پیر مغان (۳۲)


پنجم: پیر مناجات


مناجات در حقیقت نجوا کردن با خداوند است. گویی دعا سخن با خداوند با کلمات است و مناجات، فراتر از کلمه، سخن گفتن با حال است. همان که مولانا جلال الدین بلخی سرود:
من گروهی می شناسم ز اولیا
که زبانشان بسته باشد از دعا
مثل داستان دقوقی، که نمازگزاران اهل دعا نبودند! بر دقوقی که در داستان و در هنگام اقانمه نماز جماعت، که درختان نیز به نماز ایستاده اند و قامت خم می کنند و برخاک می افتند، در چنین هنگامه ای دقوقی وقتی در دریا دید که کشتی در حال غرق است و مسافران ضجه کشان بر عرشه به هر سوی می دوند؛ نگران غرق کشتی در نماز شده بود. اما دیگر نمازگذارانی که از دقوقی خواسته بودند امام جماعتشان شود، لب از دعا فروبسته بودند. آنان به حال و مقامی فراتر از دعا راه یافته بودند.
سنایی « مناجات بی زبانان »را مرحله ای فراتر از قال و قیل تفسیر کرده است:
بگذر از قال و حال پیش آور
قال قیدست زو سبک بگذر
آن کسانی که بستهٔ حالند
برگذشته ز قیل و از قالند
هرچه خواهی بگو و لب مگشای
در مناجات بی‌زبانان آی
در دیوان حافظ یک بار از پیر مناجات سخن گفته شده است.
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی اَیمَن بستیم
همچو موسی اَرَنی گوی به میقات بریم
این غزل اوج غریبی دارد، اوجی پایان ناپذیر. موسیقی و آهنگ غزل چنین اقتضای پرواز و اوج آهنگینی را داراست. بحر رمل، خوش پرداخت و روان و گوش نواز است. معانی پر لطف بر بال موسیقی تا عرش پرواز می کنند. غزل که ارتفاعش تا کنگره عرش و بام سماوات بود، تا صحرای قیامت ادامه پیدا می کند! چنین گستره ای -تا ابد- را در دیوان شمس شاهدیم:
هست طومار دل من به درازای ابد
بر نوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو
در غزل حافظ گستره تا ابدیت و قیامت تداوم یافته و هم اوج و ارتفاع تا کنگره عرش:
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم
علم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
علم بردن یا علم زدن، نشانه پیروزی یا بهروزی و وصل است. مثل کوهنوردان که بر قله پرچم می زنند و با چهره های شکفته و خندان و مصمم با قله و پرچم عکس می گیرند که رسیدیم!
روزی سخن از حافظ بود. استاد بی مثال جلال همایی گفت: « حافظ سیمرغی است که اندیشه به اوجش نمی رسد. البته مگر آن که سی مرغ سیمرغ شود! ببینید، اگر فقط همین مصراع از حافظ باقی مانده بود:
« گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است » کفایت می کرد تا این مصراع او را در رفعتی قرار دهد که دسترسی بدان ناممکن می بود. کدام شاهین بلند پروازی می تواند تا چنین اوجی پرواز کند؟ این موهبت است. خداداد است. صدفی را تصور کنید که وقتی از هم باز می شود، یک کفه صدف عالم کَون است و کفه دیگر عالم مکان و امکان؛ این دو عالم گنجایش ندارند تا چنان گوهری را در بر بگیرند. گوهر، عالم اکبر است. بزرگتر از کون و مکان، گوهرِ دل انسان عاشق خداوندست.»
غزل پیر مناجات از جام صبوحی و چنگ صبحی آغاز می شود. در وادی اَیمَن، همراه با موسی به مناجات و میقات خداوند می رود. از آنجا تا کنگره عرش پرواز می کند، علم عشق و عاشقی را بر بام سماوات می زند، به صحرای قیامت می رود و خاک کوی عشق را بر سر می افشاند! در حقیقت جان می افشاند و به خاک کوی دوست مباهات می کند. صورت بندی خیال، اوج معنی و میناگری واژه ها و بال های بلند ابریشمین موسیقی، چه کسی می تواند یا توانسته است با پیر مناجات چنین گفتگویی داشته باشد؟ به عنوان مثال سعدی سروده است:

صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی
گر پیر مناجات است ور رند خراباتی

اجزای بیت ما را با تامّل روبرو می کند. گویی پیر مناجات و رند خرابات دست کم گرفته شده اند. خواجوی کرمانی فضایی لطیفتر پرداخته است، منتها فضای او نیز با اوج معماری غزل حافظ قابل مقایسه نیست. به ویژه در غزل خواجو، ناگاه شاهد فرود و اُفت غافلگیر کننده غزلیم، پرواز و سقوط با بال بسته:
ورد سحرم زمزمه نغمه چنگ است
و آهنگ مناجات من آواز ربابست
دور از تو مپندار که هنگام صبوحم
با این جگر سوخته حاجت به کبابست
با روی بتان کعبه ما دیر مغان است
در دیر مغان زمزم جان جام شرابست
«حاجت به کباب» ناگاه غزل را که می توانست تا کنگره عرش و بام سماوات اوج بگیرد، در دامنه درّه فرو غلتانده است.
عطار با ترکیب معراج مناجات به چنان شکوه و اوجی نزدیک شده است.:

دی پیر من از کوی خرابات در آمد
وز دلشدگان نعره هیهات بر آمد
شوریده به محراب فنا سر به بر افکند
سرمست به معراج مناجات بر آمد
سنایی، هم به مناجات موسی اشاره می کند.
همی نالم چو موسی در مناجات
خوشا روزی که در مستی گذارم
اما نه عطار و نه سنایی و نه مولوی و سعدی و عراقی و خواجو، چنین معماری و اوج شگفت انگیزی که در غزل حافظ موج می زند، نیافریده اند. به عناصر اوج در غزل حافظ که محورش پیر مناجات است، دقت کنید:
وادی ایمن
کنگره عرش
علم عشق
بام سماوات
صحرای قیامت
حافظ با جام صبوحی و چنگ صبحی هنگامی که به در پیرِ مناجات می آید، ترکیب جام و چنگ از جمله دوگانه هایی ست که حافظ بارها در دیوان خود به کار برده است. جام و چنگ مکمل یکدیگرند. جام و چنگ، که می تابند و می نوازند، حافظ را به در خانه پیر مناجات می برد. پرواز با ابل مناجات است. او در واقع با بال های بلند نجوا با خداوند و مناجات به این منزلت رسیده است. به تعبیر امیر مؤمنان امام علی علیه السلام « عباد ناجاهم فی عقولهم.» فی فکرهم ، هم روایت شده است. (۱) بندگانی اند که خداوند متعال در خرد های آنان با آنان نجوا می کند! یعنی صدای خدا را در درون جان می شنوند.
ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
شنیدن صدای خدا، مناجات با خدا، شنیدن نجوای خدا، یعنی نظر کردن در سرّ جام جم، یعنی گوهری فراتر از صدف کون و مکان شدن، یعنی حقیقت ناب و یقین یافته را در بر کشیدن و ترانه وصل خواندن.
ــــــــ
(۱) نهج البلاغه، خطبه ۲۲۲

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)