من اگر کامروا گشتم و خوشدل نه عجب (۵۸)

حافظ افزون بر کامروایی و خوشدلی یک منظومه واژگانی از کیمیای سعادت، گنج سعادت، فیض جام سعادت، صبح سعادت، همای اوج سعادت، شاهراه سعادت، پرتو سعادت، دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو!، بام سعادت، در غزلیات خود سامان داده است. این منظومه با مختصاتی که حافظ برای هر کدام بر شمرده است، در دیگر دیوان های مقدم بر او از جمله در دیوان شمس دیده نمی شود. مرادم این است که منظومه واژگانی، نشان از منظومه معانی دارد. نسبت بین منظومه الفاظ و منظومه معانی را بهتر از همه فارابی فیلسوف بزرگ و زبانشانس ممتاز در کتاب الحروف خود تبیین کرده است. با حسرت کتاب الحروف فارابی چنان که شایسته بوده و هست، کمتر مورد توجه پژوهشگران ایرانی قرار گرفته است.
در منظومه واژگانی یا معانی، نسبت بین واژگان ، و نسبت بین معانی نسبت خوشه ای است و نه خطی و یا دایره ای و حلقوی. به همین دلیل این نسبت می تواند همواره جلوه های تازه ای داشته باشد. از نظر فارابی منظومه معانی اهمیت بیشتری می یابد. (۱)
بیت:
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمن دعای شب و ورد سحری بود
این بیت به گمانم در شناخت منظومه واژگانی و معانی حافظ، نقش کانونی داراست. سعادت چیست و گنج یا کیمیای آن کدام است؟ آیا حافظ با تامل و اندیشه فلسفی، اخلاقی انسان شناسانه فارابی در باره مفهوم سعادت آشنا بوده است؟ تاکید او بر سعادت آیا خود نشانه چنین آشنایی نیست؟ افزون بر آن مگر می شود گمان کرد که حافظ که تقریبا سه سده بعد از درگذشت، ابو حامد امام محمد غزالی ( د. ۵۰۵ ق) در سال ۷۹۲ ق در گذشته است، از کتاب پرآوازه کیمیای سعادت غزالی بی خبر مانده باشد؟
مهمتر از رویکرد فارابی و غزالی، برای حافظ که گنج قرآن در سینه دارد، مگر می توانسته است نسبت به دو مفهوم سعید و شقی در قرآن مجید بی توجه مانده باشد؟
يَوْمَ يَأْتِ لَا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَسَعِيدٌ ﴿١٠٥﴾ فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيهَا زَفِيرٌ وَشَهِيقٌ ﴿١٠٦﴾ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ ﴿١٠٧﴾ وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّكَ ۖ عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ ﴿١٠٨﴾

افزون بر « سعید » و « شقی » در آیات سوره هود، از افعال «شَقُوا» و « سُعِدُوا» نیز استفاده شده است. بر اساس آیات، سخن از سخنگویی انسان در روز قیامت است. جاودانگی بهره کسانی ست که سعیدند و سعادتمند. سعادتمندان در منظر و معرض تجلی مدام خداوندند، « عَطاءً غَیرَ مَجذُوذ »، یعنی عطایی که انقطاع پیدا نمی کند. اساسا تجلی به معنای پیوستگی است یا در ظرف پیوستگی محقق می شود. مثل طهارت که ظرف نماز است.
مترجمان فارسی قرآن مجید، نتوانسته اند، برای واژه سعید و شقی معادل مناسب و شایسته ای بیابند. تقریبا همگی از واژه بخت استفاده کرده اند
سعید، را نیک بخت و یا خوش بخت و شقی را بدبخت و تیره بخت ترجمه کرده اند. در واژه سعید نوعی تلاش و تکاپو نهفته است، در حالی که واژه بخت گویی نوعی ناگزیری از سرنوشت را در درون خود دارد. حافظ هم وقتی از واژه بخت استفاده کرده است، می توان چنین مفهوم ناگزیری و یا جبر را از سخن او دریافت، مانند:
ای کاش که بخت سازگاری کردی
با جور زمانه یار یاری کردی
و: به آب زمزم و کوثر سپید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
و:
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
البته یک بار هم حافظ از بختی سخن می گوید، که با تلاش و تکاپو و سلوک به دست می آید:
هیچ رویی نشود آینه حجله بخت
مگر آن روی که مالند در آن سمّ سمند
در این بیت در واقع بخت در جای سعادت نشسته است. شاید بتوان سعید را خوشوقت و سعادت را خوش وقتی ترجمه کرد، هر چند سعید و سعادت آن چنان واژه های زیبا ، خوش آوا و پر معنایی هستند که می بایست همان واژه ها را به کار برد!
تفاوت خوش وقت با نیک بخت در این است، که خوش وقت در تکاپوست تا آن وقت خوش را بیابد و شکار کند، نیک بخت، بخت به سراغش آمده است و یا منتظر است که بیاید. در سیاق آیات، در بخش مربوط به سعید نیز، از جاودانگی و بهره مندی پیوسته و غیر منقطع سخن گفته شده است، همان ورود سعید به ساحت وقت. در حالی که خوش بختی و بدبختی گویی در دایره زمان و تصادف معنا می شود. مثل بلیط بخت آزمایی در سال های پیش از انقلاب و مستجاب الدعوه ای که با اعلام شماره ها، چند نفری را خوش بخت و تعداد زیادی را در غروب چهارشنبه ها بدبخت می کرد، به یاد ترانه « هفته خاکستری » معروف فرهاد:
عصر چهارشنبه ما
روز خوش بختی ما!
و این تابلو تهی و شگفت مهدی اخوان ثالث:

