مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش (۲۶)

مشکل!؟
حتما سررشته غزل را گم نکرده اید! غزل: « سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد.» داستان واره است. هر بیت به مثابه بخشی از داستان یا مرحله ای ازسفری معنوی ست. ما نه تنها خواننده غزل بلکه همراه و همدم وهمسفرحافظیم. دل ما نیز سال هاست طالب جام جم است. در منزل نخست از بیگانگان تمنا می کرد. در منزل دوم، از گمشدگان پرسید که جام جم کجاست!؟ در منزل سوم دچار مشکل شدیم. این مشکل ذاتی است. هویت ما را در سرپنجه خود گرفته است. خیام هنگامی که با مشکل رویارو می شود ، « زیبایی» گره گشای مشکل اوست.
 
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما
خیام چاره مشکل را افزون بر زیبایی کوزه شراب می داند. شرابی که بایست در تمام عمر نوشید. و فراتر به قول حافظ: زنهارکاسه سر ما پر شراب کن!
زیبایی در اندیشه خیام به عشق در غزلیات حافظ، ارتقاء یافته و کوزه شراب به جام جم و بت به پیرمغان. در ابتدای منزل سوم رهرو، راوی و حافظ و ما به عنوان همراهان حافظ، دچار مشکل شده ایم. مگر نشده ایم!؟ مگر در زندگی ما مراحلی پیش نیامده است، که بحران هویت و خویشتن شناسی گریبانمان را گرفته و گلوی روحمان را فشرده است… ماجرای مشکل خودم را برایتان بنویسم. معنای زندگی و مرگ برایم پرابهام، سنگین و فرساینده شده بود. کتاب ترس و لرز کیرکگارد، که متن انگلیسی اش را در سال ۱۳۵۲ می خواندم. گرفتارم کرده بود. به شکل محسوسی در خود فرو رفته بودم. دوستان همکلاسی سر به سرم می گذاشتند: «عاشق شدی پسر! این که مشکلی نیست، اسمش را بگو، خودمان برایت خواستگاری می کنیم.» وقتی می گفتم، نه مشکلم عدم عاشقی ست! فکر می کردند، قاطی کرده ام. دانشجوی سال اول رشته تاریخ دانشگاه اصفهان بودم. اما کلاس های روزانه و گاه شبانه رشته ادبیات عرب و ادبیات انگلیسی را شرکت می کردم. با دکتر خلیل رفاهی استاد زبان و ادبیات عربی دوست شده بودم. آزاد در کلاسش شرکت می کردم. سر کلاس از من سئوال می پرسید، گفت امتحان هم باید بدهم! طبیعی بود که نمره ام خوب بود. ادبیات عرب را در حوزه خوانده بودم. علاوه بر آن در خوابگاه با دانشجویان معاود، هم اتاقی بودم و زبان اول اتاق ما عربی بود. یادشان به خیر با عدنان حسینی و ابراهیم آواک هم اتاقی بودم. اتاق موسی اسوار هم درست روبروی اتاق ما در خوابگاه همدانیان بود. با دکتر رفاهی صحبت کردم. گفتم: دچار مشکل شده ام. هد ف از زندگی چیست؟ زندگی چیست؟ چرا به دنیا آمده ایم؟ از کجا آمده ایم؟ به کجا می رویم؟ فطرت الاهی چیست؟ گفتم نماز هایم کم رونق شده است. از سر تکلیف می خوانم. شوق نماز ندارم. منتظر نماز نیستم. در حاشیه خیابان دانشگاه به سمت خوابگاه یک ساعتی قدم زدیم. دکتر رفاهی گفت: این حالت مبارک است. شکوفه های شک که در ذهن انسان پیدا می شود، به میوه یقین می رسد. منتها شک به عنوان گذرگاه موقتی و نه خانه دایمی! مطلب را از قول علامه محمد تقی جعفری برایم روایت کرد. بعداً کتاب: بررسی افکار هیوم و راسل، نوشته علامه جعفری را برایم آورد. گفت: من دوستی دارم که حال و مقام خوشی دارد. خوب است با ایشان صحبت کنی. آیت الله شیخ حسین شفیعی را به من معرفی کرد. برقی در ذهنم درخشید. گفتم چه خوب، ایشان