روشنای اثیری جام جم (۱۷)

در تاریخ طبری( د،۳۱۰ ه) ونیز شاهنامه فردوسی ( د. ۴۱۶ه) و یا کتاب غُرَر اخبار ملوک الفُرس و سیَرَهُم از ابو منصور ثعالبی ( د. ۴۲۹ه) که به زبان عربی و در رقابت با شاهنامه نوشته شده است؛ در شرح زندگی و دوران پادشاهی جمشید نشانی از جام جم یا جام جمشید نیست. (۱) در پژوهش های اسطوره شناسانه مهرداد بهار هم چنین نشانی از جام جم در متون اوستایی و پهلوی از جمله زامیاد یشت نمی یابیم.
شاعران پیش از حافظ، به ویژه خیام ( د، ۵۱۰ ه) و سنایی ( د. ۵۴۵ه) و نظامی ( د. ۶۱۲ه) و عطار( د. ۶۱۸ ه) و مولوی ( د. ۷۷۲ ه) و سعدی ( د. ۶۹۱ ه) از جام جم سخن گفته اند. از جام گیتی نمای کیخسرو که فردوسی در داستان به چاه افتادن بیژن از آن جام یاد می کند، تا روزگار حافظ، جام در صحنه زبان و ادب پارسی گردیده است و معانی متفاوت و جلوه های مختلفی یافته است. اسطوره ها و افسانه ها مانند اسلیمی ها در کاشی های محراب مسجد شیخ لطف الله بالیده اند و در هم پیج و تاب خورده اند؛ اما جلوه تمام و سرود آسمانی جام جم در غزلیات حافظ است.
کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
دیگران در دامنه ها و میانه راه مانده اند. اوج جام جم در کارگاه خیال حافظ تحریر شده است. به نظرم وقتی در برابر این پرسش قرار می گیریم که کدام شاعر، در موقعیتی برتر قرار می گیرد، گرچه به تعبیر امیر مومنان امام علی علیه السلام، شاعران در یک میدان نتاخته اند که بتوانیم برتری یا سبقت آنان را شناسایی کنیم ؛ اما می توان به عنوان نمونه صد مقوله یا مفهوم یا تابلو را انتخاب کرد و دید در نمایشگاه آفرینندگی شاعران، کدام مفهوم یا مضمون خوشتر درخشیده و جلوه کرده است.
خیام در رباعیات خویش گرچه از واژه جام به شکل عام بارها استفاده کرده است و در هر رباعی شاهکاری از لطف و ظرافت پدید آورده است. مثل: «جامی ست که عقل آفرین می زندش» و « یک جام دگر بگیر و من نتوانم!» در دو مورد به شکل مشخص به « جام جمشید » و «جام جم» اشاره می کند:
«آن قصر که جمشید در او جام گرفت» و « من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ!» در این دو مصراع و یا دیگر رباعیات خیام اشاره ای به خصوصیت راز آمیز جام و یا جهان نمایی و گیتی نمایی آن نشده است.
سنایی را می توان نخستین شاعر عارفی دانست، که جام جم را نماد و نشانی از دل انسان تفسیر کرده است:
قصه جام جم بسی شنوی
و اندر آن بیش و کم بسی شنوی
به یقین دان که جام جم دل توست
مستقرّ نشاط و غم دل توست
گر تمنّا کنی جهان دیدن
جمله اشیاء در او توان دیدن
چشم سَر نقش آب و گل بیند
آن چه سِرّ است چشم دل بیند
در قصیده ای در مدح کسی که ذکر نامش ضرورتی ندارد؛ سنایی به تلویح در بیان جام جم به آیه مبارکه نور اشاره کرده است.
فهمش از جام جم نیاید کم
که همه بودنی بدید چو جم
دل او از برای به دانی
هست مشکات نور ربانی
نکته نخست، یعنی معادل دانستن جام جم و دل انسان توسط فریدالدین عطار نیشابوری بسط یافته و عطار معانی تازه ای بر مفهوم جام افزوده است. به نظرم یکی از کارهای ناشده، در زبان و ادبیات ما، بررسی تطور تاریخی و زبانشناسی و معنا شناسی واژه های مهم و موثر- به اصطلاح کلیدی!- است. در این بررسی ها می توان به تفاوت خلاقیّت شاعران پرداخت. دیگر می توان یا نمی توان گفت: حافظ حرف نو و تازه ای آورده یا نیاورده است! داوری های کلی ، مبتنی و متکی بر نبود چنان نقد و بررسی و سابقه ای است.
