گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود (۲۵)


اگر انسان ارزش خود را دانست. این ارزش سنجی « خود» به تعبیر امیر مؤمنان علی علیه السلام: « کَفی بِالْمَرءِ حُسْناً اَنْ یَعْرِفَ قَدْرَه» نیکویی و زیبایی برای انسان همین بس، که قدر خود را بشناسد. بیت الغزل زندگی او این است که قدر خود را بشناسد، بداند که به قول حافظ:
تو را زکنگره عرش می زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
حافظ برای این که شعله طلب راستین را در جان ما برافروزد و ما را شیدای دست یافتن به جام جم کند، تا از جهان مادّه و اعتباری و دامگه حادثه، به جهان جان و جهان حقیقی و معنوی و عالم قدس پرواز دهد. به ما می گوید:
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را
این مضمون به صورت عتابی ابریشیمین و از روی محبت و لطف در غزل: « درِ سرای مغان رُفته بد و آب زده » تکرار شده است. پیر که همان پیر مغان است، با روی خندان می گوید:
که این کُنَد که تو کردی به ضعف همت و رای
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده
ضعف همّت و رای هنگامی رخ می دهد که رهرو از آرمان و مطلوب خود، تصویر و شناخت روشنی ندارد. به این ترکیب بسیار ساده: « كه اين كند كه تو كردي!» که شبیه گفتگویی دوستانه است دقت کنید. گویی جمله ای ست که پدری یا مادری به فرزندش می گوید: این چه کاری بود که کردی! چه کسی چنین کا ری می کند که تو کردی! گنج را رها و عمرت را در خرابه می گذرانی! «خرابه» همان ظاهر دنیاست. و حقیقت باطن دنیاست که از آن در قرآن مجید به «آخرت» تعبیر شده است. این نکته که بیش از دوهزار سال است که فلسفه یا فهم انسانی را به دو روش یا سیاق فهم الهی و فهم مادی تقسیم کرده اند. نشانی و حکایتی از دو نحوه زندگانی نیز هست. کسانی که در زندگی در جستجوی لذت ها و خوشباشی های محسوس و ملموس بوده و هستند؛ و نیز کسانی که به لذات و شادی های معنوی دلبسته اند. طلب نان و طلب جام! هنگامی که انسان در طلب نان و نیز نام نیست؛ خداوند به او «دولت فقر» می بخشد، دعای حافظ است:
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
دولت فقر، دریافت معنای حقیقی «بودن» است. بودن با «داشتن» تفاوتش از زمین تا آسمان است. مثل تفاوت افراد کوچکی که در کاخ زیست می کنند و انسان های بزرگی که در کوخ زندگی می کنند. اولی داراست و بینوا، دومی نادار است و محتشم!
وقتی انسان ارزش و اعتبار خود را، که همانند گوهری است که از صدف کون و مکان بیرون است؛ یعنی تمام هستی گنجای وجود او نیست! جهان که امر کوچکی است. به تعبیر شمس:
گفتا که خمش کاین چرخ فلک
لنگانه رود در محضر من
هنگامی که خود را نمی شناسد و قدر خود را نمی داند: « طلب از گمشدگان لب دریا می کرد.» بدیهی ست که لب دریا از ره دریا، لطیفتر است. انسان با مقصد و مقصود فاصله ای ندارد، خودش حجاب خود شده است. پرسید فاصله ام تا بهشت چقدر است؟ پاسخ داد دوگام، گامی بر خود نه و گام دوم در بهشت! نزدیک تر از رگ گردن، یعنی نزدیکتر از جان! مگر نه این که: «وسعت رحمته کل شیئ» کدام انسانی است که شیئ نیست؟ یعنی هر انسانی ظرف رحمت الهی ست. چنان گنجایشی دارد، که حضور خداوند را که عرش گنجای خدای رحمان نیست؛ در کعبه دل انسان حضور پیدا می کند. و انسان می تواند شاهد حضور خداوند در دل خود باشد. وجود غیر از رحمت و عشق و عرفان نیست. منوچهر مرتضوی در مکتب حافظ، « گمشدگان لب دریا» را مصداق انسان های با کمال به مقصد رسیده تفسیر کرده اند. این تفسیر دقیق نیست. به چند دلیل: نخست، این مصرع در واقع متقارن با « بیگانه» در مصرع دوم بیت اول است. نمی توان رهروی را که در بیت نخست از بیگانه تمنا می کرد، بلافاصله در بیت بعدی از راه یافتگان طلب معرفت راه کند. دوم: اگر گمشدگان لب دریا به مقصد رسیدگان بودند، مشکلی باقی نمی ماند. همین که رهرو در بیت بعد می گوید:
« مشکل خویش بر پیر معان بردم دوش» یعنی مشکل حل نشده است. گمشدگان لب دریا نتوانسته اند، او را راهنمایی کنند. نتوانسته اند، چون خود به مقصد نرسیده بودند. شناختی از مقصد نداشتند. گمشدگان بر لب دریایند! وقتی آن ها خود گمشده اند، چگونه می توانند راهنمای دیگری باشند؟ «ذات نایافته از هستی بخش»، که نمی تواند هستی بخشِ دیگری باشد.
