خبر از جلوه ذات (۵۶)


جانِ خبر اين است كه انسان در همين دنيا شاهد قيامت جان خويش باشد. رستاخيز و حيات دوباره جان خويش و راه يافتن به ملكوت به تعبير مسيح عليه السلام. مي دانيد كه در قرآن مجيد سوره اي داريم به نام سوره خبر! نباء يعني خبر، نبی كسی است كه برای ما« خبر » يا پيام مي آورد. در حقيقت زندگی ما با شنيدن چنان خبری معنا پيدا مي كند. پیش از شنیدن خبر، انسان گمان می کرد، که زندگی او پاره خطی رها، در هستی است. متولد می شود و می میرد و تمام! در این دنیا هم طوطی نقل و شکر و خوشباش است. خبر را که می شنود، می بیند، او در مدار دایره ای زندگی می کند. از ازل آغاز شده است و تا ابدیت، زندگی او دوام دارد. خبر می تواند نگاه او به جهان و خویشتن خویش و هستی و دیگر انسان ها را دگرگون کند. خبر برای او، از ازلیت می گوید. از وقتی که : گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند. خبر از ابدیت می گوید، تو را ز کنگره عرش می زنند صفیر! خبر به او می گوید، دامگه حادثه را سرشت و سرنوشت خود نپندارد. خبر می تواند برای برخی هولناک باشد، و برای برخی شادی آور.
این عبارت از قطعه شعری از برتولد برشت، به اصطلاح مثل سایر شده است:
Wer lacht, hat die schlechten Nachrichten noch nicht gehört.
« آن که می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است!»
طوطی نقل و شکر بودیم ما
مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما
اگر خبر چنان باشد، که در آینه رباعیات خیام می بینیم. می توان از هول خبر در حیرت ماند و برای فراموشی خبر، به حال و دم پرداخت و:
چون عهده نمی شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل شیدا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
اما اگر خبر این بود، که کسی عهده می شود فردا را!؟ و آن کس به انسان گفته است و می گوید که دیروز و پریروزش چگونه بوده است و فردایش چگونه، در آن صورت، این خبر جهان و جان او را دگرگون می کند.
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
انسان به نقطه ای می رسد که در آینه جان خویش، شاهد تابش و بازتابِ حقیقت و معرفت و زیبایی ست. ای خواجه عاقل هنری یا خبری بهتر از این!؟
یکی از زیباترین تابلو هایی که صدرالمتالهین، در جلد نهم اسفار، ترسیم کرده است، ماجرای مواجهه انسان با خبر است. وقتی انسان با خبر می شود، که معنای زندگی او و حقیقتی که می بایست به دنبالش برود چیست. وقتی با این پرسش های بنیادین روبرو می شود که:
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم اخر ننمایی وطنم؟
وقتی به او گفته می شود، از کجا آمده است و به کجا می رود؟ وقتی به او گفته می شود، شعله آتشی اهورایی و آتشی که نمیرد و در فطرت و در آتشکده جان اوست. زندگی فرصتی است برای برافروختن و زنده نگاهداشتن چنان شعله ای. شعله عشق و شعله معرفت، که هر دو دو روی یک سکه سرمدی هستند. صدرالمتالهین می گوید:
« ان لکل شیئ جوهری حرکة جبلية نحو الآخرة، و تشوّقاً طبيعيّاً الي عالم القدس و الملكوت، و له عبادة ذاتية تقرّباً الي الله تعالي سيّما الانسان لكونه اشرف الانواع الواقعة تحت الكون و الفساد،فله كما سبق مرارا انتقالات و تحولات ذاتية من لدن حدوثه الطبيعي الي آخر نشاته الطبيعية، ثم منها الي اخر نشاته النفسانيه و هلم الي النشاة العقلانية…و البدن بمنزلة الراحلة او السفينة لراكب النفس في السفر الي الله تعالي في برّ الاجسام و بحر الارواح.» (۸)
ما در کشتی تن نشسته ایم. از صحراها و بیابان های جسم تا دریاهای روح، شراع کشتی را کشیده ایم و سفر می کنیم. از جهان تن و طبیعت، به جهان جان، از جهان جان تا جهان خرد ناب. ما دولت غم شادمانه چنین سفری را داریم!
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی
اگر ماه در عالم نیستی و بی خبری خیام، می تابد و دیگر نشانی از انسان نیست، در عالم خبر حافظ، ماه آن چنان تابشی دارد، که آفتاب از شرم، روی به دیوار می کند!
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد!
تفاوت ، تفاوت دهشت و وحشت در سوی بی خبری و شادمانی ناب در سوی خبر است، تفاوت بی خبری و نیستی و خبر. تفاوت پاره خطی رها در هستی، پاره خطی دچار گردبادهای توفنده و بی جهت با دایره و فلکی در منظومه معنا دار هستی.
هیچ کس این سفر را و خبر چنین سفری را بهتر از جلال الدین بلخی نسروده است:
از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نَما مُردم، به حیوان بر زدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم، کی ز مردن کم شدم؟
حمله دیگر بمیرم از بشر
تا برارم در ملایک پرّ و سر
وز ملک هم بایدم جَستن ز جو
کل شیئٍ هالک الّا وجهه
باردیگر از ملک قربان شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گویدم کانّا اِلَیهِ راجِعون
( مثنوی، تصحیح محمد علی موحد، دفتر سوم، بیت: ۲۹۰۳ تا ۲۹۰۸)
نکته بسیار مهم، در خبر این است، که تمامی این مراحل و منازل می تواند در همین حیات این جهانی اتفاق بیفتد، انسان می تواند در همین عالم ملک، شاهد ملکوت خویش باشد. رستاخیز جان و روان خویش را ببیند. بی خود از شعشعه پرتو ذات شود.

