واندر آن ظلمت شب آبِ حیاتم دادند (۳۷)

مبارکی و فرخندگی آن دمِ نایابی است که انسان از آب حیات می نوشد و در چشمه آب حیات خود حقیقی خویش، خود عاشق و شاهد را می بیند! آب ریشه و مایه حیات است، به تعبیر قرآن مجید: « وَ جَعَلنا مِنَ الماء کُلّ شَیئٍ حَیّ » ( الانبیاء: ۳۰) حتّا عرش خداوند متعال نیز بر آب است ! «کان عرشه علی الماء » (هود: ۷) برخی مفسران قرآن مجید در تفسیر: « عرش خداوند بر آب است» گمان کرده اند، مراد از آب همین آبی است که در رودخانه ها جاری است. در دام تفسیر ظاهری آیه افتاده اند . طبیعتا نمی توان با چنین تفسیری معنای روشنی از آیه استنباط کرد. از این رو آن چه نوشته اند به دشواری راه به جایی می برد. برخی کوشیده اند با تفسیر اشاری و نمادین، آیه را تبیین کنند. در تفسیر بحر المدید، ابن عجیبه (د. ۱۲۲۴ق) روایت شده است که: « هو أسرارالذات الأزلية الجبروتية، كما أن الأكوان هي أنوار الصفات الملكوتية»
به عبارت دیگر، عرش خداوند بر آب است، سخنی راز آمیز و مجازی است و نه حقیقی. درست مثل آب حیات، که در حقیقت آب حیات بیان یک راز است و نه این که آبی است که از چشمه ای واقعی در دل ظلمات می جوشد.
در تفسیر بیان السعاده در ذیل آیه ۷ سوره هود؛ اشاره لطیف و ابتکاری به مفهوم آن شده است: «كان وجهها الخلقىّ وجوداً صرفاً ويعبّر عنه بالماء» یعنی آب، تعبیری است برای تفسیر وجود صرف و نه بیان واقعیت آب. مثلا حافظ سروده است: « طبع چون آب و غزل های روان ما را بس» بدیهی است که کسی در طبع حافظ در جستجوی آب نیست.عرش که نماد آفرینش و قدرت خداوند است، وقتی گفته می شود بر آب نهاده شده است؛ یعنی ما با عالم دیگری و نسبت های دیگری رویاروییم. مگر مسیح که به ملکوت راه یافته بود، بر آب نمی رفت! مگر پیکر پاک مسیح نمادی از عرش خداوند نبود!؟ (یوحنّا، باب ۵ آیه ۱۹)
هر چهار واژه در این مصرع، ظلمت و شب و آب و حیات، مجاز و یا استعاره اند. همان گونه که دوش یک زمان اثیری است…در واقع غزل در جهان دیگری سیر می کند. نمی توان مختصات جهان ماده را بر جهان معنا تطبیق داد.
انسان می خواهد، به مقام طُمأنینه دل و جان برسد. از باده معرفتِ عشق سرمست شود. می خواهد باقی بماند! می خواهد جهتی الهی پیدا کند و همراه با وجهِ ربّ بماند، بقای در کمال. به عنوان نمونه در زندگی این جهانی، جوانی منزل و مرحله کمال جسمی انسان است. با گذار سال ها، جوانی سپری می شود، جسم فرو می ریزد. چین و چروک و شکستگی مثل موج از هر سو به صورت انسان یورش می آورد. قامت می خمد و کمان می شود، دست و پا می لرزد و به تعبیر شاعر شاعران افغانستان، خلیل الله خلیلی:
فلک وام خود از تو یکسر ستاند
دهد جرعه جرعه به ساغر ستاند
حس بقا، حس زیبایی طلبی، انسان ها را به چه دردسرهایی نمی اندازد که خود را جوان بنمایانند! دیده اید برخی پیران فرسوده جوان گرای افراطی چه بر سر خودشان می آورند؟ به خصوص اگر کسی نباشد که مویشان را رنگ کند و خود رنگزن موس خویش باشند، چه بر سر خود می اورند! البته این جوان نمایی، نشانی از همان گرایش فطری روح انسان به زیبایی و طمانینه و سعادت به معنی تمام آن است. آب حیات نشانه و نمادی است که تمامی ویژگی های روح انسانی گویی مقصد مشترکی یافته اند.
