پیر مغان (۲۸)


پیر مغان که حافظ مشکل خویش را به نزد او می برد، شخصیت نمادین یا سرنمونی است که حافظ آفریده است! پیش از حافظ در دیوان شاعران نشانه هایی از دیر مغان و پیر مغان و می مغانه دیده می شود. اما شخصیت پیر مغان و دیر مغان در دیوان حافظ به کلی متفاوت است. بهاءالدین خرمشاهی، جمله لطیفی در باره حافظ دارد که دیگر مثل سایر شده است! گفته است: « حافظ انسان کامل نبود، اما کاملاً انسان بود!» در دیوان حافظ انسان کامل هم هست! پیامبران جای خود دارند اما پیر مغان در یک کلام انسان آرمانی و کاملی ست که حافظ آفریده است. در هر جای دیوان که حافظ از زبان پیرمغان سخن می گوید، ما با انسان کامل روبروییم. در تمام بیت های تخلص و نیز سخن راوی در غزلیات با کاملاً انسان مواجهیم. حافظ نسبت خود را هم با پیر مغان تعریف کرده است.
نسبت غلامی:
حلقه پیر مغانم ز ازل در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
این غزل را با صدای پریسا و حسین عمومی و همخوانی هنگامه شان بشنوید. این بیت از همان بیت هایی است که به قول عبدالحسین زرین کوب، در دیوان حافظ گاه یک کتابخانه پشتوانه یک بیت است.تامّل کنید! همین است.
نسبت مریدی:
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
نسبت بندگی:
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
نسبت چاکری:
چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم
این چهار عنوان که حافظ در تبیین نسبت خود با پیر مغان مطرح کرده است. ابعاد دیگری نیز دارد. در واقع منظومه مغانه حافظ با:
یکم: پیر مغان در کانون منظومه
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
دوم: دیر مغان به عنوان جایگاه پیر و مریدان
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و می خواران
سوم: خرابات مغان
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
چهارم: سرای مغان
درِ سَرایِ مغان رُفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده
پنجم: کوی مغان
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا
فروشند مفتاحِ مشکل گشایی
ششم: می مغانه
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام می مغانه هم با مغان توان زد
هفتم: مذهب پیر مغان
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیرمغان کنند
هشتم: دولت پیر مغان
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم
دولت در آن سرا و گشایش در آن در است
و:
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
نهم: مجلس مغان
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلسِ مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
نمی توان پذیرفت که چنین صورت بندی و معماری ناخواسته و یا ناآگاهانه صورت گرفته است. به ویژه حافظ برای همه این عنوان ها ویژگی هایی در دیوان خود بیان کرده است. این موارد نُه گانه، هر کدام در غزلیات حافظ تبیین شده است. این ترکیب بندی و معماری کاملاً بی سابقه است. در غزل های مختلف می بایست ردّی از هرکدام از این موارد نُه گانه را بیابیم. پیش از این هم تمثیل آینه خانه را برای غزل های حافظ به کار بردم. مفاهیم و شخصیت ها در آینه های مختلف، جلوه های متفاوتی دارند. جلوه های پیر مغان را ببینیم:
یکم: در غزل نخست دیوان که نسبتش با تمام دیوان مثل نسبت سوره حمد با قرآن مجید و نی نامه با مثنوی است. پیر مغان مطرح شده است. اتفاقا سخن از پیرمغان در بیت چهارم است. در کانون غزل، که غزل هفت بیتی است. درست به تعداد آیات سوره حمد. در دیوان حافظ ما با ۱۴۰ عزل هفت بیتی روبرو هستیم.
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
دقّت کنید در همین بیت هم پیر مغان در مرکزیت بیت است. قبل از پیر مغان: به می سجاده رنگین کن. بعد از پیر مغان: که سالک بی خبر نبود ز راه و رسن منزل ها. پیرمغات در کانون و حلقه وصل این دو مضمون یا گزاره قرار گرفته است. ترکیب غافل گیر کننده متضاد می و سجاده، شتاب وشوری به بیت با پیرمغان آغاز می شد، چنین شتاب و شور و .رفایی نداشت. چنان که وقتی این بیت را می خوانیم:
حلقه پیر مغانم ز ازل در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
یعنی حلقه ارادت ازلی ما تا ابدیت ادامه خواهد داشت. همان خواهد بود. گویی ما در مرکز زمان و هستی ایستاده ایم. ازلیت را در پشت سر و ابدیت را در پیش روی داریم. در این مرکزیت و هنگامه هستی که هستیم؛ دل در گرو و سر بر آستانه پیر مغان داریم. در بیت کانونی غزل «الا یا ایّها الساقی»، پیرمغان، مرشد و راهنماست. راهنمایی که حافظ و ما به او دل داده ایم. اگر بگوید سجاده به می رنگین کن، می کنیم! و در این بیت از بعد زمانی، با پیرمغان در کانون هستی ایستاده ایم.