آیات ابتدای سوره نباء ( سوره ۷۸) اندیشه برانگیز و افسون کننده است:
عَمَّ يَتَسَاءَلُونَ ﴿١﴾
عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ ﴿٢﴾
الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ ﴿٣﴾
كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ﴿٤﴾
ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ﴿٥﴾

در قرآن مجید برای دنیا و متاع دنیا، واژه قلیل به کار رفته است! ( آل عمران آیه ۱۹۷ ، النساء آیه ۷۷ ، النحل آیه ۱۱۷) واژه عظیم، برای خداوند، الله العظیم( الحاقه: ۳۳) ربّ عظیم( الواقعه: ۹۶) برای محمد مصطفی سلام الله علیه ( الشوری: ۴) و برای قرآن ( الحجر: ۸۷) و برای یوم و عرش و اجر و فوز و نباء و نیز عذاب استفاده شده است. بدیهی است که می توان نسبت بین تمامی مصادیق عظیم را جستجو کرد. سیاق آیات، فقط در بخشی از آیات یک سوره منحصر نیست، در تمام سوره و نیز در تمام قرآن مجید، این نسبت و هماهنگی یا هارمونی وجود دارد. پیش از این به سخن بسیار مهم امام فخر رازی در تفسیر سوره قریش اشاره کردم. باور دارد، تمام قرآن مجید به مثابه یک سوره است. به این وحدت معانی و نظام معانی در بحث ساختار دیوان غزلیات حافظ و سبک قرآنی حافظ اشاره خواهم کرد.
تمام سخنم این است، که این خبر عظیم، می تواند در همین دنیا برای انسان مصداق داشته باشد. قیامت انسان می تواند و البته می بایست در همین جهان باشد. ابن عربی، سخن بسیار مهم و تامل برانگیزی در باره مصداق نباء عظیم در تفسیر قرآن مجید در ذیل همین آیه : « عن النباء العظیم » به کار برده است. او امیر مومنان علی علیه السلام را مصداق نباء عظیم می داند:
« النبأ العظيم هو القيامة الكبرى، ولذلك قيل في أمير المؤمنين علي عليه السلام» بدیهی است که پیامبر اسلام که نبی و رسول است و کتابش قرآن مجید که نباء عظیم است، مصداق تمامِ نباء عظیم است.
اگر علی علیه السلام مصداق نباء عظیم نبود، یک شعله از مهر او بر جان جلال الدین بلخی نمی تابید و جان او را آبادان نمی کرد!
ای علی که جمله عقل و دیده ای
شمّه ای واگو از آنچه دیده ای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد
آب علمت خاک ما را پاک کرد
یا تو واگو آنچه عقلت یافته است
یا بگویم آنچه بر من تافته است
از تو بر من تافت چون داری نهان
می فشانی نور چون مَه بی زبان
( مثنوی، تصحیح محمد علی موحد، دفتر اول، بیت۳۷۵۶ و ۳۷۵۷ و۳۷۶۹ و ۳۷۷۰)