نکته نویی که عطار افزوده است، این است که نمی توان، جام جم را با جدّ و جهد به کف آورد:
آن چنان جامی که نتوان داد شرح
آن به جدّ و جهد خود هم در نیافت
همین مفهوم وقتی به دست حافظ افتاده است، به پرواز در آمده است:
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسّر نیست این کار
گویی مضمون عطار از اسبی چموش و ناهموار فرود آمده و در بیت حافظ بر اسبی رام و خوش خرام، نشسته است. موسیقی و تناسب واژه ها و نرمی بیت حافظ را با عطار بسنجید.
البته در کارگاه خیال عطار آمیختگی جذابی بین جام جم و آب حیات و خضر اتفاق افتاده است:
گوییا وقت سحر از دست خضر
جام جم پُر آب حیوان خورده ام
و جذّابتر از آن، آمیختگی سه گانه، جمشید و خضر و عیسی:
جامِ جم پُر آبِ خضر از دستِ عیسی چون خورند
همچنان خور شربتی از جامِ جان افزای او
البته در موردی هم جام جم کودکانه از روی جهالت شکسته می شود، که ناهماهنگ با دیگر تبیین ها و تفسیر های عطار از جام است. کسی که به مقامی می رسد که به جام جم دست می یابد، چگونه چنان جام دیریاب فرخنده ای را که نماد معوفت ربانی و مستی عشق و آب حیات است می شکند!؟
گفتمش جام جم به دستم بود
طفل بودم ز جهل بشکستم
گفت اگر جام جم شکست تو را
دیگری به از آنت بفرستم
به کلی این ابیات عطار در مقوله جام، خارج از سیاق و ناهمخوان و بلکه نامفهوم ست. مگر جام جم به دست طفل می افتد، تا از سر نادانی جام را بر سنگ بزند؟ ممکن است سیاه مستی جامی عرفی و معمولی را بر سنگ بکوبد و بشکند و : ما خود زده ایم جام بر سنگ! و ساقی جامی دیگر بگرداند؛ اما مگر جام جم شکستنی است!؟ اگر بشکست به تعبیر خیام: « من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ!» دیگر چیزی بر جای و بر قرار نمی ماند. جام دیگری بهتر از جام جم وجود ندارد. در سلسله جبال البرز، قله ای بالاتر از دماوند متصور نیست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
(۱) نگاه کنید به محمد بن جریر طبری، تاریخ الطبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالمعارف، مصر، ج۱ ص ۱۸۰ تا ۱۸۴
در ذیل جم الشیذ، که طبری شیذ را شعاع معنی کرده است؛ به شرح زندگی جمشید پرداخته است. به دیوان و جنّ و انس اشاره می کند که همگان کارگزاران او بودند. ارّابه ای از بلور برایش ساخته بودند. با ارابه، مثل کشتی بر موج باد می نشست و در آسمان سفر می کرد و از دنباوند تا بابل را یک روزه می رفت. برخی از ویژگی های جمشید همانند سلیمان است.( طبری ص ۵۷۳) از این رو نوعی آمیختگی بین زندگی جمشید و یا سلیمان رخ داده است و البته آمیختگی بین خاتم سلیمان و جام جمشید نیز در شعر شاعران دیده می شود. ثعالبی هم به این آمیختگی اشاره کرده است. ثعالبی با توجه به فاصله زمانی دوهزارساله بین جمشید و سلیمان کوشیده است به این اشتباه و در هم آمیختگی توجه دهد. نگاه کنید به: ابی منصور ثعالبی، غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم ص ۱۰
جهانگیر کویاجی در کتاب آیین ها و افسانه های ایران و چین باستان، به آمیختگی دو مقوله فره ایزدی و جام جم اشاره کرده است.
آیین ها و افسانه ها، انتشارات جیبی، ۱۳۵۳، ص ۳۵۲

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)