در قرآن مجید چنین نسبت و رابطه ای با خداوند و با پیامبر بر قرار شده است. هر چه خداوند و پیامبراو بگوید، ایمان آورنده، سخن خداوند و سخن رسول را، به گوش جان می شنود و از سویدای دل می پذیرد و انجام می دهد. کمترین خدشه ای در اندیشه او ، کوچکترین تردیدی در سلوک او پدیدار نمی شود:
وَرَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَيَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّـهِ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ (القصص: ٦٨)
و پروردگار تو هر چه را بخواهد مى‌آفريند و برمى‌گزيند، و آنان اختيارى ندارند. منزه است خدا، و از آنچه [با او] شريك مى‌گردانند برتر است.
وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّـهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن يَعْصِ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِينًا (الأحزاب: ٣٦)
و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‌اش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد؛ و هر كس خدا و فرستاده‌اش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهى آشكارى گرديده است.
واژه « الخیرة» در قران مجيد، همين دو بار در نسبت بين انسان و خداوند و نيز انسان و پيامبر مطرح شده است. نکته قابل توجه این است که در مورد ایه ۶۸ سوره قصص، وقتی آیه را در سیاق آیات و به اصطلاح در زمینه می خوانیم. سخن بر سر پاسخ مثبت دادن به پیامبران است.
اختیاری از خود نداشتن، یعنی واگذاری امر خویش به خداوند و رسول او، به شکل ترکیبی در این آیه که از غٌرر آیات قرآن مجید است، مطرح شده است:
قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّـهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّـهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَاللَّـهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ ﴿آل عمران: ٣١﴾
بگو: «اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشايد، و خداوند آمرزنده مهربان است.»
تبعیت، یعنی پیروی کردن، شرط عشق و محبت خداوند پیروی از رسول اوست. اگر عاشق پیروی کرد، معشوق می شود! این ایه مثل خورشید در تمامی متون درجه اول و ممتاز عرفانی ما شعله می کشد.
اگر پیر مغان گفت، سجاده را که نماد دینداری و شریعت است به می الوده کن، بکن! دلیلش این است که پیر مغان سالک است و از راه ورسم منزل ها خبر دارد. در غزل: «سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد.»
وقتی حافظ یا راوی مشکل خویش را برای پیر مغان می برد و با او مطرح می کند. می داند که پیرمغان از خود چیزی نمی گوید: « کو به تایید نظر حلّ معمّا می کرد.» یعنی نظر او از سوی خداوند تایید شده است. شیوه مواجهه موسی پیامبر بنی اسرائيل با بنده خداوند که نماد بهره وری از دانش و دانایی لدنی بود، که در تفاسیر با عنوان خضر از او نام برده اند. همین است. خضر به موسی می گوید، از جانب خود عمل نکرده است. البته لطافت های بی پایانی در آن مواجهه دیده می شود، که در کتاب: «نکته های قرآنی، سوره کهف» به آن نکات به تفصیل اشاره کرده ام. خضر در حقیقت پیرمغان است و موسی رهروی که می خواهد راه را از او بیاموزد. منتها به دلیل این که شکیبایی لازم را ندارد و از خود شتابزدگی و بی حوصلگی نشان می دهد. یعنی ظرف دید شریعت مآب موسی، تاب و تحمل سلوک مبتنی بر حقیقت خضر را ندارد، فراق اتفاق می افتد. وقتی حافظ می گوید: به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید، آیا نیم نگاهی به داستان و ماجرای خضر و موسی داشته است؟
مورد دیگر که در تاریخ عرفان و ادبیان ما مثل زر سرخ می درخشد، مواجهه جلال الدین بلخی، سلطان سخن و عرفان با شمس تبریزی پیر یک لا قبای مستور است. مولانا جلال الدین در نسبت با شمس تبریزی، همان رفتاری را داراست که حافظ در نسبت با پیرمغان مطرح کرده است. به مولوی می گوید، این قرّابه را بر دار و به محله شراب فروشان برو و برای من قرّابه ای شراب بخر و بیاور! جلال الدین مولوی که امام شهر است و فقیه و مفسر و متکلم و شمع جمع یاران، قرّابه را در بغل می گیرد و به سمت محله شراب فروشان به خرابات می رود! تصورش هم اسان نیست!
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی
سجّاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی!
ابو سعید ابوالخیر چنین مضمونی را در رباعیات خود دارد:
عشقم دادی ز اهل دردم کردی
از دانش و هوش و عقل فردم کردی
سجّاده نشین با وقاری بودم
می خواره و رند و هرزه گردم کردی
آیا حافظ از این رابطه ویژه مولانا با شمس در آفرینش پیرمغان خود بهره گرفته است؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)