دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند. (۳۵)


بیت مطلع غزل با نجات از غصه, با طلوعِ « دوش وقت سحر» آغاز می شود و در بیت پایانی، بیت تخلّص، حافظ ازبند غم ایّام نجات پیدا می کند. در بیت نخست نجات از غصه است و در مصرع پایانی، نجات از غم ایام. در بیت نخست وقت سحر است و در بیت پایانی ایّام؟ ماجرای داستان و سیر معنوی حافظ در غزل چگونه است؟
ترکیب «دوش وقت سحر»، سه گانه ای است شایسته درنگ و تامل. دوش زمان اثیری و یا زمانِ زمان است. در زمان اثیری، مثل زمان متعارفی که ما در آن و با آن زندگی می کنیم. با دقایق و ساعات و سده و هزاره سنجیده نمی شود. به تعبیر مولوی در داستان گفتگوی پیامبر اسلام سلام الله علیه و زید، زید به زمانی اشاره می کند که فوق زمان است:
که از آن سو جمله ملت یکی ست
صد هزاران سال و یک ساعت یکی ست
هست ازل را و ابد را اتّحاد
عقل را ره نیست ان سو ز افتقاد
( مثنوی، دفتر اول، بیت: ۳۵۱۵ و ۳۵۱۶)
بی زمانی و یا جوهر زمان در ساحتی جاری است، که عقل متعارف شمارشگر انسان در جهان ماده، توان دریافت و فهم آن را ندارد. مگر آن که بتواند، از پوسته زمان متعارف گذر کند و به آن ساحت راه یابد. از عالم مُلک به عالم ملکوت راه پیدا کند. امری که در همین جهان برای عارف و به طریق اولی برای انسان کامل ممکن است.
ولی محمد اکبر آبادی در شرح مثنوی این نکته را با ایجاز تفسیر کرده است: «اشارت است به وحدت ذات و فنای کثرتِ تعیّنات» (۱) تمام سخن همین است و غزل قدسی حافظ هم تحقق داستان پر ماجرای سیر معنوی انسان است. دوش زمان اثیری است و وقت شعله ای از ان زمان که بر جان انسان می تابد و او را فرا می گیرد. سلطان این شعله و نمونه اعلای آن، پیامبر اسلام است، به تعبیر مولوی، «قطب و شاهنشاه و دریای صفا» از اوقات خوش خود روایت کرده است. سخن او در حقیقت بنیاد شناخت و تفسیر عارفانه و یکی از ارکان معرفت در ادبیات عرفانی ماست:
« انّ لی مَعَ الله وَقتٌ، لا یَسَعنی فیه مَلَکٌ مُقَرَّبْ و لا نَبیٌّ مُرْسَل» این حدیث به شکل: « لی مَعَ الله وقتٌ لا یَسَعنی فیه غیر ربّی» با خداوند وقت خوشی دارم که در آن هنگام مجالی برای هیچ فرشته مقربی یا پیامبر فرستاده ای نیست! برخی در وثاقت این حدیث تردید کرده اند. گرچه مفهوم آن را تایید کرده اند. در دانشنامه احادیث مجعول دیدم که حدیث را فاقد سند دانسته اند. (۲)
دیده اید گاه بیتی از حافظ در نسخه های اقدم دیده نمی شود، اما بیت با تمام وجود فریاد می زند که حافظانه است. این حدیث هم همان حال و هوا را دارد، غیر از پیامبر اسلام چه کسی توان و امکان بیان چنین سخنی را داراست؟ روان چه کسی گنجای چنین سخنی است؟ این سخن پایان نا پذیرست. نمی گوید، خدا با من، ان الله معی، می گوید: لی مع الله، من هستم که تا بر دوست پرواز کرده ام و به هوای سر کویش پر و بال می زنم، در وقت خوشی که بیخودم! وقتی در حدیث امده است که در این وقت هیچ نبیِّ مرسلی راه ندارد؛ مگر پیامبر خود نبی مرسل نبود!؟ یعنی او هم از خود بی خود شده بود. به وقت و حال و مقامی رسیده بود، که از جامه رسالت و نبوت نیز برون آمده بود. «لا» در این حدیث که دو بار تکرار شده است، لای نفی جنس است.
