مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش (۲۷)


نام و آوازه حاج آقا رحیم ارباب را از استادم دکتر خلیل رفاهی، آیت الله شیخ حسین شفیعی و آیت الله سید محمد جواد غروی اصفهانی و آیت الله نجفی امام جماعت مسجد سید اصفهان که نزد او خسرو و شیرین نظامی می خواندم شنیده بودم. پرده ای در ذهنم پدیدار شده بود، آیا آمادگی برای دیدار حاج اقا رحیم ارباب را دارم؟ آقای شفیعی گفت، حاج آقا رحیم ارباب عمرشان بالای نود است و در عمل چشمشان به دلیل قصوری که صورت گرفته است، نابینا شده اند. این نابینایی کمترین تاثیری بر شخصیت و منش ایشان باقی نگذاشته، همچنان محفل ایشان گرم، جذاب و پر نکته است. گفتم در جلسه اول فقط می خواهم به سخنان ایشان گوش کنم.. گفت ایشان روشنایی چشمانشان را از دست داده اند. اما شما روشنایی دیده دل و روشنایی حضور ایشان را حتما احساس خواهید کرد. برایتان دو جمله در باره ایشان بگویم. ما نه تنها در اصفهان بلکه در تهران و قم و مشهد هم نظیر ایشان نداریم. بلکه در نجف اشرف هم کسی جامعیت ایشان را ندارد. آیت الله سید شهاب الدین نجفی مرعشی که خود استخوان خرد کرده شناخت روایات و احادیث و متون است، اجازه روایتش را از حاج آقا رحیم ارباب گرفته است. می دانستی؟ روزگاری بود که نقل روایت حساب و کتاب داشت! اما آن دوجمله که می خواستم بگویم: ایشان در عمرشان به نامحرم نگاه نکرده اند. در عمرشان نه غیبت کرده اند و نه غیبت شنیده اند. ما در کتاب ها از عصمت خوانده بودیم. خداوند ما را در زمانی قرار داده است که شاهد انسان معصوم هستیم.
شنبه بعد از ظهر روز ۲۴ فروردین ماه سال ۱۳۵۳ با آقای رفاهی درس متون عربی داشتم. قرار بود هر کدام از دانشجویان متنی را بخوانند و در باره متن صحبت کنند؛ تائیّه ابن فارض را انتخاب کرده بودم. بعد از کلاس آقای رفاهی احوالپرسی کرد. گفتم به دیدار آیت الله شیخ حسین شفیعی رفتم؛ خیلی دیدار خوبی بود. ایشان پیشنهاد کرد شما اگر موافق باشید، مرا به زیارت حاج آقا رحیم ارباب ببرید. آقای رفاهی لبخند زد و گفت: خداوند وسیله ساز است. فردا ساعت پنج بعد از ظهر به خانه ایشان می روم. آقای جلال همایی هم آنجا خواهند بود. می توانیم از دانشگاه با هم برویم. شما که ماشین نداری! رفتیم.
خانه حاج آقا رحیم ارباب نزدیک آتشگاه اصفهان در سمت جادّه نجف آباد بود. همین آتشگاه، در ذهنم تداعی کرد:
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
با خود گفتم: حاج اقا رحیم ارباب همان پیر مغان است!؟ من هم مشکلم را پیش او می برم. « کو به تایید نظر حل معما می کرد.» قرارم این بود که در جلسه نخست فقط گوش باشم. بساط نکته دانان بود. کتاب «مولوی نامه » جلال همایی را خوانده بودم. عکسش را هم دیده بودم. با شمایلی مثل پیامبران، مثل ابراهیم خلیل! در چنان محفلی چه حرفی می توانستم بزنم؟
