خبر از جلوه ذات (۵۵)

پیش از این اشاره کردم، غزل نخست دیوان حافظ: « آلا یا ایّها الساقی» به مثابه نی نامه مثنوی و سوره فاتحه قرآن مجید است. تمامی غزل های عارفانه و عرشی حافظ، باز گشتشان به همان غزل است. اگر حافظ خوان یا حافظ دانی همان یک غزل را به درستی و شایستگی بشناسد و بفهمد، راز ورود به جهان حافظ و آشنایی با او را یافته، بلکه راز آشنای غزلیات پر رمز و راز حافظ شده است.
در غزل نخست، سخن از پیرمغان بود و با خبر بودن او از راه رسم منزل ها، وقتی حافظ به مرحله یا مرتبت بی خودی از ششعشعه پرتو ذات و نوشیدن باده از جام صفات، و دلش آینه وصف ذات و با خبر از جلوه ذات شده است… یعنی از راه و رسم منزل ها با خبر است، یعنی خود پیرمغان شده است و به تعبیر ابوعلی سینا، به حضور جناب حق وارد شده است.
مرتبت نخست، بی خبری از خویش یا بی خودی بود. سالک یا رهرو نمی بایست از خود با خبر باشد. حافظ همین مضمون را با تعبیری تند مطرح کرده است:
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سِفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
خبر از « او»، با خبر از « من » متفاوت است. وقتی حافظ به مقامی می رسد که به یاد لب او می نوشد، از خود بی خبر می شود. در مرتبت بعدی از او خبر می آورد:
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
در این قلمرو جان انسان با خبر شکفته می شود. مولوی در مورد گل سرخ تابلو درخشانی ترسیم کرده است. می گوید جان گل سرخ، وقتی باخبر است، تر و تازه است. بی خبر که ماند، پژمرده می شود.
اگر گل با خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی
ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
حیات و هوشیاری در گل سرخ، حیات و معرفت در زندگی انسان است. انسانی که معرفت بیشتری دارد، از حیات افزونتری بهره ور است. جان او به تعبیر جلال الدین بلخی، جان تر و من او من تر است. بدیهی است که این « من‌» غیر از مفهوم منیّت است که سلبی و منفی و سدّ راه معرفت است. این منیت، همان خودپرستی است، و خود پرستی با اسرار عشق و مستی نسبتی ندارد. مدعی است و بی خبر:
با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
خبر، از نگاه حافظ همان اسرار عشق و مستی است. کدام راز درخشانتر از درک فیض اقدس و یا فیض مقدسِ حضور حقّ؟
در غزلی که رنگ و بوی تعلیمی نیز دارد، غزلی عاشقانه و عارفانه، حافظ از « خبر » و بی خبری راز گشایی کرده است:

 
ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد
آن گه رسی به دوست که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
در یک کلام، گویی این غزل تفسیر غزل عرشی: « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» می باشد. افزون بر آن بازگشت هایی هم به غزل نخست دیوان دارد. این تناسب و تفسیر را می توان، در تمامی بیت های این غزل با دو غزل نخست و غزل مورد بحثمان دید و سنجید.
خبر!؟ کیمیای عشق یافتن، دست از مس وجود شستن، زیر و زبر شدن، زر شدن، غریق بحر خدا شدن و در وجه خدا نظر کردن!
بعد از این روی من و آینه وصف جمال! در بیت آخر، « هنر » به معنای فضیلت است و برترین فضیلت هم عشق است که حافظ گفت: ای خواجه عاقل یا ای خواجه غافل، هنری بهتر از این!
