روشنای اثیری جام جم (۱۸)


فردوسی و سنایی و عطار، با فاصله زمانی که بین آنان وجود دارد. تصویر و تفسیری از جام گیتی نمای کیخسرو ارائه کرده اند. این جام گیتی نما، پس آز آنان با جام جم و یا آئینه اسکندر آمیخته شده است.
یکم: فردوسی
فردوسی، به تعبیر صدرالمتالهن در اسفار، فردوسی قدّوسی! در داستان فروافتادن بیژن در چاه افراسیاب به این جام اشاره کرده است: هنگامی بیژن اسیر افراسیاب می شود. افراسیاب به نصیحت وزیر خردمندش پیران ویسه گوش می کند و از زنده بردار کردن بیژن پرهیز. بیژن را در چاه تاریک ارژنگ سرنگون می آویزند و سنگ اکوان دیو را با پیلان می کشانند و بر سر چاه قرار می دهند. کیخسرو پادشاه ایران که از گم شدن و یا اسارت بیژن با خبر می شود، به گیو پهلوان که پدر بیژن بود و احوال پریشانی داشت، می گوید، در جام گیتی نمای نشانی از بیژن پیدا می کند:
بخواهم من آن جام گیتی نمای
شوم پیش یزدان بباشم بپای
کجا هفت کشور بدو اندرآ
ببینم بر و بوم هر کشورا
بگویم تو را هر کجا بیژن است
به جام اندرون این مرا روشن است
چنان که از شاهنامه آشکارست، جام گیتی نماست. صحنه گیتی را می توان در آن دید. به گونه ای که، کیخسرو بیژن را در درون چاه تاریک ارژنگ در جام می بیند و به گیو نشان می دهد.
دوم: روایت نظامی
به روایت نظامی، اسکندر هنگامی که به ایران یورش می آورد، در جستجوی این جام بوده است. حتما آوازه این جام گیتی نما به گوشش رسیده بود. نظامی در «شرف نامه» داستان اسکندر و بلیناس و جام را روایت کرده است. در روایت نظامی، جام نقش و نگار و رمز و رازی داراست، که با شناخت و رازگشایی از آن نقش و خطوط می توانستند، راز دان جهان شوند.
اسکندر به مملکت سریر( بخشی از ایران بزرگ) می رود و از شاه سریر، از جام گیتی نما می پرسد.
که جام جهان بین و تخت کیان
چگونه است بی فرّ فّرخ پیان
شاه سریر به اسکندر می گوید، اکنون کلید آن جام در دست توست.
کلیدی که کیخسرو از جام دید
در آئینه دست توست آن کلید
جز این نیست فرقی که ناموس و نام
تو ز آئینه بینی و خسرو ز جام
بلیناس که از دانشمندان و ستاره شناسان همراه اسکندر بود، از اعداد و خطوط و نقش و نگارهای جام جهان نمای کیخسرو، راز گشایی می کند، هنگامی که اسکندر به روم باز می گردد، جام را با خود می برد و بر اساس همین دریافت ها و شناخت جام، اسطرلاب دایره ای (به تعبیر نظامی دوری) را می سازند.
