پیر مغان (۳۱)

حافظ که نماد خرد جمعی و حافظه فرهنگی و هنری و والایی اندیشه و لطافت روح ملت بزرگ ایران است؛ با معماری منظومه «فرهنگ مغانه» در حقیقت جمع معانی کرده است. تا روزگار خود، تمامی عناصر فرهنگ مغانه را فراهم آورده و صورت بندی بلکه نقش بندی نموده است. اکنون در مورد نقش و جایگاه این عناصر در منظومه مغانه تامّل کنیم.
پیر در فرهنگ مغانه حافظ چه مقامی دارد و چه تعریفی می توان از پیر به دست داد؟ حافظ واژه پیر را با وصف ها و مضاف های مختلف به کار برده است. در هر مورد نیز می توان از بیت یا غزل معنای مشخصی را استنباط کرد. بدیهی است که پیر مغان کانون این منظومه است و بسیاری از تعبیر های دیگر در واقع نامی دیگر از پیر مغان است. در باره ساختار دیوان و غزلیات حافظ از تمثیل باغ ایرانی و صورت فلکی استفاده شده است. شاهرخ مسکوب و فرهنگ رجایی بیش از دیگران بر این تمثیل ها توجه داشته اند. در بحث منظومه فرهنگ مغانه، می خواهم بگویم، تمثیل قالی ابریشمین ایرانی می تواند افزون بر آن تمثیل ها راهگشا باشد. چگونه؟ قالی ابریشم از تار و پود و گره های رنگارنگ ابریشم بافته می شود. تصور کنید، تار «لفظ» و پود «موسیقی» و گره های ابریشمین «معنا»، چگونه در هم تافته و با هم بافته می شوند. این بافت صورت کار است، کدام نقش های خرد و کدام نقش کلی مثل ترنج که همانند آفتاب از کانون قالی می تابد و چهار گوشه قالی ـ لچک ها- که گویی ماه هایی اند که به دور آفتاب می گردند و می تابند و در این میان هزاران نقش و نگاری که فضای قالی را پر می کند. قالی ابریشمین مثل گبه نیست که بافنده عشایری بی نقشه و دلخواه می تواند آن را ببافد، البته گبّه سادگی و زیبایی و گیرایی طبیعی خودش را داراست. اما قالی ابریشم چیز دیگری است. هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست!هزار راز و رمز و پیچیدگی دارد. هر گرهی و هر رنگی می بایست سنجیده به کار رود. غزل هم همینگونه است. نفش و نگار ها معانی هستند که در موسیقیِ وزن و الحان شناورند. فقط به اشاره به تمثیل قالی ایرانی اشاره کردم تا بحث ما در باره منظومه فرهنگ مغانه حافظ روشنای بیشتری داشته باشد. پیر در واقع مثل یک نماد می ماند که صورت ها و یا نقش های متفاوتی پیدا می کند. اما می توان نسبت روشنی را در میان نقش های مختلف دید.
یکم: پیر ، پیر من، پیر ما
مواردی که حافظ پیر را با مفهوم ساده و عادی آن مثل پیرانه سر، به کار برده است، مورد نظر ما نیست. «پیر» به عنوان انسان کامل و راهنما و مرشد و ولی مورد نظر است.
`پیر کسی است که از لحاظ معرفتی و نظری به راه و رسم سلوک آشناست. از خرد و دانایی الهی بهره ور است. افزون بر آن او خود مراحل سیر و سلوک را طی کرده و آن چه را می دانسته، می بیند. «علم الیقین» او به مرتبه «عین الیقین» رسیده است و مرید را تا شاهراه حقیقت، «حق الیقین» راهنمایی می کند. تعاریف مختلفی از پیر در متون ادبی پیش از حافظ مطرح شده است. به نظرم دقیقترین تعریف از جلال الدین بلخی در مثنوی است:
بر نویس احوال پیر راه دان
پیر را بگزین و عین راه دان
پیر تابستان و خلقان تیرماه
خلق، مانند شب اند و پیر ماه
کرده ام بخت جوان را نام پیر
کو ز حق پیر است، نز ایّام پیر
او چنان پیر است کش آغاز نیست
با چنان دُرّ یتیم انباز نیست
خود قوی تر می شود خمر کهن
خاصه آن خمری که باشد من لَدُن
پیر را بگزین که بی پیر این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
از رهی که بار ها تو رفته ای
بی قلاووز اندر ان آشفته ای
پس رهی را که ندیدستی تو هیچ
هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ
گر نباشد سایه او بر تو گول
بس تو را سرگشته دارد بانگ غول
غولت از ره افکند اندر گزند
از تو داهی تر در این ره بس بدند
( مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۴۸ تا ۲۹۵۷)
تعبیر آمیخته بودن پیر یا راهنما و راه، در احادیث و معارف اسلامی در باره نقش و موقعیت پیامبر اسلام و امامان بر اساس باور شیعه دیده می شود. به عنوان نمونه در زیارت جامعه می خوانیم: « انتم الصراط الاقوم» شما استوارترین راه هستید. نکته قابل توجه هم در سوره حمد و هم در فرازی که از زیارت جامعه نقل کردم، واژه « الصراط» است. الف و لام که بر سر صراط آمده است، دیگر مجالی برای تعبیر صراط های مستقیم باقی نمی گذارد. یک راه شناخته شده است. البته « الطرق الی الله بعدد نفوس الخلائق » یا انفس الخلائق، سخن دیگری است. در تمامی چهل و پنج آیه ای که در قران مجید واژه صراط استفاده شده است، در تمام موارد واژه مفرد است. گویی تعبیر «صراط الاقوم،» نسبتی با آیه « اهدنا الصراط المستقیم» پیدا می کند. شبیه این تعبیر در باره امام علی علیه السلام از قول پیامبر اسلام روایت شده است:
«علی مع الحق و الحق مع علی، یدور حیثما دار» علی با حق است و حق با علی است. در مدار یکدیگر قرار می گیرند! عطار در مختار نامه همین مضمون را دارد:
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
در هر روزگاری، انسان های کاملی وجود دارند. تا راهنمای مردم باشند. برخی از آن اولیاء مکتوم و مستورند، مثل شمس تبریزی که تا پیش از ملاقات با جلال الدین بلخی کسی از حال و روز او با خبر نبود. برخی هم آشکارند. سنت باور به پیر هم در عرفان یهودی، کابالا و هم در عرفان مسیحی و نیز عرفان هندویی و بودایی مشاهده می شود. پیرطریقت یا پیر مغان حافظ در حقیقت نمونه ای از همین سنت تاریخی دینی، عرفانی و انسانی است.