باید غلغله خبر در زندگی انسان طنین افکند. خبرحقیقی این نیست که ما صبح و شب دنبال می کنیم و تا به دوست و آشنایی می رسیم، می پرسیم چه خبر!؟ این ها صورت خبر و سرگرمی های زندگی روزمره است. هویتش هم تکراری است. در سطح پراکنده است. مولوی می گوید، خبر هایی در سطح دریا پراکنده است، همان خس و خاشاک و کف آلودگی موج است. اما در ژرفای دریا خبرهای دیگری ست. مروارید ها در قعر دریایند. ستاره های دریایی، عروس دریا، نهنگ ها، هزاران هزار گونه های رنگارنگ ماهی، که عمر انسان برای شناخت فقط ماهی های دریا بسنده نیست، تا چه رسد به پرندگان و گل ها و سنگ ها و خاک و آب و آتش و باد! برخی با خبرهای سطحی زندگی می کنند، که البته آگاهی نسبی و ضمنی از برخی این دست خبرها، سودمند است. اما خبر جان و یا جانِ خبر چیز دیگری است. خبری که جان انسان را فربه می کند. خبر آن است که آن سیاره، در دلوی که در چاه انداخته بود. چشمش به جمال آفتاب درخشنده یوسف افتاد. به قول ابن عربی اگر ما یوسف جان خودمان را از چاه نفس مان برکشیدم، می شود خبر! جلال الدین بلخی هم می گوید: خوشا آن که وقتی دلوش را در چاه می افکند، در دلوش شعشعه روی زیبای یوسف را تماشا می کند :
فطوبی لمن ادلی من الجب دلوه
و فی الدلو حسنا یوسف قال یا بشری
یطالع فی شعشاع و جنة یوسف
حقائق اسرار تحیط به خبرا
( غزل ۲۶۸)
شعشعه ی روی یوسف! مگر روی یوسف، آینه وصف جمال نبود!؟ مگر روی یوسف شکرستان عشق نبود؟ ازمون خبر نبود؟
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر، جانش فزون
جان ما از جان حیوان بیشتر
از چه؟ زان رو که فزون دارد خبر
پس فزون از جان ما جان ِملک
کو منزه شد ز حسِّ مشترک
وز ملک جان خداوندان دل
باشد افزون، تو تحیّر را بِهِل
زان سبب آدم بود مسجودشان
جان او افزونترست از بودشان
ورنه بهتر را سجودِ دون‌تری
امر کردن هیچ نبود در خَوری
کی پسندد عدل و لطف کردگار
که گلی سجده کند در پیش خار؟
جان چو افزون شد گذشت از انتها
شد مطیعش جان جمله چیزها
ابن سینا در باره فضیلت علوم، می گوید: « فضیلت هر علمی متناسب با فضیلت معلوم و موضوع آن علم است.» از این رو ابن سینا علم الهی و توحید را با فضیلت ترین علوم می داند، چون موضوع و معلومش خداوند متعال است. فضیلت خبر هم متناسب با موضوع خبر است. خبر ها را که در جهان امروز دیده اید. مثلا گربه فلان سلبریتی سه بچه ناز زاییده است. سلبریتی دیگری از همسرش جدا شد. قارداشیان هر سال می زاید! صاحب آمازون زنش را طلاق داد. ترامپ فرمود اگر به خودتان وایتکس تزریق کنید، کرونا نمی گیرید! برایان هوک با یک رادیوی مصور صناری فارسی زبان مصاحبه کرد و خط و نشان کشید.این خبر ها متناسب با موضوع خبر ارزش پیدا می کنند... حال اگر خبر از کیمیای جان انسان بود؟ اگر به جای خبرهایی که به محض تولد می میرند و بر باد می روند، موضوع خبر ابدی بود؟ چنان خبری ارزش دیگری پیدا می کند.
جلال الدین بلخی در غزلی یکی از این زمره خبرها را ترسیم کرده است:
آورد خبر شِکرْسِتانی
کز مصر رسید کاروانی
صد اشتر جمله شکّر و قند
یا رب چه لطیف ارمغانی
در نیم شبی رسید شمعی
در قالب مرده رفت جانی
دل از سبکی ز جای برجست
بنهاد ز عقل نردبانی
بر بام دوید از سر عشق
می‌جست از این خبر، نشانی
ناگاه بدید از سر بام
بیرون ز جهان ما جهانی
دریای محیط، در سبویی
در صورت خاک، آسمانی
بر بام نشسته، پادشاهی
این خبر است! خبر رویی که آینه وصف جمال شده است، خبر قیامت حضور انسان در محضر خداوند!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)