آن چه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد (۲۴)


چرا انسان آن چه خود داشت را از بیگانه تمنا می کند؟
۱- خود را نمی شناسد. ۲- برای شناخت خود نکوشیده است. ۳- خود بدلی را به جای خود حقیقی تلقی کرده است. ۴- به ظاهر پرداخته و از باطن غافل مانده است. ۵- بیگانه را و آن چه بیگانه داراست را نمی شناسد. ۶- نمی داند که بیگانه ممکن است با وعده های رنگین و بهانه های شیرین او را فریب بدهد. سرانجام او که در جستجوی آب بود، ناگاه خود را در برابر سراب می بیند. به تعبیر حافظ:
دور است سرِ آب از این بادیه هشدار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
کار کارستان انسان در فرصت زندگی همین است که حقیقتِ « آب »را از فریب « سراب » تمییز دهد. امر حقیقی را از امر اعتباری و خود حقیقی را از خود طبیعی بازشناسد. در پرتو چنین شعله شناختی می توان به فهم معنای زندگی پی برد. من حقیقی خویش را از بین من های رنکارنگ تشخیص داد. من های رنگارنگی که هر روز به رنگی و به شکلی راه را بر انسان می بندند و با تسویل خویش، آراستگی و زیبا نمایی خویش، انسان را از مقصد اصلی باز می دارند. این غول بیابان در درون ماست! واژه تسویل را قرآن مجید دو بار در سوره یوسف، از زبان یعقوب پیامبر در وصف پسرانی که یوسف را به چاه انداختند، به کار برده است.
وَجَاءُوا عَلَىٰ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللَّـهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ ﴿يوسف: ١٨﴾
« و پيراهنش را [آغشته‌] به خونى دروغين آوردند. [يعقوب‌] گفت: «[نه‌] بلكه نَفْس شما كارى [بد] را براى شما آراسته است. اينك صبرى نيكو [براى من بهتر است‌]. و بر آنچه توصيف مى‌كنيد، خدا يارى‌ده است.»
2. قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّـهُ أَن يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ﴿يوسف: ٨٣﴾
« [يعقوب‌] گفت: «[چنين نيست،] بلكه نفس شما امرى [نادرست‌] را براى شما آراسته است. پس [صبر من‌] صبرى نيكوست. اميد كه خدا همه آنان را به سوى من [باز] آورد، كه او داناى حكيم است.»
واژه تسویل در بیان و نقد رفتار سامری که گوساله طلایی را برای فریب مردم به صدا در آورده بود، نیز مطرح شده است.( طه:۹۶) در همین غزل مود بحث ما در بیت هفتم آمده است:
آن همه شعبده ها عقل که می کرد آن جا
سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد
عصای موسی و ید بیضای او متصل و متکی به اراده خداوند بود. امر حقیقی بود و گوساله سامری امری موهوم. منتها امر موهوم می تواند داهزن باشد و افرادی را به گمان این که حقیقت را یافته اند، در چاه واهمه بیفکند.
در واقع اگر انسان تصویر روشنی از خواست خود، آرمان و هد ف خود داشته باشد. متناسب با آن آرمان و یا یقین گمشده خویش می تواند، نحوه رفتن و به مقصود رسیدن را شناسایی کند. راه مستقیم را بیابد و در دامگه حادثه گرفتار نشود. می بایست آشنایان راه عشق را بشناسد و از بیگانگان بپرهیزد. آشنایان کسانی اند، که راه وررسم رفتن و به مقصد حقیقی رسیدن را می دانند. بیگانگان آنانی اند که رهرو را مشغول می کنند و او را از راه رفتن باز می دارند. آشنا کسی است که از دل خبر دارد! یعنی می داند دل در طلب چیست. جام جم را می شناسد. جلال الدین بلخی سرگشتگی انسان را در این هنگامه جستجو اینگونه تبیین کرده است:
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل های تَر دارد
در این بازار عطّاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکّان کسی بنشین که در دکّان شکر دارد
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هرکس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او به طرّاری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
در این غزل، مولوی دقیقا شرایط انسانی را ترسیم کرده است، که در موقعیت خطیر انتخاب قرار دارد، خطیر از این رو، که در فضایی مبهم و مه آلود، شناخت راه از چاه آسان نیست. می گوید به زیر درختی رو که گل های تر دارد. یعنی درخت زنده است. اگر تفاوت درخت زنده با مرده را در نیابی، ممکن است به درختی مرده دل ببندی، و آن درخت با وزش بادی بر خاک بیفتد. می گوید راه را پیدا کن، پرسه نزن و عمر را در پرسه زدن هدر نکن. سکه قلب را از سکه طلای وافعی بشناس و…
رهرو حافظ، در اغاز سیر خود، نه خود را می شناسد و نه بیگانه را، به همین دلیل از بیگانه تمنّای راهنمایی می کند. حافظ در بیت دوم، موقعیت رهرو را یک پرده روشن تر بیان می کند:
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
« گوهری » را می توانیم، در حالت مفعولی بخوانیم، یعنی گوهری را که از صدف کون و مکان بیرون بود، که این مصراع در واقع وصف جام جم است. چنان که خرمشاهی در حافظ نامه این قرائت و تفسیر را برگزیده است، اما می توان گوهری را فاعل تلقی کنیم، یعنی دل گوهری بود که از صدف کون و مکان بیرون بود، ازگمشدگان لب دریا طلب راهنمایی می کرد. این وجه دوم از این جهت می تواند موجه باشد، که حقیقت دل انسان همان جام جم است.
از صدف کون و مکان بیرون بود، در واقع تفسیر سخن امام علی علیه السلام است. عالم اکبر در درون انسان پیچیده شده است. افق های چهان بیرونی، در برابر افق جان و روح انسان، کوتاه و سطحی ست.
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
از هر طرف که رفتم چز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت
این سرگشتگی ها نشانه حیرت در شناخت دنیای درون انسان است. وقتی انسان از سرگشتگی نجات می یابد، که به جام جم نظر کند! یعنی حقیقت دل خود را بشناسد. به خود باز گردد. انا لله و انا الیه راجعون! یک دور تمام، از خود تا خود. کلید این شناخت خداوند است و شناخت او. اگر خداوند را به تعبیر حافظ ساقی و دوست را نشناخت، خویشتن را نیز از یاد می برد!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)