را می شناسم. ایشان از دوستان همدرس مرحوم حاج آخوند، روحانی روستای ما بودند، ایشان را در مهاجران یک بار دیده ام. رفتم به خانه اش. یاد حاج آخوند افتاد و گریه کرد. گفت آیت الله درچه ای بیمار و خانه نشین اند. بعد ها بارها به خانه اش رفتم. در همان گفتگوی نخست، گرم و صمیمانه از احوال درس و بحثم پرسید. گفت آقای رفاهی گفته است. طلبه بوده ای و هستی! وقتی کسی دنبال طلب بود، می شود طلبه. طلبه یعنی در تمام عمر دنبال طلب است. دیدی ما آخوندا همیشه طلبکار مردم هستیم! خندید، اما برق اشک در چشمان فراخ پر جذبه اش درخشید. سکوت کرد… دیده ای کسانی که طلبکاراند، مدام دنبال بدهکارشان می گردند، تا بدهکاری را می بینند، به سویش می روند. ما هم باید ببینیم. چه طلبی و از چه کسی داریم. طلبمان چیست؟ مشکل مان چیست؟ اگر مشکل را خوب شناسایی کنیم، به راه حل هم می رسیم. انگار به دور دستی نگاه کرد و زمزمه کرد:
مشکلی نیست که آسان نشود در همدان
لیکن اسان ندهندت ره و مشکل این است!
باید راه همدان را پیدا کنیم. کسی را پیدا کنیم که همه دان باشد. باز زمزمه کرد:
یارم همدانی و خودم هیچ ندانی
یارب چه کند هیچ ندان با همه دانی
این دانایی در کتاب نیست. مصداق همین آیه است که: « و اتّقُوالله و یُعلّمُکُم الله و اللهُّ بِکُلِّ شَیئٍ عَلیم» (البقره: ۲۸۲) در سوره مائده هم به این نکته توجه داده شده است که: «اتّقُوالله و ابتَغُوا الیهِ الوَسیلَه» (المائده: ۳۵) در چند آیه هم بعد از اتقوالله، واعلموا آمده است. همه موارد را در معجم و مفردات ببین. خلاصه کنم پسرم، وقتی خدا هست که مشکلی نیست! مشکل این است که همین جمله ساده خدا هست، در ذهن ما در قلب ما در وجود ما چه جایگاهی دارد. آیت الله شفیعی خواند:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
ببین چقدر لطافت در این بیت حافظ هست. همه غزل را بخوان. اصلا یک بار دیگر حافظ را بخوان. آقای دکتر رفاهی با حاج آقا رحیم ارباب آشناست. بگو یک بار شما را نزد ایشان ببرد. نفس گرم و معطر چیز دیگری است. نگران این شک ها و بحران ها نباش. خیر است پسرم. با گلشن راز که آشنا هستی:
سخن ها چون به وفق منزل افتاد
در افهام خلایق مشکل افتاد
در منازل عمر انسان با مشکلاتی رویارو می شود. مشکل اصلی نسان این است که مشکلی نداشته باشد. «چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟»
مشکل را سرسری نگیر. تا فهم ریشه ها تعمق کن تا به طمانینه نفس برسی. ممکن است گاه سال ها طول بکشد... در ذهنم گذشت، روزی حاج آخوند به من گفته بود: « پسرم برخی پرسش ها پرسش عمرند. گذار سال و ده سال کافی نیست. باید پاسخ مثل چشمه ای از جانت بجوشد. خواندنی نیست، شدنی ست!»
سخن حاج آخوند را برای آقای شفیعی نقل کردم. گفت بله، من هم هنوز مشکلاتی در این سنّ و سال دارم. حاج آخوند درست گفته، همان تفسیر و اتقوالله و یعلمکم الله است. این آیه ستاره راهنماست:
ای سوخته سوخته سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
نسیم معطری از دیدار با آیت الله شفیعی در ذهنم و برجانم وزیده بود، به ویژه، همان شب مهمانی خانه حاج آخوند در ذهنم تداعی شده بود، شبی که تا سحرگاه در باره قربانی شدن اسماعیل سخن می رفت.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)