آقای رفاهی ماشینش را کنار خیابان پارک کرد. وارد کوچه شدیم. محلّه قدیمی به نظر می رسید. در های ورودی با پهنای بیشتر از معمول و با ردیف گلمیخ های کوچک و متوسط و میانه. در خانه بسته نبود. آقای رفاهی دو بار با کوبه آرام بر در کوبید. مردی میان سال با چهره گشاده و خندان، با کلاه پوستی خاکستری بر سر ، در میانه در پدیدار شد. بلافاصله سلام کرد. به من هم سلام کرد. به سنّ و سال پدرم بود. انگار چشمان روشن زیتونی و تبسمش هم مثل پدرم بود. وقتی با او دست دادم. با کف دست چپ، پشت دست راستم را لمس کرد و فشرد. گفت: «بار اول است، تشریف می آورید؟ خوب جایی آمده ای! حاج آقا رحیم جوانان را دوست دارد.» اتاق چندان بزرگ نبود. در طاقچه ها کتاب با قطع وزیری چیده شده بود. کف طاقچه ترمه با نقش بته جقه انداخته بودند. لبه ترمه آویزان بود. در ذهنم گذشت:
« دامن کشان همی رفت با شَرب زر کشیده!» حاج آقا رحیم ارباب، در بستر نشسته بود. تکیه داده بود. کلاه پوستی نسبتا بلندی بر سر داشت. پیراهن سپید و قبایی مشکی بر دوش. آقای رفاهی سلام کرد و خم شد و پیشانی و شانه ایشان را بوسید. من هم شانه ایشان را بوسیدم و سلام کردم. آقای رفاهی گفتند. ایشان از ساداتند. دانشجوی دانشگاه اصفهان، با آقای شفیعی هم آشنایند. آقای شفیعی سفارش کردند. سید به حضور شما بیایند. حاج آقا رحیم آرام و با طمأنینه گفتند: خانه خودشان است. خوش آمدید. به مرد خوش رویی که ما را راهنمایی کرده بود، گفتند: آقای حکیم برای مهمانان چای بیاورید. افزودند: «کاش خودم می توانستم به شما خدمت می کردم.» این جمله آن قدر ساده و صمیمی بیان شد، که در ذهنم حاج اقا رحیم را مثل حاج آخوند یا آیت الله امامی خوانساری تصور کردم که با سینی چای از در وارد شد و از مهمانان پذیرایی کرد. ناگاه سایه مردی با قامت بلند، عبایی قهوه ای روشن بر دوش، سیمایی با محاسن سپید نقره ای و چشمانی خوش حالت و فراخ، جلوه کرد. ناگاه خم شد. به حال رکوع در آمد، سجده کرد، سر بر پایه در گذاشت، پایه در را بوسید. سر بر داشت. چشمانش غرق اشک بود. چنین صحنه ای را فقط در مشهد امام رضا علیه السلام دیده بودم. زائران روستایی، به در ورودی حرم که می رسیدند. سر بر پایه در — در مهاجران ما می گفتیم، گیجین در— می نهادند. می بوسیدند. آستان بوسی. در ذهنم گذشت، عجب کاری کرد! بعداً از جلال همایی پرسیدم، شما درگاه را بوسیدید!؟ آرام نگاهم کرد. با چشمانی که از برق اشک و عشق می تابید، گفت:
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که بر این آستانه راه ندارد
بعد ها دیدم در برخی از تقدیمیّه های کتاب های جلال همایی به حاج آقا رحیم ارباب، از ایشان با عنوان، «وحید عصر» و «علامة العلما » و از خود با عنوان «اَقَلّ تَلامیذِه» و «غلام » یاد کرده بود. بهتر از این نمی شد شاهد شکوه معنوی حاج آقا رحیم ارباب بود. آقای رفاهی که
می دانست بنایم بر پرسش نیست. گفت: « جوانان دانشجو این روز ها با مشکلاتی روبرو می شوند. منظورم مشکلات زندگی روزمره نیست. مشکلات فکری است. در باره دین و حتّا خداوند مشکل پیدا می کنند. دین در این زمانه مفیدست؟ انسان چه نسبتی با خدا دارد؟»
حاج آقا رحیم گفت: « پیداست مشکل ندارند، مسأله دارند. مسأله داشتن امر پسندیده ای است. عامل حرکت است. وقتی حرکت کردند، افق های تازه ای در برابرشان گشوده می شود. همین که گفته شده است: از تو حرکت از خدا برکت. شامل حرکت در دنیای فکر و مفاهیم و معانی هم می شود.» مکث کردند، مکث به طول انجامید.