در دیوان حافظ، در سیاق غزل می توان معنای پیر را دریافت. اشاره کردم که پیر در دیوان حافظ یک شخصیت زنده است، حرف می زند، واکنش نشان می دهد. دیوان را که می خوانیم، سه گانه حافظ و راوی و پیر که در هم آمیخته می شوند، قابل مشاهده است. این مفهوم به صورت «پیرمن» و «پیر ما» نیز در دیوان حافظ مطرح شده است. مانند:
آن کس که منع ما ز خرابات می کند
گو در حضور پیر من این ماجرا بگو
پیداست، حافظ یا راوی می داند که پیر او از آن چنان توانایی و هیبت و حشمتی برخوردار است که به آسانی می تواند، پاسخ مدعی منع کننده- زاهد یا عابد یا مفتی- را بدهد.
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیرما
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما
پیداست حافظ از پیر طریقت سخن می گوید. پیر می خواهد مریدان را از قلمرو شریعت به قلمرو طریقت عبور دهد. مثل خضر که می خواست موسی را از قلمرو شریعت به حقیقت عبور دهد و موسی به دلیل عدم استطاعت صبر ناکام ماند و «هذا فراق بینی و بینک» پیش آمد. نه تنها فراق بین موسی و خضر، بلکه فراق بین شریعت و حقیقت! در این هنگامه تحول، طبیعی است که نوعی تردید در ذهن مریدی که در مسجد است و روی به سوی قبله داشته است، پدیدار می شود. مگر ذهن موسی سرشار از تردید و پرسش نشد؟ مرید چگونه می تواند، به میخانه برود و روی سوی خانه خمّار کند؟ با تامّل می پذیرد که تقدیر او از ازل چنین بوده است، که در خرابات با پیر و دیگر مریدان هم منزل شود، منزل نوین طریقت.
دوم: پیر طریقت
در غزل: « بیا که قصر امل سخت سست بنیادست» با شیوه اندیشه و رهنمود پیرطریقت آشنا می شویم. او شیوه سلوک خود را برای مریدان بیان می کند، به روایت حافظ:
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر
که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
غم جهان مخور و پند من مبر از یاد
که این لطیفه عشقم ز رهروی یادست
رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای
که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوز عروس هزار دامادست
پیر طریقت، به حافظ می گوید، به مقام رضا بیندیش، در آن مقام دیگر غم جهان را نخواهی خورد. با روی گشاده با همه نا ملایمات و دشواری ها روبرو خواهی شد. با دل خونین لب خندان خواهی داشت! به کار و بار جهان سست نهاد، نمی توان دل بست. پیمان شکنی کار این جهان هزارچهره هزار رنگ همواره بوده و هست. می بینیم که پیر طریقت، راه و رسم سلوک را به حافظ می آموزد. حافظ برای رهنمون پیر طریقت عنوان «لطیفه عشق» را بر گزیده است. رهنمون پیر طریقت در تبیین بیت نخست غزل معنای تازه ای پیدا می کند. قصر آرزو ها فرو می ریزد، مثل خاتم فیروزه بواسحاقی که حافظ به آن دل بسته بود. بدیهی است که این مضمون که حافظ آفریده است، نمی تواند جدای از شرایط زمانه او تفسیر شود. زمانه ای که بی قرار و نا آرام و با تنگناها و ستم و سختگیری های همه سویه همراه بود. تا به امروز بهترین تفسیر از ناهنجاری و بغرنجی زمانه حافظ را عبدالحسین زرین کوب در « از کوچه رندان» بیان کرده است.
سوم: پیر صحبت
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
در برخی نسخه های حافظ، مثل حافظ قدسی، پیر می فروش آمده است، یدیهی است که پیر صحبت تناسب بیشتر و لطف افرونتری دارد. چنان که نسخه قزوینی -غنی و خانلری و سایه هم همین شکل پیر صحبت را ترجیح داده اند. صحبت یکی از واژه های اصلی و کلیدی در رابطه پیر با مرید است. پیر صحبت هشدار می دهد که مبادا با ناجنسان، کسانی که از جنس شما نیستند؛ هم صحبت شوید. همين مضمون در اورادالحباب ابوالمفاخر یحیی باخرزي ( د.۷۳۶ ق) در فصّ آداب الصحبه مع کل طائفه ذکر شده است: « شیخ ابوحفص حداد نیشابوری را پرسیدند، که احکام فقر و آداب فقر در صحبت چیست؟ فرمود: ترک صحبت با کسی که از جنس او نبود.» (۱) بسیاری از مضامین دیوان حافظ با توجه به اورادالحباب، روشنایی بیشتری پیدا می کند. حافظ در غزلی دیگر همین مضمون را با شور بیشتری بیان کرده است:
فتوی پیر مغان دارم و قولی ست قدیم
که حرام است می آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت نا جنس عذابی ست الیم
باید با یاران موافق که در طریقت و دست یابی به شاهراه حقیقت انسان را یاری می کنند، هم صحبت و هم نوا شد.