موسی پیامبر با شکوه بنی اسرائیل با خداوند وقت خوشی داشت که به میقات تعبیر شده است. آيا سخن گفتن خداوند با موسی و یا وقتی که پیامبر اسلام با خداوندست و قلب او گنجای حضور، هیچ کس دیگری نیست، از جنس همین وقتی است که ما با ثانیه و دقیقه درازنا و گذار آن را می سنجیم؟ راغب اصفهانی در مفردات، وقت را مقیَّد تفسیر کرده است. در واقع وقت از دید او پاره ای از زمان جاری است. مثلا در آیه مبارکه: « انَّ الصَلوة کانَت علی المؤمنینَ کتاباً موقوتاً» ( النساء: ۱۰۳) نوشته است: الوقت: نَهايةُ الزمان المَفرُوض لِلْعَمَل و لِهذا لا يَكادُ يُقال الّا مقيّداً در واقع ما زمان را با كمند وقت در بند مي كشيم. اين وقت ظاهری صورت و پوسته وقت باطنی است. وقت حافظ از جنس دیگری است. این وقت پاره ای یا بارقه ای از همان زمان اثیری است. واژه سحر، وقتی با «دوش وقت » ترکیب می شود، جلوه تازه ای پیدا می کند. می دانیم که واژه سحر در دیوان حافظ، تنها برای بیان زمان نیست. وقتی است که مثل آفتاب معنا در عزلیات حافظ می تابد و شب های او را روشن می کند. روشنای درون. مبارک سحر! سحر ظرفی است و یا جامی است که حافظ از این ظرف قدسی زمانه، جام معرفت می نوشد.
می توان گفت تا ما در پوست خود گنجیده ایم، در وقت زندگی می کنیم، اما اگر راهی به برون از خود و درک بیخودی پیدا کردیم، وارد ساحت وقت شده ایم. جلال الدین بلخی همین مضمون را در غزل ۴۴۷ سروده است:
گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو ست
گر نی به وقت آی که اسرار نازک ست
در واقع وقت همان چیزی است که برای ما باقی می ماند، بقیه زمان تکراری و بی حاصل و فراموش شدنی است. لحظه ای چشمانتان را ببندید و به عمر سپری شده بیندیشید. در هر مقطع و منزلی از عمر که هستید؛ نوجوان و جوان و میا نسال یا کهنسال! می توانید، سال های سپری شده را در ذهنتان زنده کنید. ناگاه برق هایی مثل ستاره در آسمان ذهن شما می درخشد… وقت همان لحظات است! زمان مثل لباسی بر آن وقت پوشیده شده است. البته دریغ بر کسی که وقتی در ساحت عمر سپری شده خود می نگرد، گذار یک نواخت زمان را می بیند، به تعبیر شاملو:
ما همچنان دوره می کنیم،
شب را و روز را
هنوز را
این دوره کردن یکنواخت و لَخت، عمرِ بی وقت است. در واقع اعتبار انسان با نقد وقتی که به عمر او معنی می دهد، سنجیده می شود. آن ها بخت یارند.
در جبینش آفتاب و در یمینش جام جم
می خرامد بخت ما کو هست نقد وقت ما
ُ( شمس: غزل، ۱۵۳۸)
جلال الدین بلخی در غزلی ناب به زبان عربی، از وقتی سخن می گوید، که خداوند آن وقت را مثل شراب طهور به انسان می آشاماند!
ُبَصیرةُ اَهلِ الله مِنه مُکَحَّل
ُو عِشْرَة ُاهلِ الحَقِ فیه مُدام
ملیکٌ اذا لاحَت شعاشعُ خَدّه
ُلاَ صْبَحَ حیّاً صخرةٌ و رُخام
ُسَقی اللهُ وقتاً اَنطَقانا کَلامُه
ُففی الروح من ذاک الکلامِ کِلام
(شمس: غزل، ۱۷۸۴)
چشم بصيرت اهل الله، را او خود سرمه كشيده است!
شادمانی اهل حق، در عشق او همیشگی ست.
سلطانی است، هنگامی که شعشعه روی او می تابد
در ـ پرتو آن شعشعه - صخره و سنگ زنده می شود.
خداوند از آن وقت به ما نوشانید، با کلام اش ما را به سخن واداشت.
استواري و طمانينه روح از آن كلام است.
مليك يكي از نام هاي خداوند است. ( سوره القمر: ۵۵) خداوند ملیک مقتدر لطیف جمیل ساقی، جرعه ای از «وقت» از همان دم و یا نفحه قدسی در کام جان عاشق می دمد. وقتی از خود بیخود شد و از قفس زمان بیرون جست، جرعه ای از «وقت» به او می نوشانند. کدام جرعه؟
مگر پیامبر اسلام نفرمود: «انّ فی اَیّامِ دَهرِکُم نَفَحات الا فَتعرَّضُوا لها» دم آسمانی را غنیمت بشمارید.
گفت می جویم به هر سو آدمی
کو بود حیّ از حیات آن دمی
*******
(۱) ولی محمد اکبرآبادی، شرح مثنوی مولوی. به کوشش نجیب مایل هروی. تهران، نشر قطره ۱۳۸۶ ج ۱ ص۴۷۰
(۲) موسوعة الاحاديث و الآثار الضعيفة و الموضوعة، علي بن حسن علي الحلبي- ابراهيم طه القبيسي- حمدي محمد مراد، رياض، مكتبة المعارف، ۱۹۹۹/۱۴۱۹ ج ۸ ص ۳۷۹

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)