سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد! (۲۰)


دل انسان کانون و مرکز عشق است. به روایت سفر پیدایش کتاب مقدس،خداوند انسان را به صورت خویش آفرید، بدیهی است که این صورت خدایی مجازی و در حقیقت اشاره به گوهر الهی انسان است خداوند در پیکر انسان از روح خود دمید و به فرشتگان گفت در برابر انسان بر خاک بیفتند و سجده کنند. انسانی که دَم خدایی در او دمیده شده است و به صورت خداوند آفریده شده است و نماینده-خلیفه-خدا در زمین است. افزون بر آن خداوند به انسان معرفت شناخت اسامی را تعلیم داده است. در فرصت زندگی این جهانی
می خواهد همان آرمان، همان گوهر به ودیعه نهاده شده در فطرت و طینت او ، گوهر عشق و معرفت بروز و ظهور پیدا کند. چنان که با برسی دقیق غزلیات حافظ به این نکته پی می بریم که جام جم، هم نماد عشق است و هم نماد معرفت. نماد عشق است چون شراب وصل است، نماد معرفت است چون اسرار جهان و جان را از نفش و نگار و خطوط جام می خوانیم. چراغ این یقین گمشده و آرمان فراموش شده در ژرفای جان انسان می سوزد و می تابد. گنجی ست که در سینه اوست و می خواهد به آن گنج دست یابد.
انسان محبوب خداوند است چون گوهر عشق در نهاد او به ودیعت نهاده شده است و گرنه:
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز
تعبیر ندانستن عشق، این مفهوم را می رساند، که عشق در حقیقت معرفت است. و شراب نماد آن.
در معارف اسلامی، به ویژه احادیثی که از پیامبر اسلام نقل شده است. به عنوان بنیاد تاسیس عرفان توسط عارفان و شاعران پرورده شده است.
در حديث قدسي روايت شده است كه: « لا يسعني ارضي و لا سمائي و لكن يسعني قلب عبدي المومن» (۱)
زمین و آسمان من گنجایش مرا ندارند، اما دل بنده با ایمانم چنین گنجایشی داراست. اگر از زاویه ای دیگر به این حدیث نگاه کنیم. معنایش این است، که دل انسان بزرگتر از زمین و آسمان است. در دیوان منسوب به امام علی علیه السلام تفسیری در این مورد وجود دارد. «عالم اکبر» در درون انسان پیچیده و پوشیده شده است. انسان «کتاب مبین» است، که با حروف این کتاب می توان رازهای پوشیده را خواند.(۲)
به تعبیر شیخ محمود شبستری:
مگر دل مرکز عرش بسیط است
که آن چون نقطه وین دور محیط است
در آن روزی که دل را می نوشتند
به دل در قصّه ایمان نوشتند
اگر آن نامه را یک ره بخوانی
هر آن چیزی که می خواهی بدانی
انسان در زندگی خود، در جستجوی کیمیاست! برخی کیمیا را در بیرون جان خویش می جویند. می خواهند مس را طلا کنند. و به وجود خود در این جهان رنگ زرین بزنند. می خواهند موجودی شان طلا شود! برخی کیمیا را در درون جان خویش می جویند، می خواهند مس وجودشان طلا شود. در این صورت به روایت حافظ:
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
این کیمیاگران:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
در کیمیاگری ظاهر و صورت، فلزّ مس طلا می شود. در کیمیاگری جان، خاک نه این که طلا می شود، بلکه کیمیا می شود. این دو کیمیا اساسا متفاوتند و واژه کیمیا تنها مشترک لفظی است. در کیمیای نظر، خاک کیمیا می شود!
ما راوی قصه ای هستیم که در جانمان نقش شده و نوشته شده است. این که انسان در جستجوی کدام کیمیا باشد، در تناسب با روایتی است که از جان خود دارد. کیمیای جان، همانی است که انسان به صفیری گوش دل می سپرد که از کنگره عرش به گوش می رسد. یعنی از ژرفای دل خودش! و آن که به زمین می چسبد و می خواهد خانه ای در درّه جنّی بسازد. حتّا سیم های خار دار را رنگ می کند! صد البته خانه فرو می ریزد. چنان که در فیلم اسرار گنج دره جنی ساخته ابراهیم گلستان اتفاق افتاد. گنجی که او یافته بود در زیر زمین بود. سر خیش به دسته خُمی گیر کرده بود و گنج پدیدار شد! مثل اسکندر که گمان می کرد، جایی در جغرافیای جهان وجود دارد که ظلمات است و باید از آن ظلمات گذشت تا به آب حیات رسید و زندگی جاوید یافت. غافل از این که مراد ظلمات نفس انسانی ست و چشمه آب حیات از درون جان انسان می جوشد و به روایت حافظ:
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی
اسم اعظم می تواند همین واژه «الله» باشد. منتها تا بر زبان چه کسی جاری شود؟ به تعبیر حکیم حاج ملّا هادی سبزواری:
موسیی نیست که دعوی اناالحق شنود
ور نه این زمزمه در هر شجری نیست که نیست
ــــــــــــ
پی نوشت:

(۱) فیض کاشانی، المحجة البیضاء ج۵ ص ۲۵ و. ابن ابی الجمهور الاحسائی، ج۴ ص ۷ ( مكتبة الشيعة)
(۲) ديوان، امام علي عليه السلام و تحقيق عبدالمجيد همو، بيروت، دار صادر، سال ۲۰۱۰ ص ۱۲۰
وَ تَحْسَبُ اَنَّك جِرْمٌ صَغير
و فيكَ انْطَوَي العالَمُ الاكبَر
و انتَ كتابُ المبينُ الذي
بِاحْرُفِهِ يُظْهَرُ المُضْمَر
گمان کرده ای، جرم کوچکی هستی؟ جهانی بزرگ در تو پنهان است.
تو کتاب روشنی هستی، که پنهانی ها به واسطه حروفش اشکار می شود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)