من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب (۵۷)


وقتی حافظ، « بی خود» از شعشعه پرتو ذات می شود، وقتی از باده تجلی صفات سرمست می شود، وقتی روی او، « آینه وصف جمال » می شود، وقتی « با خبر» از جلوه ذات می شود، وقتی در شب قدر « تازه برات» می گیرد؛ هنگام « کامروایی و خوشدلی» اوست!
در غزل نخست، که حافظ در بدایت طریق بود و گرفتار شب تاریک و بیم موج و گردابی چنان هایل! از « خودکامی » گفت که راه را بر او بسته و به بدنامی انجامیده بود:
« همه کارم ز خودکامی به بد نامی کشید آخر» در این مرحله او خود راز دان و راز نگهدارست. خود کام نیست، کامرواست. خود کام کسی است که کامروایی اش در حیطه حیات طبیعی محدود می ماند. کامروایی سخن از حیاتی دیگر و منزلتی دیگر است. مثل:
 
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
( غزل ۴۱۷)

و :
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به « کام » ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز « لذت شُرب مدام » ما
(غزل شماره ۱۱)
کامروایی در این دو غزلی که از هرغزل دو بیت نقل کردم، همراه با عیش مدام و شرب مدام، معنا پیدا می کند. در غزل هایی دیگر حافظ کام را در نسبت با طلب و همت مطرح می کند. این نسبت همان معماری منظومه معانی است.
دست از « طلب » ندارم تا « کام » من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید
و:
شکر خدا که هر چه « طلب » کردم از خدا
بر منتهای همت خود « کامران » شدم
وقتی کامروایی در نسبت با « همت» و « طلب » و سوم صبری تابسوز قرار می گیرد. چنان که حافظ از کامروایی نوح نبی، کامی هزار ساله سخن می گوید:
گرت چو نوح نبی صبر هست در طوفان
بلا بگردد و « کام هزار ساله » بر آید
هر دو مضمون « صبر» و « همت» در غزل: « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند» ، آمده است و یک منظومه معانی تشکیل داده است.
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبری است کزان شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
ترکیب کامروایی و خوشدلی، تنها در همین غزل با هم آمده است. در تمام دیوان حافظ، شاهد کامروایی یا کامرانی یا کام و خوشدلی به شکل جداگانه هستیم. گویی کامروایی وجه بیرونی و ظاهری است و خوشدلی وجه درونی و باطنی.
منظومه معانی را دقت کنید:
کامروایی و خوشدلی، مبتنی است بر:
۱- « بی خودی » از شعشعه پرتو ذات
۲- « مستی»از باده جام تجلی صفات
۳- « رویی » که آینه وصف جمال شده است.
۴- «با خبر بودن » از جلوه ذات
۵- دریافت «تازه برات » در شب قدر
در تمامی دیوان غزلیات شاعران مقدم بر حافظ، مثل سنایی و عطار و مولوی، چنین معماری خوشه معانی که به کامروایی و خوشدلی می انجامد، دیده نمی شود. در آن دیوان ها می توان واژه کامروا و خوشدل را یافت، اما در منظومه معانی حافظ این دو واژه مرکب، سرنوشت دیگری دارد. کسانی که باور دارند، حافظ هیچ مضمون یا معنای تازه ای نیاورده است، به منظومه معانی نگاه کنند. همان گونه که می شود در بیان شیوه شاعری و ساختار دیوان و سبک حافظ سخن گفت، می توان از مکتب فکری عرفانی حافظ نیز سخن گفت. در صورت و ساختار و سبک دیوان، با شیوه بیان حافظ روبروییم. در مکتب حافظ با معماری و جمع معانی، به نظرم در این دو قلمرو اعتبار و ارزش معانی برتر و فراتر از شیوه بیان است، حافظ سروده است: « چون جمع شد معانی ، گوی بیان توان زد» بدون معنای درخشنده، هر چقدر هم قالب و ظرف پر تلالو و اکنده از زرق و برق و ارایه های ادبی باشد، تاثیرش محدود است و نمی توان گوی بیان زد!
معنا مثل روح و روان شاعر است و واژگان، بال و پر او، رنگین و چشم ربا، اما دلربایی و شیدایی از معناست.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)