آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد (۲۳)

«خود» و «بیگانه» یا «خودیت» و« بیگانگی » واژه هایی بسیار ژرف و قابل اعتناء در فرهنگ حافظ و به شکل عمومی تر، در فرهنگ عرفان و تصوف ما هستند. هرچند به این واژه ها و تفسیر آن ها در فرهنگ ها توجه لازم نشده است. به عنوان نمونه هیچ یک از اين دو واژه در مدخل های کتاب ارزشمند «فرهنگنامه تصوف و عرفان» از محمد استعلامی دیده نمی شود.آن چه خود داشت، مصداق تمام و روشنش فطرت الاهی است. گوهر وجودی انسان است. همان جام جم و یا به روایتی دیگر جام جهان نماست. منتها دریافت و شناخت و باور به این نکته آسان نیست. نکته عشق است و به تعبیر حافظ:
نکته عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
جلال الدین رومی در غزلی که شجریان با آوای آسمانی اش غزل را به اوج موسیقی و جهان زیبایی و لطف ارتقاء داده است، داستان آن چه خود داشت را تبیین کرده است. بدیهی است که این داستان با آفرینش انسان آغاز می شود. و ان کس که این نکته را نداند و یا نگیرد و گوهر عشق را در فطرت و نهاد خود نبیند و نیابد به قول حافظ از دایره بیرون می ماند. خوشا آنان که در دایره اند، در درون دایره سرگردانند. و در حیرت که این عشق سرگردان کیست!
 
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کاتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشغول می‌کردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بی‌خویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را
اُستُن حنّانه کردی عاقبت
تعبیر حلال الدین بلخی: «ای ز عشقت عالمی ویران شده» در غزل حافظ، از زاویه دیدی دیگر، این صورت لطیف را یافته است:
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
گوهر عشق، یا طینت و فطرت عاشقانه، همان جام جمی که دل انسان است. به او معنا و هویت می بخشد. اگر انسان به این معنا توجه نکرد. امر دیگری را خود حقیقی خویش تلقی کرد. به جستجوی بیگانه رفته است. هویت انسان هویتی است که در نگاه نخست امور حقیقی و اعتباری در آن آمیخته اند. خود طبیعی، خود عقلانی و خود مشهود یا معشوق، در نگاه نخست ممکن است با هم مشتبه شوند. بدیهی است که نگاه ابتدایی انسان به خود طبیعی است. چه بسا در گذران عمر بسیاری فرصت اندیشیدن یه خود عقلانی، یا خود مشهود را نیابند. به تعبیر حافظ، در تمام عمر در سرای طبیعت باقی بمانند:
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد
سرای، گویی در این بیت یک نقطه توقف است و کوی برای گذار. از گذار از کوی می توانی به شاه راه حقیقت نه تنها برسی که از آن هم گذر کنی! گذار از شاهراه حقیقت هنگامی میسر است، که رهرو، نخست از سرای طبیعت بیرون آید، به کوی حقیقت گذر کند و نهایتا به شاهراه حقیقت برسد و از آن هم گذر کند… چون می خواست، سرّ جام جم را دریابد:
به سرّ جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کُحل بصر توانی کرد
غزل، به سرّ جام جم، در واقع تفسیر غزل : «سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد» است. در این غزل حافظ می گوید، نقشه راه تو و نقشبندان روح تو از این کوی و گذرگاه ممکن است!
اما اگر تو در چاه طبیعت افتاده باشی؟
شست و شویی کن و آن گه به خرابات در آی
تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
خودی و بیگانگی، دو مفهومی هستند که عکس هر کدام را در آینه دیگری می توان دید! همان که گفته شده است: تعرف الاشیاء باضدادها. مفهوم روز را در نسبت با شب می توان به درستی شناخت و مفهوم خودیت را در تناسب با مفهوم بیگانگی. جلال الدین بلخی، سلطان عرفان و داستان! در مثنوی داستان واره کوتاهی لا بلای داستان« گمان بردن کاروانیان که بهیمه صوفی رنجورست » در دفتر دوم روایت می کند. به گمانم یکی از زیباترین هاست. «خودی» و «بیگانگی» را بهتر این داستانک نمی توان تصور یا تصویر کرد.
بخشی از داستانک مطابق سبک داستانی مولوی در مثنوی نیست. ما از میانه داستان وارد می شویم. مثل سوره یوسف و یا داستان های قرآنی که تمام داستان به شکل خطی، مثل کتاب مقدس روایت نمی شود. فردی می خواهد برای «خود» خانه ای بسازد. تمام عمر خود را صرف ساختن چنان خانه فاخر و با شکوهی می کند. هنگام اسباب کشی و اقامت در خانه فرا می رسد. ناگاه چهره صاحب خانه از درد کبود می شود. او زمین خانه را عوضی گرفته بود و سال ها در زمین دیگران کوشیده بود تا خانه بسازد!
در زمین دیگران خانه مکن
کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تنِ خاکی تو
کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می دهی
گوهر جان را نیابی فربهی
گر میان مشک تن را جا شود
وقت مردن گند او پیدا شود
مشک را بر تن مزن بر جان بمال
مشک چه بود نام پاک ذوالجلال
خودی و بیگانگی مراتبی دارند. از نگاه حافظ حتّا بهشت هم می تواتند بیگانگی تلقی شود. به همین خاطر می گوید: به سرّ جام جم آن گه نظر توانی کرد. نه این که به جام جم نظر کنی. روایت شورانگیزی از پیامبر اسلام به یادگار مانده است. دو نحوه دیدگاه را از هم تمییز داده اند. نگاهی که متوجه دنیا و به قول حافظ به سرای طبیعت است. نگاهی که به آخرت و غیب است.(۱) چشمان سَر رو به دنیا و امر ظاهر است و دیدگان دل ، دیده سِرّ بین رو به غیب و آخرت است. همان تفاوت چشم جهان بین و دیده جان بین.
ـــــــــــــــــــ
پی نوشت

(۱). و روی عن رسول الله (ص) انه قال: « ما من عبد الا فی وجهه عینان یبصر بها امر الدنیا، و عینان فی قلبه یبصر بهما امر الآخرة، فاذا اراد بعبد خیرا فتح عینیه اللتین فی قلبه، فابصر بهما ما وعده بالغیب، فامن الغیب علی الغیب »
( علاء الدین متقی الهندی، کنز العمال، ج ۲ ص ۴۲ حدیث شماره ۳۰۴۳)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)