توشیهیکو ایزوتسو، اسلام شناس عارف ژاپنی، برای روح انسان چهار مشخصه تعریف کرده است.
یکم:گرایش به حقیقت و جستجوگری، که علم ثمره چنین رویکردی است.
دوم:گرایش به زیبایی، هنر، ثمره این رویکرد است.
سوم : گرایش به نیکویی، که اخلاق پاسخ انسان به همین گرایش است.
چهارم: گرایش به نیایش، دین پاسخ به چنین گرایشی بوده و هست.
همانگونه که برای انسان حسّ مشترک تعریف شده است. این چهار گرایش می توانند، به مقصد مشترکی بینجامند. یا انسان می خواهد به ستیغی دست پیدا کند یا پای بگذارد؛ که تمامی این گرایش ها در هم آمیخته و یگانه می شوند، آب حیات پاسخ مشترک به هر چهار گرایش است.
آب حیات، نماد معرفت و عشق و زیبای و نیکویی است که با لقای خداوند تفسیر می شود آب حیات، نشانه زندگی جاوید است. این زندگی جاوید با نوشیدن جرعه ای آب از چشمه ای در ظلمات به دست نمی آید. اساسا چنان چشمه ای وجود ندارد، به زور و زر هم میسر نمی شود:
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میّسر نیست این کار
نبخشیدند و میسر نشد. اسکندرِ سرگردان، در جوانی، دور از یار و دیار جان سپرد. دوست و راهنما شیخ ناظم حقانی، می گفت: «اسکندر را در تابوتی بر دوش سربازان می بردند. دیدند، دستش از تابوت بیرون مانده است و مشتی خاک در مشت اوست! نصیبش از عمر و جهان گشایی همان بود.»
نه تنها به آب حیات نرسید. بلکه به نیمه راه عمر هم نرسید. اگر به قول دانته، چهل سالگی را نیمه راه عمر تعبیر کنیم، اسکندر پادشاه جهان! در سی و دوسالگی در سال ۳۳۳ پیش از میلاد مسیح در بابل در گذشت. او در جستجوی بقا بود. در افسانه ها در جستجوی آب حیات و جام جم بود.
به روایت افسانه ها، اسکندر به سرزمین ظلمات رسید. بر سر چشمه یا چاه آب حیات هم رسیدند. مثل داستان موسی و یوشع، همراه اسکندر که نامش آندریاس بود، ماهی شوری را در آن آب شُست، ماهی زنده شد و در آب جهید. آندریاس فهمید که به چشمه آب حیات رسیده اند. لیکن با هیچ کس سخنی نگفت، اما برای خودش شیشه ای از آب حیات برداشت. اسکندر وقتی فهمید، بر سر چشمه آب حیات رسیده بودند و آندریاس او را فریب داده است. سنگی را بر گردن آدریاس بست و او را در دریا غرق کرد. اندریاس همچنان زنده است! (۱)
حافظ قلمرو دیگری را برای بقا به انسان نشان می دهد. این قلمرو در دنیای جان انسان معنی پیدا می کند. مَلک راستین به قول سنایی، مَلکی است که از سلطنت روم و چین فارغ است.
بس که شنیدی صفت روم ، چین
خیز و بیا مُلک سنایی ببین
رسته ز ترتیب زمین و زمان
جسته ز ترکیب شهور و سنین
زیر قدم کرده از اقلیم شک
تا به نهانخانه عین الیقین
او ز همه فارغ و آزاد و خوش
چون گل و چون سوسن و چون یاسمین
عافیتی حاصل و خرسندی یی
اینت حقیقت ملک راستین

ـــــــ
پی نوشت
(1) R.M.Dawkins, Alexander and the water of life, Medium Avum, vol 6, no 3 October 1937 p 173-192

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)