آن چه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد! (۲۲)

مصراع دوم، دو بخش دارد. یکم: «آن چه خود داشت» و دوم: « ز بیگانه تمنا می کرد» دل ما سال ها در طلب جام جم بود، اما او خود جام جم را در اختیار داشت، دل ما خود جام جم بود!
کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو، که شهرتی جهانی یافت و تقریبا به تمامی زبان های زنده جهان ترجمه شده است. اندیشه و ایده مرکزی و ساختاری اش همین مضمون حافظ است که البته اصل آن از مولوی است و: این همه آواز ها از شه بود! پائولو کوئیلو به تهران آمده بود. صبح روز سه شنبه دهم خرداد ماه ۱۳۷۹به خانه ما آمد، هم صرف صبحانه بود و هم گفتگو. پوتین های چرمی قهوه ای خوش رنگش را که ساقه کوتاه بود در آورد. گفت من آداب مهمانی ایرانیان را می دانم! از او پرسیدم که حتما می دانید که اندیشه مرکزی کیمیاگر توسط جلال الدین مولوی و بعدا حافظ در ادبیات ما مطرح شده است. پاسخ ظریف و تلخوشی داد! گفت پس چرا نویسندگان شما کیمیاگر را ننوشته اند!؟ چه جوابی می توانستم بدهم؟ گفتم کسی این کتاب را بهتر از شما نمی توانست بنویسد. این کتاب به حال مناسب برای نوشتن نیاز دارد و نه تنها ایده مناسب! مثلا بسیاری ایده باور به خداوند را می شناسند، اما کسی که بتواند از این ایده شاهکار بیافریند، کجاست!؟ گفت: « بله، خیلی ها برای ماهی گیری در دریای کارائیب رفته اند. اما پیرمرد و دریا را همینگوی توانست بنویسد.» در واقع ایده آن چه خود داشت، در ادبیات جهان جاری شده است. هرمان هسه در رمان سیذارتا، بورخس در داستان دو کف خوان یا رؤیابین و اگزوپری در شازده کوچولو، همین ایده را پرورانده اند. این ضرب المثل معروف که «هیچ جا خانه انسان نمی شود»، بیانی دیگر از همین ایده است.
ایده «آن چه خود داشت» در دفتر ششم مثنوی جلال الدین بلخی در « حکایت آن شخص که خواب دید که آنچه می طلبی از یسار، به مصر وفا شود. آنجا گنجی ست در فلان محله در فلان خانه. چون به مصر آمد کسی گفت: من خواب دیده ام که گنجی ست به بغداد در فلان محله در فلان خانه، نام محله و خانه این شخص بگفت...»تفصیل حکایت را در مثنوی ببینید. بدیع الزمان فروزانفر سابقه این داستان را در کتاب «عجایب نامه» که در قرن ششم تالیف شده است، یافته است.
در دفتر ششم مثنوی داستان فرد ثروتمندی است که در بغداد زندگی می کرد. ثروتش میراثی بود نه حاصل تلاش و تکاپوی او. مرد میراثی سر به هوا بود و زود میراث را بر باد داد! بسیار زاری کرد تا خداوند به او رحم کند و ثروتی نو نصیبش شود. شبی خوابی دید که در مصر در فلان منطقه و نقطه گنجی در زیر خاک نهفته است. بی درنگ به جستجوی گنج به مصر می رود. (در روایت عجایب نامه از ری به دمشق می رود.) سفر او بر اساس رویایش شکل می گیرد. در مصر به همان نقطه ای که در رویا دیده بود می رود. جستجو می کند، نشانی از گنج نمی یابد، عسس به او شک می کند، او را دستگیر می کنند. از حال و روزش پرس و جو می کنند و می فهمند که دزد نیست. ساده لوحی خیالزده است. عسس ( البته عسس اسم جمع است و جمع عاس، منتها در زبان فارسی ما به جای مفرد به کار می بریم.) به او می گوید، کار عجیبی کرده ای. بر اساس خوابی از بغداد به مصر آمده ای تا گنج بیابی! من مدتی پیش خواب دیدم در بغداد در خانه فردی به نام زوهمن گنجی نهفته است! مرد بغدادی غافلگیر می شود و یکّه می خورد. عسس به دقّت نشانی خانه او و نام او را بیان کرده بود. با شتاب به بغداد باز می گردد و گنج را در خانه اش می یابد!
گفت با خود گنج در خانه من است
پس مرا آنجا چه فقر و شیون است
بر سر گنج از گدایی مرده ام
زان که اندر غفلت و در پرده ام
( مثنوی، تصحیح محمد علی موحد، دفتر ۶ بیت ۴۲۵۸ و ۴۲۵۹)
در داستان « کیمیاگر» نوشته پائلو کوئیلو، دقیقا ایده و روح داستان مثنوی بازسازی شده است. ساختار کیمیاگر همان ساختار داستان مثنوی ست. البته با پوست و گوشت و نمایی متفاوت، اما استخوان بندی همان است. پیام داستان و کانونش این نکته است، که: « گنج در خانه و تو گرد جهان می گردی.» منتها انسان برای یاقتن گنج می بایست از کویر وحشت بگذرد. دارایی ها و وابستگی های
مادّی اش، را هر چند با اکراه و یا اجبار از دست بدهد. پاک و صافی از چاه طبیعت بیرون آید ؛ که صفایی ندهد آب تراب آلوده.
هنگام خداحافظی با کیمیاگر، که همراه و راهنمای سانتیاگو بود تا راه اهرام مصر که گنج در آن جا نهان بود، به او نشان دهد. سانتیاگو به کیمیاگر می گوید: « تو به من زبان جهان را آموختی!» سانتیاگو زبان کویر و باد و آفتاب و پرواز شاهین را آموخته بود. کیمیاگر پاسخ می دهد: « من فقط چیزی را که می دانستی به یادت آوردم.» ( کیمیاگر، ص۱۵۸)
داستان کانون دیگری دارد، که در متن داستان بار ها تکرار می شود.
« هر گاه از صمیم قلب چیزی را بخواهی تمام کائنات دست به دست هم می دهند تا به آرزویت برسی.» ( کیمیاگر، ص ۲۵ و ۳۹ و ۷۷ و ۱۱۲) یعنی طلب حقیقی.
پیام داستان این است، «هر جا که دلت باشد، گنجت همان جاست.» ( کیمیاگر، ص ۱۱۳)
کوئیلو با هنرمندی تمام، داستان دفتر ششم مثنوی را در قاب و ساخت مسیحی، نقش بندی کرده است. گویی داستان او تفسیر همین بیت است:
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آن چه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد.
حافظ قصّه مثنوی را در غزلی گنجانده است و کوئیلو در یک رمان.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)