشنایی قرآن مجید است. روشنایی آفتاب جام جم در دیوان حافظ چنان نقشی داراست. جام جم گویی تمثیلی از همان «زجاجه» است؛ که در صفحه پرنقش و نگار بلورینش می توان راز خوانی کرد. همان گونه که نور با باران بازی می کند و رنگین کمان پدیدار می شود. در غزلیات حافظ در پرتو « جام » او رنگ های متفاوتی را می بینیم و شاهد معانی مختلفی هستیم و تابلوهایی که تصویر معانی اند. مگر نه اینکه، هستی:
انما الکون معان
قائمات بالصور
در هستی، معانی هستند که بر صورت ها بنیاد نهاده شده اند. جام جم حافظ چیست و کدام پرتو بر آن افتاده است. روشنایی اش از کجاست؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)