روشنای اثیری جام جم حافظ (۱۶)

در دیوان غزلیات حافظ می توانیم سه گونه روشنایی را از هم تمییز دهیم.
نخست:روشنایی ظاهری ومحسوس، دوم: روشنایی معنوی و باطنی و سوم: روشنایی اثیری
می توان در این غزل این سه گونه روشنایی را با جلوه های متفاوت و متعدّد دید:

 
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرّد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیّار
تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
یکم: در بیت نخست، آسمان سبز یا سبز -آبی و داس مه نو، نوعی روشنایی محسوس را به ذهن متبادر می کند.
دوم: دمیدن خورشید، روشنایی محسوس
سوم: روشنایی فروغ مسیح که پاک و مجرد به آسمان می رود، روشنایی معنوی
چهارم: اختر، روشنایی محسوس
پنجم: گوشوار زر و لعل، روشنایی محسوس
ششم:خال حُسنِ معشوق، روشنایی اثیری
هفتم: خوشه پروین، روشنایی محسوس
هشتم: آتش و سوختن، روشنایی محسوس
در این غزل، آفتاب و ماه و اختر نماد های روشنایی محسوسند. مزرع سبز آسمان از آن ها روشن شده است. گوشوار زرین و لعل و خال معشوقه همه روشنایی اند. فروغ مسیحا که به آسمان می رود، روشنایی معنوی و روشناییِ روشنایی ست. آن چنان روشن و درخشنده است، که به خورشید رسد صد پرتو. غزل با نگاه به مزرع سبز فلک آغاز شد و داس مه نو؛ با تصویر آسمان که چراغ عشق در آن می تابد و دیگر خوشه پروین هم در برابر چنان چراغی رونقی ندارد، به دو جو! به انتها می رسد. گویی شاعر به این نتیجه یا دستاورد رسیده است، که کِشتِه حقیقی انسان در زندگانی او غیر از روشنایی«عشق» پدیده دیگری نیست. هر چه هست بی اعتبار و تاریک و نابود شونده است. در غزل سه کانون عشق معنوی و اثیری وجود دارد؛ «عشق» و چراغ یا «فروغ مسیح» و «خالِ حسن» و روشنایی محسوس: داس مه نو، که در پایان غزل، به خرمن مه گسترش یافت. خورشید، اختر، فلک سبز، گوشوار زرین و لعل. این روشنایی ها یر یک سویند. در سوی دیگر آتش ضد معنوی زهد و ریاست که خرمن دین را می سوزاند! اگر شاعر در بیت نخست، مزرع سبز فلک دید و داس مه نو و به یاد کِشته عمر خویش افتاد، در این نهایت می بیند که آتش زهد و ریا تمام خرمن دین و عمر او را می سوزاند. آن چه باقی می ماند، عشق و فروغ معنویت مجرد و پاکی و پیراستگی و یکرنگی مسیحا گونه و خال حسن محبوب است!
خالِ حسن همان نقطه عشق است، مرکز دایره هستی ست. نونِ کلمه «کُن» و یا نقطه بای «بسم الله » است. این نقطه همان کلمه است: که در آغاز کلمه بود! نقطه سیاهی ست که خورشید آرزو و حسرتش را دارد.

خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت
ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل
همان خیالی است که حافظ می خواهد چنان خیالی جاودانه با او بماند و آن را با خود به خاک ببرد:
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز
این خال در حقیقت خلاصه هستی و شناسنامه هستی ست. شیخ محمود شبستری در گلشن راز، تفسیری راهگشا در باره خال دارد:
بر آن رخ نقطه خالش بسیط است
که اصل مرکز دور محیط است
ندانم خال او عکس رخ ماست
و یا دل عکس خال روی زیباست
سه مقوله یا کانون روشنایی معنوی و محسوس و اثیری، در حقیقت تعابیری یا جلوه هایی از یک حقیقت واحدند. عشق کانون هستی ست. مسیح پیر مغان است و خال حسن، آینه عشق و مردمِ دیده مسیح!
حافظ روشنایی ظاهری و صوری را در سایه روشنایی معنوی و اثیری می داند. یک چراغ اثیری دیگر نیز در غزل چشمک می زند. چراغ امید! گرچه انسان در خواب مانده است، اما چراغ بیداری و امید همچنان فروزان است. دوست و معلم، مرحوم آیت الله محی الدین حائری شیرازی به جای سابقه «آتیه» می خواند، می گفت امید با نگاه به آینده معنا پیدا می کند!
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
البته در حافظ خانلری، غزل ۳۹۹، در هیچ یک از نسخه ها به جای سابقه، آتیه نیامده است. آقای حائری این بیت را هم در اواخر غزل خواند، که بعدا در حافظ قدسی یافتم:
اندرین دایره می باش چو دف حلقه به گوش
ور قفایی خوری از دایره ی خویش مرو
می گفت: « ببین این غزل تمامش روشنایی ست. دریغ بود که صدای دف در غزل به گوش نرسد! دریغ بود که به ما نگوید، استوار و پایدار باش، اگر قرار است در این موسیقیِ بهشتیِ هستی نقشی داشته باشی، بی رنج و بی قفا خوردن که میسر نمی شود! هر که خاک در میخانه به رخساره نرُفت که بوی محبت به مشامش نمی رسد؛ می رسد!؟» همان صدای آرام و تبسّم نرم و صبح سحری روز يكشنبه ۱۵ شهریور سال ۱۳۶۰، در محوطه باغ مجلس قدم می زدیم. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. اقای حائری تمام غزل را از حفظ خواند. لبخند زد گفت: از خاطرات خوب زندان عادل آباد، انس بیشتر با حافظ بود!
حافظ هم حلقه به گوش موسیقی هستی است و هم حلقه به گوش در میخانه عشق:
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
این همان غم شاد است. «دولت غم »است که روی دیگر سکه سرمدی «دولت عشق» است.
همان گونه که چراغ مسیحا می تابد و تجرّد و پاکی او به خورشید صد پرتو می بخشد، دل حافظ درخشندگی و پاکی پیدا می کند:
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)