دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند (۳۶)


غصّه!؟

غصه، اندوهِ سنگینِ پیوسته است. اندوهی که گلوی انسان را می فشرد. به تعبیر راغب اصفهانی در مفردات، غصه همانند لقمه ای از خار و میوه درخت زقّوم است که در گلو گیر کرده باشد، زمحشری چنین لقمه ای را این گونه تفسیر کرده است: نه امکان فروبردن چنان لقمه وجود دارد و نه امکان بر آوردن آن . در سوره مزمّل طعام ذا غصّه در کنار عذاب الیم ذکر شده است. غصّه نخست ذکر شده و عذاب الیم پس از آن آمده استو گویی شدعت عزاب غصّه از عذاب الیم بیشتر است.
وَطَعَامًا ذَا غُصَّةٍ وَعَذَابًا أَلِيمًا ﴿المزمل: ١٣﴾
و غذايى گلوگير و عذابى پر درد است.
این غصه ای است که مادی است و در گلو گیر می کند. غصه هایی هم هستند که در نای روح می مانند.انسان نمی تواند دم بزند یا فریاد برآورد. تحملش دشوارتر لقمه ی گلوگیر و بلکه گاه ناممکن است.

حافظ از غصه چهل ساله در گذار عمر خود و نیز خمار غم سخن گفته است:
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت
در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و می در پیاله بود
اربعین رنج و غصه، وقتی با شراب به سر می رسد. یعنی به باده وصل، پیداست که غصه حافظ، امری درونی و وجودی بوده است. غصه دنیا و ناکامی های روزگار سخت و بی قرار حافظ نیست. واژه دولت نیز در این غزل، شاهدی است که حافظ کامروا و خوشدل شده است. در یک کلام غزل وصل است و دست یابی حافظ به مراد.
همان بوی نافه ی غزل نخست دیوان: ‌«به بوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشاید »
اکنون پس از صبر و ثبات، به نافه ی مراد تبدیل شده است. می بینید که چگونه معانی در هر سه غزل در هم تنیده شده اند. این سخن استاد محمد رضا شفیعی کدکنی، سخنی عمیق و سنجیده است : « من معتقدم که اگر کسی یک غزلِ حافظ را چنان که باید بفهمد، هشتاد درصد دیوان حافظ را فهمیده است - البته بعضی از غزل ها - مثلا همان غزل اول دیوان» (۱)
در حقیقت غزل نخست دیوان و غزل « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» و چند غزل دیگر که تعدادشان به ده غزل نمی رسد. قله های دیوان حافظ اند. بقیه غزل ها در میانه های راه و یا نزدیک به این غزل ها هستند. نکته مورد توجهم این است که این غزل های عرشی و قدسی از حیث واژگان و معانی و حتی موسیقایی در هم تنیده اند. مثل آینه هایی در برابر هم اند، می توان صورت غزل: «الا یا ایها الساقی» را تماما در غزل: «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند.» دید ، عکس این سخن نیز درست است.
چنین انضباط و انسجامی در ادبیات ما نایاب است و بلکه می توان گفت، ویژه حافظ است.
غم گویی سبکبار تر از غصّه است. به لحاظ موسیقی نیز غصّه را با غم در ترازوی سنجش آوای هر دو واژه بسنجید! غصّه سنگین است، مثل دُرد شراب ته نشین می شود و غم سبک بال است و مثل حباب روی جام جلوه می کند. به همین دلیل حافظ در بیت تخلص این غزل:
همّت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
ساحت و ژرفایی بیت، متفاوت از بیت:
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
تفاوت ها را در این دوبیت ببینید:
یکم: بیت نخست در یک زمان اثیری اتفاق می افتد. بیت دوم زمان خاصی ندارد.
دوم: در بیت اول از فاعل و نجات دهنده، آشکارا نام برده نشده است. سیاق غزل، نشان می دهد، که محبوب و معشوق اعلی، خداوند ذوالجلال او را نجات داده است. در بیت پایانی نجات را به همت خود و انفاس سحرحیزان نسبت می دهد
سوم: بیت نخست ، غصه مستقل مطرح شده است. بدون وصف یا مضاف، غصه وجودی است. در بیت تخلص، از بند غم ایّام نجات یافته است. غم دیر پا و پیوسته نیست؛ گذرنده است. ریشه واژه نیز چنین مفهومی دارد. غم به معنای پوشش است. چنان که غَمام به معنی ابر است، ابرگذرنده. سایه ابر بر سر ما می افتد.« و ظَلَّلنا عَلیکُم الغَمام.» ( البقره: ۵۷)
شاید بتوان غصّه را معادل «اِصْر» و غم را معادل «اَغْلال» تلقی کرد. حافظ از «بند» غم سخن گفته است و قرآن از زنجیر(الاعراف: ۱۵۷)
آیا حافظ به این لطیفه قرآنی تفاوت اصر و اغلال بی توجه بوده است، یا با نگاه و اقتباس از همین نکته دوگانه غصه و غم را در این غزل آفریده است؟
چهارم: گویی غصّه امری وجودی و درونی و غم امری درجه دوم و در نسبت با ایام و زمانه است.
غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
یا:
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
گویی لشکر غم، همان سپاه سرکوب و محتسب خم شکن امیر مبارزالدین محمد است. امری بیرونی است.
اگر غم بی کران هم باشد، لشکر هم که بیانگیزد، باری غم زمانه است و نه غصه وجودی. دواش می چون ارغوان است و نه آب حیات. غم زمانه به اعتبار ظلمت شب یلدای حُکّام است و غصه از ظلمت شبانه نفس انسانی ریشه می گیرد. برای نوشیدن آب حیات که نجات ابدی از غصه ازلی است می بایست از ظلمات درون جان خویش گذر کرد.
اسکندر بیهوده و سر در هوا در بیابان ها سرگردان بود تا آب حیات بیابد! چشمه آب حیات در درون جان آدمی است. البته راهی دور و دراز و درونی تو در تو، و: زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت!»
پنجم: واژه غم گویی آن سنگینی و پیوستگی غصّه را ندارد. غصّه آن چنان سنگین و پیوسته است که انگار نفس انسان می گیرد. قلب انسان را ويران و يا به تعبير خنساء دل راذوب می کند.
ذَکَرتُکَ فَاسْتَعْبَرتُ و الّصدر کاظم
علی غُصَّةٍ فیها الفُؤادُ یَذوبُ
به یاد تو بودم، آن گاه سيل اشك راهم را زد! سينه، غصّه ای كه دل را آب می كرد، فرو می برد.
ششم: در بیت نخست حافظ با باده آب حیات، نجات پیدا می کند. بدیهی است که آب حیات جان و روان او را تازه می کند. جانش نو می شود و این نو شوندگی از دریافت معرفت عاشقانه است. در بیت تخلص، او از غم زمانه نجات یافته است، دیگر سخنی از آب حیات در این مرحله نیست.

ــــــــ
(۱) این کیمیای هستی. ج ۳ ص ۱۵


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)