سوم: عطار
تفسیر جام با سنایی و عطار دگرگون می شود. جام که جهان بین بود، جان بین می شود و احوال درون انسان را می نمایاند. جام از خاک و گستره زمین اوج می گیرد و به آسمان جان انسان می رسد. عطار در الهی نامه، در حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی، تفسیر خود را از جام بیان کرده است. از همان آغاز داستان آشکارست که با تفسیری عرفانی روبروییم:
تو را افراسیاب نفس ناگاه
چو بیژن کرد زندانی در این چاه
ولی اکوان دیو آمد به جنگت
نهاد او بر سر این چاه سنگت
چنان سنگی که مردان جهان را
نباشد زور جنبانیدن آن را
تو را پس رستمی باید در این راه
که این سنگ گران بر گیرد از چاه
تو را زین چاه ظلمانی بر آرد
به خلوتگاه روحانی در آرد
ز ترکستان پر مکر طبیعت
کند رویت به ایران شریعت
بر کیخسرو روحت دهد راه
نهد جام جمت در دست آن گاه
که با آن جام یک یک ذرّه جاوید
به رأی العین می بینی چو خورشید
تو را پس رستم این راه پیرست
که رخش دولت او را بارگیر است
نکته مهم در روایت عطار در الهی نامه، تفسیر عرفانی و معادل سازی ست. افراسیاب می شود نفس سرکش انسانی و رستم پیر خردمند و ترکستان، طبیعت پر مکر انسان. دیگر سخنی از نگاه به ساحت جهان و یا جهان نمایی و گیتی نمایی و رمز شناسی بلیناس نیست. سخن از انسانی ست که می بایست، در آینه دل و جان خود، جام جم، جام کیخسرو و اینه اسکندر را شناسایی کند و در تار یکی های چاه نفس خویش، بیژن روح ، جتنش را ببیند و نجات دهد. همین مضمون را ابن عربی در تفسیر به چاه انداختن یوسف توسط بردران، در سوره کهف مطرح کرده است. یوسف جان در چاه نفس افتاده بود.
چهارم: جلال الدین بلخی
پس از عطار، مولانا جلال الدین بلخی گرچه در مثنوی مطلقا اشاره ای به جام جم یا جام کیخسرو نمی کند، اما در دیوان شمس، اشاره هایی معدود وجود دارد. سخن نو و معنای تازه ای افزون بر عطار و سنایی در دیوان شمس دیده نمی شود. شمس تبریزی پیر و سلطان مولوی است و:
شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم
لا جرم در دور تو باده به جام جم خوریم
پیش از مولوی، عطار هم این مضمون را دارد که می توان از جام جم آب حیات خورد.
آب حیوان چون به تاریکی در است
جام جم در دست جان خواهم نهاد
پنجم: سعدی شیرازی
سعدی شیرازی مضمون جام جم را در همان دامنه ها نگاه می دارد. او نیز سخن تازه ای ندارد. یک بار در بوستان در باب هفتم، در عالم تربیت به جام گیتی نمای اشاره می کند:
فرومانده در کُنج تاریک جای
چه دریابد از جام گیتی نمای
در قصیده شماره ۱۱این مضمون دیده می شود که می توان با سعی به جام جم رسید:
به سعی ای آهنین دل مدتی باری بکش کاهن
به سعی آئیینه گیتی نما و جام جم گردد
که البته نمی گردد! آهن نمی تواند جام جم گردد. به قول حافظ:
گوهر جام جم از کان جهانی دگر است
تو تمنا ز گِل کوزه گران می داری! آیا مخاطب این بیت حافظ، سعدی است؟ اگر مخاطب سعدی آهنین دل باشد و ندهد دل به هیچ دلبندی، نمی تواند به جام جم دست پیدا کند.
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسّر نیست این کار
سعدی مضمون دیگری هم دارد، که باز در این عرصه به بیراهه رفتن است:
گر به مثل جام جم است آدمی
سنگ اجل بشکندش چون سفال
که البته اگر آدمی به جام جم دست یافت، آن جام دیگر، سفالین نیست، شکستنی نیست و آن انسان صاحب جام، همانند همان خُم است که:
خُم که از دریا در او راهی بود
پیش او جیحون ها زانو زند

مضمون جام جم با حافظ اوج می گیرد.
حافظ تمام معانی و مصادیق را جمع کرده است، و:« چون جمع شد معانی، گوی بیان توان زد» و زده است. کار کارستان اوست! هر سه داستان یا اسطوره را به هم پیوند زده و مناسب حال و زاویه دید در غزلیات خود نگارگری و رنگامیزی کرده و ما را به تماشاگه راز می برد. تمامی مضمون ها و معانی در معماری حافظ با هم ترکیب شده اند و چیز دیگری آفریده شده است. در یک کلام مضمون و معنی را در زیباترین صورت و روان مثل آب با خوشترین آوا، به مسند خورشید رسانیده است. معماری نو و بی سابقه است، هر چند می توان اجزاء را در سابقه شاعران پیشین دید، اجزاء را نه صورت بندی و ترکیب بندی و معماری که در آینده به آن اشاره خواهم کرد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)