مگر حافظ نیز سرچشمه فیض حق را از علی علیه السلام نمی جوید؟
گر تشنه فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمه آن ز ساقی کوثر پرس
نسبت میان این مفاهیم و مصادیق، که مثل آینه هایی بر هم می تابند، انسان را با حقیقت نباء عظیم رویارو می کند:
الله ربِّ علیِّ عظیم
نبی صاحب خُلُق العظیم
علی العظیم
قرآن العظیم
یوم العظیم
نباء العظیم
ما با چنین منظومه ای چه نسبتی پیدا می کنیم؟ نسبت حقیقی همان رستاخیز جان است. رستاخیز جان کی اتفاق می افتد؟ وقتی شاهد تحقق نباء عظیم در جان خویش باشیم. از خویش بمیریم و از خوشتن حقیقی خویش برخیزیم. مثل ققنوس که از خاکستر خویش دوباره طلوع می کند:
پس محمد صد قیامت بود نقد
زآن که حل شد در فنای حلّ و عقد
زاو قیامت را همی پرسیده اند
« ای قیامت، تا قیامت راه چند؟»
با زبان حال می گفتی بسی
که « ز محشر حشر را پرسد کسی؟»
بهر این گفت آن رسول خوش پیام
رمز مُوتوا قَبلَ مَوْتٍ یا کِرام
همچنان که مُرده ام من قبل موت
ز آن طرف آورده ام این صیت و صوت
پس قیامت شو، قیامت را ببین
دیدن هر چیز را شرط است این
( مثنوی، تصحیح محمد علی موحد، دفتر ششم، بیت۷۷۷ و۷۷۹ تا۷۸۳)
قرآن نباء عظيم است، سايه ای و پرتوی از قرآن مجید بر جان حافظ افتاده است، غزلیات او شعشعه همین پرتو است. غزلیات او آینه وصف جمال است و خبر از جلوه ذات!
هنگامی که انسان به مقام یا موقعیتی رسید، با خبر شود که خبر یک واقعه نیست، یک اتفاق نیست. سبک زندگی است! انسان های معمولی که در چارچوب زمان و زندگی روزمره به سر می برند و از خبر حقیقی بی خبرند، نمی توانند لذت زندگی در متن خبر زندگی دم به دم نو شونده و زندگی یی که در آن به تعبیر قرآن مجید، از زبان خضر، به خبر احاطه دارد؛ اگر چنان احاطه ای را درک و یا احساس کند؛ می بیند که خبرسلسله ای تمام نشدنی از وقایع است. هر دم خبری است. جانش قرار و آرام پیدا می کند، جان او دم به دم نو می شود. در چنین موقعیتی:
ای برادر عقل یک دم با خود آر
دم به دم در تو خزان است و بهار
باغ دل را سبز و ترّ و تازه بین
پر ز غنچه و وَرْد و سرو یاسمین
این سخن هایی که از عقل کُل است
بوی آن گلزار و سرو و سنبل است
( مثنوی، دفتر اول، بیت۱۹۰۴ و ۱۹۰۵ و ۱۹۰۷)
هنگام کامروایی و خوشدلی فرا می رسد!

پی نوشت:
******
(۸) صدرالدین الشیرازی، الحکمه المتعالیه، ج ۹ ص ۲۳۸

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)