حاج اقا رحیم گفتند: « حالا شما مهمان عزیز ما، سید عزیز، مساله داری یا مشکل!؟» ناگاه غافلگیر شده بودم. چه می توانستم بگویم؟ نگاه جلال همایی هم به سوی من بود. گفتم: « بنایم بر این بود که در این دیدار در محضر شما، که برایم عزیز است؛ در حضور استادم دکتر رفاهی و استادبزرگوار همایی فقط شنونده باشم. حالا که شما فرمودید. من هم مشکل دارم و هم مسأله! انگار با هم ترکیب شده اند. نمی توانم در نماز حضور داشته باشم. یک بار بعد از نماز صبحی، یادداشت کردم دیدم هفتاد و چند جا ذهنم سفر کرده بود. با سی نفر حرف زده بودم، با چند نفر دعوا کرده بودم. حتا سگی هم در کوچه باغی توی قنوت نماز بر سرم پرید! خاطره دوران نوجوانی پدرم بود که در غروبی، سگی سیاه از بلندای بامی بر سرش پریده بود و پدرم برای همیشه لکنت زبان پیدا کرده بود.»
حاج آقا رحیم گفت: « این مشکل و مسأله شما، مشکل و مسأله من هم هست! گمان می کنم آقایان هم همین مشکل و مسأله را داشته باشند. هر کدام به فراخور احوالمان. راه حل این مساله در خود مساله است. در باره نماز ، قرآن کریم از استعانت به نماز صحبت کرده است. واستعینوا بالصبر والصلوه، و در روایت صحیحه، الصلوه عمود الدین؛ روایت به فهم ما از آیه کمک می کند. ما از ستون استعانت می جوییم.، بهتر تکیه می دهیم. خیالمان آسوده تر می شود. تکیه گاه ماست. نماز تکیه گاه روح انسان است. هر قدر نماز رفعت بیشتری پیدا کند. ما طمأنینه خاطر بیشتری پیدا می کنیم. نماز میزان اعمال است، یعنی همین، ترازوست. با هر نمازی روحمان را می سنجیم که در کجا ایستاده ایم. حضور، اندک اندک به دست می آید. کوهنوردان بایست خیلی رنج و سختی تحمل کنند تا به قله برسند، به قله دماوند برسند. نماز در حقیقت امر قله اش پیدا نیست. در دسترس نیست، متناسب با پرواز نمازگزار قله هم اوج می گیرد.هر قدر نماز گزار پرواز بلند تری داشته باشد، می بیند همچنان قله در افقی دور دست قرار دارد. شوقش بیشتر می شود. لقاء الله قله نماز است. حضور کامل، راه حل مسأله و کلید قفل اعتقاد ما به خداوند است. ملای رومی خیلی لطیف سروده است. می گوید، اگر هزاران قفل باشد ، اگر هر قفلی به اندازه آسمان هم باشد؛ کلیدش خداوند است:
هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد
دوسه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آمد
آن دو سه حرف چو دندانه، الف و لام و ه است. اله! کنار هم که قرار می گیرند: لا اله الا الله! می شود کلمه توحید از سه حرف تشکیل شده است. کلیدِ تمام قفل هایند! تصور کنید، با قفلی رویارویید به اندازه آسمان! یعنی ما در درون قفل زندانی شده ایم. روزنه ما به بیرون، کلمه توحید است. این بیت را بار ها شنیده بودم. از بَر بودم. اما وقتی حاج آقا رحیم ارباب بیت را خواند، گویی تازه به طراوت و ژرفای بیت پی می بردم. ملک الشعراء بهار گفته است غزلیات حافظ با ما پیر می شود! مرادش این است که با گذار عمر و افزونی تجربه و دانش، غزلیات هم چهره نویی به ما ارائه می دهد. شاید راز این که ما از غزلیات حافظ و مثنوی و خیام خسته نمی شویم، همین است در هر بار معنی تازه و نکته نویی پدیدار می شود. بدیهی است که این همه اواز ها از شه بود! قرآن و دولت قرآن است که دم به دم نوشونده است.
شب که به خوابگاه برگشتم. حال خوشی داشتم. مدتی در محوطه خوابگاه در زیر نور مهتابی ها و نسیمی که از سمت کوه صفه می وزید قدم زدم. این نسیم با کلمات و حالت و آهنگ صدا و عطری که در فضای خانه حاج آقا رحیم ارباب پیچیده بود. با تلالو اشکی که در چشمان جلال همایی دیدم، آمیخته شده بود…


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)