که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

(۵۴)

« بی خودی » یک منزلت و مقام است و « با خبر» بودن، منزلت و مقامی دیگر. حافظ به مقام سُکر یا سرمستی می رسد و از خود بی خود می شود. در برابر شعشعه پرتو ذات قرار گرفته است. چنان که موسی در برابر پرتو ربّ، فریادی کشید و از خود بی خود شد. با خبر شدن، سرمستی از می معرفت و بیداری است. منزلت صحو است. از این دو منزلت می توان به منزلت غیب و شهود نیز تعبیر کرد. در مقدمه محمد گلندام از حافظ با عنوان « شهید » یاد شده است. مقام شهید، که البته شهید از اسامی و صفات خداوند متعال نیز هست؛ مقام آگاهی است. عبدالقدوس گانگوهی ( د . ۱۵۳۷م ) تعبیر مشهوری دارد ، می توان تفاوت این دو منزلت را در سخن او با توجه به تفسیر محمد اقبال لاهوری از کلام گانگوهی، دریافت، نکته قابل توجه این است که سخن عبدالقدّوس، در متون اصلی که به زبان اردو منتشر شده است، به فارسی نقل شده است. البته از گانگوهی آثار و نامه هایی به زبان فارسی باقیمانده است:
« محمد مصطفی صلی الله علیه و آله در قاب قوسین او ادنی رفت و باز گردید، والله ما باز نگردیم!» (۶) پیداست، گانگوهی نمی خواسته است، از مقام سُکر و غیب و محو و فنای فی الله، به مقام صحو و معرفت و شهادت باز گردد. اقبال لاهوری نوشته است:
« شـاید در سراسر ادبیات صوفیانه نتوان چند کلمۀ معدود را پیدا کرد که در یـک جملـه، اختلاف روانشناختی میان دو نوع خودآگاهی پیامبرانه و صـوفیانه را بـه این خوبی آشکار سازد. مرد باطنی نمی خواهد که پس از آرامش و اطمینانی که با « تجربه اتحادی» پیدا می کند، به زندگی این جهانی بازگردد؛ ولی بازگشت پیامبر جنبه خلاقیّت و ثمر بخش دارد باز می گردد و در جریان زمان وارد می شود…» (۷)
گویی متفکر ارجمند اقبال لاهوری به خوبی به این نکته توجه دارد، که منزلت تجربه اتحادی در « وقت » اتفاق می افتد و منزلت معرفت در
« زمان» منزلت تجربه اتحادی نسبت عارف یا رهرو به قول حافظ با خداوند است، اما در منزلت معرفت، نسبت او با دیگر انسان ها، تعیّن پیدا می کند.
شاعرانی مانند حافظ که پیام معرفت برای انسان ها می آورند و به تعبیر نظامی در مخزن الاسرار، جایگاه شان در پشت سر پیامبران است:
پرده رازی که سخن پروری ست
سایه ای از پرده پیغمبری ست
پیش و پس بارگه کبریا
پس شعرا آمد و پیش انبیا
آنان نمی توانند، چراغ آگاهی را به میان مردم نبرند. هرچند رنج آنان مثل پرومته که شعله آتش آگاهی را برای انسان به زمین آورد، افزون باشد و یا مثل پیامبر اسلام دچار قال و مقال عالم شود و بگوید: « هیچ پیامبری مثل من آزار ندید.»
شاعران متفکر، همانند عابدان و زاهدانی نیستند که فقط در اندیشه بیرون بردن گلیم خویش از موجند. می خواهند غریق را نجات دهند.
خبر از جلوه ذات، یا با خبری از جلوه ذات، یا به علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین جلوه ذات را دیدن، برترین منزلت اوج انسانی است. معراج انسان است. خبر یعنی همین! وقتی جان انسان با خبر شود، طمانینه پیدا می کند. وقتی بی خبر است، دچار آشفتگی و آشوب می شود. مثل آشفتگی حال و پریشانی خاطر موسی علیه السلام در برابر خضر، حکیم الهی و یا پیرمغان! خضر به موسی گفت: وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا (الكهف: ٦٨)
چگونه می توانی بر آن چه نسبت به آن، احاطه خبری نداری شکیبا باشی!

پی نوشت:
*****
(۶) مولانا رکن الدین صاحب، لطائف قدوسی، ملفوظات حضرت عبدالقدوس گانگوهی چشتی صابری، لاهور، سیرت فاوندیشن، ۲۰۱۵ ص ۲۰
(۷) محمد اقبال لاهوری، احیاء فکر دینی، ص ۱۴۳

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)