بعد از این روی من و آینه وصف جمال (۵۳)


در نحو عربی حرف واو، بله همین یک حرف کوچک، که به تعبیر ابن فارض،که به شکل و شمایل طره ای است، که بر کناره گونه یا بناگوش معشوقه افتاده، تاب خورده و شده است حرف واو، بلکه واوات!
ما احسن واو صُدْغهِ حین بدت
یا ربِّ، عَسی تکونُ واوَ العَطْفِ (۳)
خدایا! این طرّه گیسوی یار، که مثل « و » تاب خورده است، چقدر زیباست! کاشکی واو عطف می بود!
حرف واو در نحو زبان و ادبیات عربی، داستان، بلکه ماجرای پر کشاکش و لطیفی دارد. گونه گون، پر کرشمه و سرشار از دلبری است، مانند:
واو ابتداء
واو ابتدای حالیّه
واو استیناف
واو اشباع
واو اطلاق
واو اعتراضیه
واو الحاق
واو انکار
واو تذکر
واو جماعه
واو حال
واو ضمیر
واو عاطفه
واو عطف
واو فصل
واو قسم
واو مصاحبت
واو معیت و… (۴)
این و… که نوشتم، یعنی نزدیک به سی واو دیگر باقی مانده است! حدود پنجاه گونه واو را می توان در نحو عربی مشاهده کرد و با یکدیگر سنجید. در زبان فارسی حرف واو چنین ساحت پر پیچ و خمی ندارد. در زبان فارسی حدود ۱۲ واو را می توان تمییز داد، مانند:
« و» معدوله (بیان حرکت)
 
« و » حالیّه

« و»  پسوند تصغیر و تحقیر
«و » عطف
«و » ربط(پیوند هم‌پایه‌ساز)
« و» وند اشتقاقی
 «و » میان‌وند
«و » ضمیر(مخفّف "او")
«و »  مباینت (استبعاد ):

 
« و » مقابله (تقابل)
 
« و »  معیّت

« و » تفریق

گویی واو حافظ غیر از همه این واو های گوناگون در زبان فارسی و عربی است.سرنوشت و سرشت دیگری دارد، که ده ها واو دیگر در آن گنجانده است. گویی داستان در ذهن ما با همین یک «و » ادامه پیدا می کند و عقاب خیال ما در افق های دوردست تا هر سو به پرواز در می آید. دیگر یک واو نیست، کتاب فشرده در یک حرف گنجانده شده است. مثل میم احمد، به روایت، شیخ محمود شبستری:
« احد در میم احمد گشت ظاهر!»
عدنان الصائغ شاعر عراقی دیوانی دارد با عنوان: دیوان الواو! او نیز به چنین مفهوم مرکبی از حرف واو نزدیک شده است، مثلا وقتی می سراید: الوطن و الانسان. واوی که میان وطن و انسان پل زده است، هزار حرف ناگفته درآن است. دیده اید گاه در محاوره گفته می شود، گفتی و تمام شد! وقتی برادرم محسن شهید شده بود. مادرم احساسش را اینگونه بیان می کرد: « گفتی محسن و تمام شد!؟ » واوی که محسن را با تمام شد، پیوند می داد، سرشار از زندگی و نکته های ناگفته یک مادر بود، که دیگر جام زبان تاب پذیرش دریایی از احساس و زندگی را نداشت. این واو هزار نکته پنهان در درون خود دارد به عنوان نمونه به جادوی واو حافظ توجه کنید:
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
و:
بعد از اين روی من و آينه وصف جمال
این « و» مثل «م» شبستری، مثل «ب» بسم الله، سرشار از دریای معانی است.
پیدا شدن عشق وآتش زدن به همه عالم، واوی که پلی بین این دو مقوله شده است، واوی عادی نیست. روی من و آینه وصف جمال شدن، این واو پل دو منزلت است که با این واو یگانه شده اند. واو، کارش گویی این است که دو آینه را در برابر هم بگذارد، پیداست که زیبایی و لطف تا بی نهایت تکثیر می شود، این هم راهی دیگر است و این راه را نهایت صورت کجا توان بست!؟ دیگر شب سیاه نیست، صبح فرخنده و مبارک سحر است. رویی که از شب سیاه و ظلمت شب گذر کرده و به آب حیات روشنایی و معرفت و طمانینه جان رسیده است. خود کوکب هدایت شده است. خود از خویش برون آمده است.
روی من چه راه درازی را آمده است، تا شعشعه پرتو جمال و جلوه ذات را بنمایاند!
حافظ روی محبوب و معشوق ازلی را دیده است. نقشی از آن روی بر جان او افتاده است. زیباتر و روشن تر ازاین بیت:
هردم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم
پیداست، حال حافظ به مقام تبدیل شده است. هر دم، حکایت مقام اوست. چنان که « هر سحر» نیز در این بیت که از غُرر بیت های حافظ است، همین مفهوم را می رساند:
کس ندیدست ز مشک ختن و نافه چین
ان چه من هر سحر از باد صبا می بینم
« هر دم » و « هر سحر» در « شُرب مدام» تفسیر کاملی پیدا می کند:
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شُرب مدام ما
مدام از واژه های متشابه یا ایهامی حافظ است، هم به معنای باده است و نیز به معنای همیشگی و مقام.
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شُرب مدام اندازد
در مصراع مورد بحثمان: «بعد از این روی من و آینه وصف جمال »
از « بعد از این »، به این نکته پی می بریم که حافظ، سرنوشت و حال و مقام نوینی یافته است. بعد، زمان را به دو بخش تقسیم می کند. زمان پیشینی حافظ، پیش از این که روی او آینه وصف جمال شود، و زمان پسینی، پس از آن، از وقتی که روی او آینه وصف جمال شده است؛ یعنی فصلی تازه در حیات معنوی و عرفانی حافظ با چنین تجربه الهی ملکوتی نابی.
پی نوشت:
*****
(۳) ابن فارض، دیوان ، ص ۱۹۰
(۴) عزیزه فوال بابتی، المعجم المفصل فی النحو العربی، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۳ق ص ۱۱۶۰ تا ۱۱۷۵

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)