ای شما ابله تر از تعریف خوشبختی،
ای شما خالی تر از بیهودگی هاتان،
ای شما تصویر بودن را خیالی خام،

سعادت از دید فارابی و داوری او، امر خیری است که بالذات، مطلوب و خواستنی است. (۲) ما به دلیل دیگری، در جستجوی سعادت نیستیم. مثلا ریاست، اهمیت و ارزشش به واسطه است. کسی که دنبال ثروت و یا شهرت و قدرت است، گمان می کند که سیاست راه و نردبان مناسبی برای چنان هدفی است. یا کسی گه گمان می کند، سعادت در ثروت است، می پندارد، ثروت امکان مناسبی برای لذت بردن از زندگی است. یا حتی ممکن است مثل آن که گمان می کرد، جمع آوری مال موجب جاودانگی او می شود: «الذی جمع مالا و عدَّده، یحسب ان ماله اَخلَده» می خواست جاودان بماند. حس نیاز یا باور به جاودانگی می تواند، سایه روشنی از سعادت باشد! اما چنین هدفی که با جمع آوری مال به دست نمی آید. چنان که شیطان هم به روایت قرآن مجید از همین حسّ و میل آدم و حوّا به جاودانگی و سلطنت و مُلک بی پایان استفاده کرد و آدم و حوا را فریفت.
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ (طه: ١٢٠)