به قول حافظ: « صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است.»
رهرو بایست در جستجوی کیمیا باشد و این کیمیا در صحبت یاران و درویشان و در صدر همگان در صحبت پیر صحبت به دست می آید. صحبتی که راهرو از آن شرف پیدا می کند:
« از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است» و:
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
با همان رندی آشنایش حافظ، زاهد را بر حذر می دارد که مبادا از کوچه رندان گذر کند و هم صحبت رندان شود:
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
خراب به معنای بیقراری است. زاهد در پوسته جمود خود فرو خفته است، او تاب تحمل شعله سوزان صحبت رندان را ندارد. از این رو بایست از صحبت با او پرهیز کرد. او را نیز بر حذر داشت که میا!
با اهل ریا نیز نمی توان هم صحبت شد:
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
حلقه صحبت می بایست به توصیه پیرصحبت، صحبت با یاران و پاکان همدل باشد:
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا ان چه تو را در دل بود
از بنیاد صحبت با اضداد، ممکن نیست، مگر اینکه انسان با چنان ضدی سنخیت داشته و متجانس باشد. چنان که گفته شده است: «سنخیت دلیل انضمام است.»
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که بر آید

چهارم: پیر سالک
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
پیر سالک، یعنی پیری که خود راه را یافته؛ تا مقصد رفته و به اصطلاح طیّ طریق کرده است. به همین دلیل وقتی پیر سالک به می حواله می کند، جای تردید نیست. چنان که در غزل نخست دیوان که غزلِ غزل های حافظ است، پیر مغان را سالکی دانست: « که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها»
ــــــ
(۱). ابوالمفاخر یحیی باخرزی، اورادالاحباب و فصوص الآداب، به کوشش ایرج افشار، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۸۳، ص ۱۰۶


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)