سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد (۲۱)


طلب!؟
واژه سوم مصراع نخست غزل، «طلب» است. سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد. طلب در واقع عامل حرکت و برانگیزاننده انسان است. طلب با توجه به آرمان تحقق پیدا می کند. به عنوان نمونه وقتی آرمان آزادی در ذهن نلسون ماندلای جوان شکل گرفت. او برای تحقق آزادی زندگی خود را فدا کرد. سال های طولانی در زندان ماند. با شکیبایی و البته با شکوه زندان را تحمل کرد تا به آرمان خود رسید. افریفای چنوبی از رژیم مبتنی بر تبعیض نژادی آزاد شد، ماندلا رهبر افریقای جنوبی شد. نگاه به آرمان و برافروخته نگاهداشتن شعله طلب او را به مقصد رسانیده بود. تلاش و طلب ازادی به شکوفه و میوه نشسته بود.
انسان نمی تواند بدون طلب و بدون انگیزه زندگی کند. چنان که ذهن انسان نمی تواند بی موج اندیشه و یا خیال به سر برد. تفاوت انسان ها در معماری و ساماندهی موج اندیشه و خیال است. این ساماندهی با توجه و رویکرد انسان ها نسبت به هدف محقق می شود.
حافظ می گوید:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید
شدت طلب در او به حدّی است که حاضر است جان خود را فدا کند. تفاوت انسان ها، به نسبت استواری و یا سستی طلب در آن ها، نیز سنجیده می شود. به تعبیر جلال الدین بلخی:
ما برین درگه ملولان نیستیم
تا ز بُعد راه هر جا بیستیم
طالب سراپا شعله و شور است. وقتی شعله طلب در ذهن موسی پیامبر با شکوه بنی اسرائیل افروخته می شود تا به حضور بنده شایسته خداوند - خضر- که از چشمه دانش و دانایی لدنی نوشیده بود، برسد و جرعه ای بنوشد. تعبیر موسی از فروغ طلبی استوار در دل او حکایت می کند. به همراهش یوشع گفت:
وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا (الكهف: ٦٠)
« و [ياد كن‌] هنگامى را كه موسى به جوانِ [همراه‌] خود گفت: «دست بردار نيستم تا به محل برخورد دو دريا برسم، هر چند سالها[ى سال‌] سير كنم.»
هدف برای موسی روشن بود. آماده بود تا تمام عمر در جستجوی چنان هدفی بوده باشد. آرمانش برافروختن جان از شعله معرفت الاهی بود. هدف دست یافتن به جام جم بود! یا به چراغ بلورین زلال زجاجه در آیه نور.
ابن سینا در کتاب بسیار پر لطف الاشارات و تنبیهات، در نمط نهم ، تفاوت زاهد و عابد و عارف را تبیین کرده است. این سه شخصیت سه گونه هدف و دارای سه گونه طلب اند. زاهد از متاع دنیا صرف نظر می کند تا خداوند به ازای آن متاع آخرت، حور و قصور و بهشت بهره اش کند. عابد نماز می خواند و روزه می گیرد، می خواهد ثواب ببرد. اما عارف، « اَلمُنصَرِف بِفِکرِهِ اِلی قُدسِ الجَبَرُوت و مُستَدیماً لِشُرُوقِ نُورالحَق فی سِرِّه» (۱) فقط خدا را می خواند و می خواهد. به عالم قدس می اندیشد. می خواهد نور خداوند بر آینه جانش بتابد.از دنیای معامله با خداوند و سوداکری با زهد و عبادت فراتر رفته است. به تعبیر حافظ:
از در خویش خدایا به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
پیداست، حافظ از خداوند، خداوند را طلب می کند. همین مضمون در بیتی دیگر از حافظ:
گر مخیّر بکنندم به دو عالم که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
و:
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
و:
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
و:
فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیر او تمنّایی
عاشق فقط رضای معشوق را می طلبد و می پسندد. به واژه طلب در این بیت دقت کنید.
این نکته که حافظ در طلب دوست است و چشمی به بهشت و حور و قصور ندارد، لطیفه ای قرآنی است. در قرآن مجید تعاریف متفاوتی برای بهشت مطرح شده است. بهشت هایی که زاهدان و عابدان و صالحان در جستجویش بوده اند. هر چه بخواهند در آن بهشت ها وجود دارد. « و فیهاما تَشتَهی الانْفُسُ و تَلُذُّ الاَعُینُ» ( الزخرف: ۷۱) در آنجا هر چه دلتان بخواهد و هرچه چشمانتان بپسندد، برای شماست! اما بهشت دیگری هم هست که خداوند از آن بهشت به بهشت خود تعبیر کرده است« فَادْخُلی فی عِبادِی وَادْخُلی جَنَّتی» ( الفجر: ۲۹ و ۳۰) در میان بندگان من در آی و دربهشت من وارد شو! بهشتِ بهشت هاست. تفاوت غریبی طلب عارف با طلب زاهد و عابد پیدا می کند. آنان منتظر قیامتند تا نتیجه معامله با خداوند را ببینند. عارف در همین جهان با چنان طلبی، برایش بهشت نقد حاصل می شود! در واقع تجارت بی زیان و یکسره سود و بي زوال است. « تِجارَةً لَنْ تَبُور» ( فاطر: 29) به تعبیر قرآن، تجارت عارف است که البته تاجرانه خداوند را نستود، عبادت و زهد او هم برای خدا بود.
بر اين سه واژه یا ترکیب بندی حافظ درنگ کنید «سال ها دل طلبِ » مقدمه و مبتداست تا به پاسخ و خبر برسیم. جام جم از ما می کرد! مقصد و مقصود و مطلب آشکار شد. دل در طلب جام جم بوده است. نه طلبی اتفاقی و بر حسب تصادف، که طلبی مبتنی بر فطرت و طینت و هویّت انسانی.
ما!؟
در اینجا میناگری دیگری حافظ به کار برده است. نمی گوید، « دل من» می گوید: « ما» ما به عنوان خواننده غزل با حافظ خوش آواز هم سخن و هم سلوک می شویم. احساس می کنیم که دل ما هم مثل دل حافظ چنین طلب می کند. کاربرد واژه ما از همان غزل نخست دیوان، خواننده را به همراه تبدیل می کند. شما دیگر شنونده ای از پس گذار بیش از شش سده نیستید. همراه و همگام با حافظید.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
این همراهی و یا سلوک مشترک در غزل هایی که با ردیف «ما» سروده شده است، پررنگ تر جلوه می کند. مانند:
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چون
روی سوی خانه خمّار دارد پیرما
و یا :
ساقی به نور باده بر افروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذّت شرب مدام ما
این «ما» ی شوخ و شنگ و آشنای حافظ، ما و شما را شریک سخن و سلوک حافظ می کند. مثل رمانی- مانند بینوایان هوگو یا پیرمرد و دریای همینگوی- که شما دیگر خواننده نیستید. به زیر پوست ژان والژان و سانتیاگو، قهرمانان داستان نفوذ می کنید. هم سخن و همراه و هم سلوک آنان می شوید. از شادی شان شادمان و از اندوه سنگین آنان بی تاب می شوید. گاه می بینید که اشک تان جاری شده است! شما وارد زندگی قهرمانان رمان شده اید. حافظ با همین واژه یا اکسیر « ما» ما را به درون جهان غزلیات خود کشانده است.
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
شما با خواندن این بیت و آشنایی با مسیح، حس سبکباری و پرواز نمی کنید!؟