بیت دوم این غزل، تناسبی با این بیت در غزل نخست دیوان حافظ دارد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
ابهام یا پیچیدگی که در این بیت در ابتدا به نظر می رسد، برخی از شارحان غزل را به اشتباه انداخته است. سبکباران را، به مقصد رسیدگان تفسیر کرده اند. در حالی که اگر آن ها در مقام وصل بودند، حتما خبر از دشواری های طریق داشتند، می دانستند که رهروان چه رنج هایی را باید تحمل کنند تا به معشوق برسند. در غزل نخست دیوان، پیر مغان حضور دارد و راوی-حافظ باور دارد که می بایست هرچه پیر بگوید بپذیرد. حتا اگر بگوید: « به می سجاده رنگین کن! » چون اوست که سالک است و راه و رسم منزل ها را می داند. در غزل الا یا ایّها الساقی… مرکزیت غزل «عشق» است و در غزل: سال ها دل … مرکزیت غزل «جام جم» است. جام جم نماد و نشانه عشق است. جامی است که باده عشق و معرفت در آن می درخشد. روشنایی های مختلفی را می توان از هرغزل بر دیگری تابانید. مثل دو آینه ای در برابر یکدیگرند.
سخن بر سر تفسیر غزل های حافظ با توجه به دیگر غزل ها بود. به اسقف دهقانی تفتی گفتم مثل همان قاعده طلایی در تفسیر قرآن مجید، که امام علی علیه السلام بیان کرده است: « انّ القُرْآن یُفَسِّرُ بَعْضَهُ بَعْضاً و يُصَدّقُ بَعْضَهُ بَعُضاً »
لحظه ای مکث کرد و گفت می خواهم جمله ای بگویم که در شناخت حافظ سودمند است. حتما اين عبارت رافراموش نخواهی کرد. اقتباس از كلام علي بن ابيطالب است. شمرده و آهنگین اسقف دهقانی خواند: انّ الغَزَل یُغَزِّلُ بَعْضهُ بَعْضاً. غزل ها با هم داد وستد معنوی و آوایی و واژگانی دارند. تغزّل به معنی بیان زیبایی های زیبارویان است. در آینه غزلی می توانیم حسن روزافزون غزل دیگری را ببینیم. به این بیت حافظ دقّت کرده ای:
سلامُ اللهِ ما کرَّ اللَیالی
و جاوَبَتِ المَثانی و المَثالی
تا زمانه تداوم دارد و شب ها در پی هم می آیند، تا سیم دوم و سوم تار با هم گفتگو می کنند… می خواهم بگویم غزلیات با هم سخن می گویند. منتها گوش آشنا می خواهد. گوش آشنای موسیقی، شِکوِه ها ی سیم زیر و پاسخ های سیم بم یا زبَر را تشخیص می دهد.
غزل حافظ آواز می خواند. بهترین شارح غزلیات حافظ، غزلیات حافظ است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)