بر خلاف کتاب مقدس، که حوّا را فریفته خوانده است، در این آیه سوره طه سخن بر سر فریفتگی آدم است و نه حوّا! شیطان با دو
بهانه رنگین و زرّین آدم را فریفت، گقت آن درخت، درخت عمر جاودانه است و سلطنتی که زوال ناپذیر و بی پایان است.
سرگشتگی انسان از آنجا شروع می شود که گمان می کند، با تگیه بر خود می تواند سعادتمند شود.
نکته لطیفی در این دو بیت:
بی خود از شعشه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم « دادند »
و
هر گنج سعادت که خدا « داد » به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
فعل جمع « دادند » و فعل مفرد « داد»، شایسته توجه است. سعادتِ همه سعادت ها، یعنی شعشعه پرتو ذات را به حافظ دادند. و گنج سعادت را خداوند به او داد.
قران مجید هم از « عطاء غیر مجذوذ » به سعید سخن گفته است. این مضمون را حافظ بارها در دیوان خود با اشاره و یا تصریح مطرح کرده است. اسکندر مثل آدم در آرزوی جاودانگی و آب حیات بود، اما:
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور و زر میسّر نیست این کار
و:
به سعی خود نتوان برد گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله بر آید
در غزل موضوع بحثمان نیز، سخن از تازه برات است. واژه کلیدی دیگر در همین منظومه واژگانی و معانی، واژه و مفهوم « عنایت » است.
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
و:
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
و:
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
گل را اگر نه به بوی تو کردی عنایتی
تمام سخن این است که حافظ و یا سالک نبایست گمان کند که می تواند این راه را و سعادت را به اتکّای خود و فکر خود و رای خود به دست بیاورد. نه این که بی سعی و تلاش و تکاپو، گوشه عزلت بگیرد و گمان کند که همای اوج سعادت بر بامش می نشیند و صبح سعادتش می دمد.
رحمت و رضوان خداوند سبحان بر حاج آخوندِ مهاجران، روزی از او پرسیدم، عنایت یعنی چه؟
خواند:
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
جام های پیاپی ساقی و نیز آن جام دگر، عنایت است! عطاء غیر مجذوذ یعنی جام های پیاپی…و کدام ساقی از خداوند زیباتر و لطیف تر و آشناتر!؟ این رباعی را گاه حاج آخوند در قنوت نمازش می خواند.
وقتی انسان،یکم: معرفت نسبت به سعادت یافته است. دوم: افزون بر معرفت شعله طلب در جان او می درخشد. سوم: همت بلندی برای رسیدن به گوهر مقصود دارد. چهارم: از سختی های راه نمی هراسد. پنجم: در مقام روشنایی امید و حسن ظنّ به خداوند است. بدیهی است که نسیم صبح سعادت بر جان او می وزد. همای سعادت بر بام او می نشیند. جانش رنگ کیمیای سعادت می گیرد. از فیض جام سعادت می نوشد. خداوند از یمن دعای سحری و ورد نیمه شبی، گنج سعادت به او می بخشد.
شاید راغب اصفهانی که در مفردات قرآن مجید سعادت را چنین تعریف کرده است: « مُعاونَةُ الامور اِلالهیّة لِلانْسان عَلی نَیْل الخَیر و یُضادُّه الشِقاوَة… و اَعْظَمُ السّعادةِ الجَنّة »
سیر الهی انسان به سوی خداوند، بی عنایت او میسّر نمی شود. گرایش انسان به سوی نیکویی است. دست یابی انسان و یا رسیدن انسان به چنان اوجی همان سعادت است. بهشت فردوس، سعادت است، اما در همین دنیا نیز می شود، در بهشت نقد به سر برد و سعادتمند بود. هرچند به تعبیر فارابی، مصداق تمام و کمال سعادت در جهان ملکوت اتفاق می افتد، این جهان زندگی طبیعی ما، ظرفیّت لازم برای چنان سعادتی را ندارد. نهنگِ روحِ پر تکاپوی انسان نمی تواند، در جویبار محدود و برکه خُرد این جهان سفر کند و به کمال خویش برسد. این جهان سکوی پرواز اوست و نه آسمان پرواز او. گرچه در همین جهان هم می تواند:
بعد از این نور به آفاق دهم از دل خویش
که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
یعنی سعادت! زدوده شدن زنگار ها و تاریکی ها از روح انسان. انسانی که از پرتو شعشعه ذات روشنی گرفته است، به آفاق روشنایی می بخشد. اگر ماه مثل آینه ای نور خورشید را باز می تاباند، جان شعله ور و درخشنده حافظ که از الله نور السموات و الارض ، ازخورشید صفات جلالی و جمالی روشنایی گرفته است، به آفاق روشنایی می دهد.

*******
پی نوشت:

(۱) ابو نصر فارابی، کتاب الحروف، حققه و قدم له و علق علیه محسن مهدی، بیروت، دارالمشرق، ۱۹۹۰، ص ۱۴۰ تا ۱۴۲
(۲) ابو نصر فارابی، فصول منتزعة، حقّقه و قدّم له و علّق عليه فوزي متري نجار، بيروت، دارالمشرق،۱۹۷۱، فصل ۷۴ص۸۰
« السعادة هي الخير المطلوب لذاته و ليست تطلب اصلا و لا في وقت من الاوقات لينال بها شيئ آخر، و ليس وراءها شيئ آخر يمكن ان يناله انسان اعظم منها.»
فارابی در رساله: التنبیه علی سبیل السعاده، با تفصیل بیشتری به بررسی موضوع سعادت پرداخته است. این رساله با نقد و تفسیر و تصحیح توسط سحبان خلفیات منتشر شده است.
ابونصر الفارابی، رسالة التنبیه علی سبیل السعادة، دراسة و تحقیق، سحبان خلفیات، عمان، منشورات جامعة الاردنیه، ۱۹۸۷

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)