در واقع حافظ دست ما را می گیرد و هم پا و هم بال با خود به پرواز در می آورد. مثل همان پرواز داریوش شایگان با علامه طباطبایی! داریوش شایگان در کتاب زیر آسمان های جهان آن خاطره شگفت انگیز را بیان کرده است:
« ما تنها بودیم. شب فرا می‌رسید و از گردسوزهایی که در طاقچه‌ها نهاده بودند، نوری صافی می‌تراوید. مانند همیشه روی زمین بر مخدّه نشسته بودیم. من از استاد دربارۀ وضعیت اخروی و اینکه چگونه روح نماد ملکاتی است که در خود انباشته و پس از مرگ آنها را در جهان برزخ متمثّل می‌کند سؤال کردم. ناگهان استاد، که معمولاً بسیار فکور و خموش بود، از هم شکفت. از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد.
دقیقاً به خاطر ندارم که از چه می‌گفت، اما آن فوران ِحال‌های دمادم را که در من می‌دمید خوب به یاد دارم. احساس می‌کردم که عروج می‌کنم. گویی از نردبان هستی بالا می‌رفتیم و فضاهایی هر دم لطیف‌تر را بازمی‌گشودیم. چیزها از ما دور می‌شدند. هوای رقیق اوج‌ها را و حالی را که تا آن زمان از وجودش بی‌خبر بودم حس می‌کردم.
سخنان استاد با حسّ بی‌وزنی و سبکی همراه بود. دیگر از زمان غافل بودم. هنگامی که به حال عادی بازآمدم، ساعت‌ها گذشته بود. سپس سکوت مستولی شد. ارتعاش‌های عجیبی مرا تسخیر کرده بود؛ رها و مجذوب در خلسۀ صلحی وصف‌ناپذیر بودم. استاد از گفتن ایستاد و سپس چشمانش را به زیر انداخت. دریافتم که بایست تنهایش بگذارم. نه تنها به سؤالم پاسخ گفته بود، بلکه نفس تجربه را در من دمیده بود. این تجربه را دیگر برایم تکرار نکرد.»


ـــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت

(۱) علی ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، مع شرح نصیرالدین طوسی، تحقیق سلیمان دنیا، مصر، دارالمعارف، بی تا ج ۴ ص ۵۷تا۶۰

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)