مادرم، خدای کوچک خانه ما (۲)


خون دماغ
کلاس پنجم دبستان بودم. دبستان خیام می رفتم. اقای کیوان مدیر دبستان بود. خوش پوش و خوش اخلاق و محبوب. آقای عرب ناظم دبستان بود، جدی و سخت گیر و آینده بین! اقای جلالی معلم کلاس پنجم بود. تابستان که شد، هر روز خون دماغ می شدم. روزی چند بار. توی کوچه و خیابان و خانه. تابستان ها می رفتم سر کار، پرداختگری برادران محمدی. توی بازار بود، کاروانسرا یا سرای تقوایی. چهار تا دستمال توی جیب شلوار و کتم داشتم، تا خون دماغ می شدم. وسط تیغه بینی ام را محکم با دستمال می گرفتم و می فشردم که خون نچکد و یا بیرون نریزد. روی فرش های نفیس یا حتا معمولی پرداختگری، یا روی لباس خودم.
بینی ام گرم می شد. جریان نرم خون را توی بینی ام حس می کردم. نفس کشیدنم سخت می شد. کنار دیوار یا لب جوی آبی می نشستم. منتظر می شدم تا خون بند بیاید. بعضی می گفتند: سرت را بگیر بالا. بعضی می گفتند هر دو دست هات را بگیر بالا. بعضی می گفتند با انگشت اشاره دست راست به طرف آسمان اشاره کن!
بعضی می رفتند ظرف آبی یا آفتابه پر آبی می آوردند. روی سرم آب سرد می ریختند تا خون بند بیاید.
رنگم مهتابی شده بود. توی آینه نگاه نمیکردم. مامانم می گفت: این پسر من آینه ای نیست. سرش توی کتابه! همان روزا، یک بار توی آینه که نگاه کردم دلم برای خودم سوخت! چقدر لاغر شده بودم. چشمانم بی حالت و خسته به نظر می رسید. رنگم پریده بود. گاهی سرگیجه داشتم.
داشتم کتاب آمریکا چگونه آمریکا شد، نوشته هنری استیل کاماجر را می خواندم. کتاب با قطع جیبی چاپ شده بود. از اکبر زاده که گوشه باغ ملی روبروی کتابفروشی عقلایی، دکّه روزنامه فروشی داشت، خریده بودم. در اراک بلیط های بخت آزمایی را اکبرزاده توزیع می کرد. مراد همکلاسی ام هر هفته از او صد تا بلیط می خرید. همیشه توی جیب بغلش یه دسته بلیط بخت آزمایی بود، از دبستان که بیرون می آمد، می رفت طرف فلکه باغ ملی، داد می زد: خوش بختی! بیشتر می رفت آبجو فروشی دماوند توی خیابان عباس آباد. اکبرزاده گاهی چند کتاب پشت شیشه دکّه می گذاشت. کتاب «آمریکا چگونه امریکا شد» حدود هفت صد صفحه داشت. با کاغذ کاهی کلفت! مثل یک چمدان کوچک بود. رسیده بودم به بحث پیرامون بیانیه تاسیس امریکا در فیلادلفیا. یکهو دماغم خون افتاد و دو قطره خون روی صفحات کتاب چکید و به سرعت نشت کرد و بزرگ شد. دستمال دم دستم نبود. دست راستم را کاسه کردم، جلو بینی ام گرفتم و رفتم سر حوض. دو ماهی قرمز، یک ماهی صورتی و سه ماهی سیاه-خاکستری توی آب حوض وول می خوردند. قطره ای از خون توی حوض چکید. انگار قطره خون توی حوض شیرجه رفت، به سرعت کمرنگ و بعد محو شد. سرم را زیر شیر آب سرد حوض گرفتم. آب خنک شد. مادرم به طرفم دوید. دستش را روی پیشانی ام گذاشت. موهایم را نوازش کرد. سرت را بگیر بالا مامان!
گرفتم. با روسری اش صورتم را خشک کرد. روسری اش آبی- طلایی بود، خونی شد. گفتم: «مامان روسری ات!» گفت: « اشکالی نداره مامان، می شویم.» روسری اش ململ بود، نرم و خوشبو.
«یه چند روزی سر کار نرو، تا خون دماغت خوب بشه. با آقات صحبت کنم. خوبه ببرمت پیش دکتر صباحی. درمانگاه و بیمارستان که افاقه نکرد. به همه مریضا چند تا قرص می دن و گرته و شربت!»
گفتم: « امروز سر کار می رم. ببینم چطوره. اگر خیلی خون دماغ شدم. فردا بریم دکتر.» قدری دیر تر از روزای دیگر، حدود ساعت هشت و نیم از خانه بیرون آمدم. وقتی نزدیک دروازه حاج علی نقی ، جلو چرخ سازی اصغر کچل رسیده بودم، داشتم به دوچرخه ای که تنه اش نوار قرمز داشت، نگاه می کردم. گاهی کرایه اش می کردم. یکهو دیدم مادرم دارد می آید و نگاهش به من است. انگار چیزی زیر چادرش داشت.
«کجا مامان!؟»
«گفتم دنبال تو بیام. اگه خون دماغ شدی، پیش تو باشم.» آفتابه مسی پر آب دستش بود. آفتابه لب زده بود و لبه چادر مامانم خیس شده بود. از گذر بانک صادرات وارد بازار شدیم. جلو مغازه اوسطی گفت: می خوای چیزی برات بگیرم؟ گفتم نه! گفت چقدر بازار خنکه! جلو کاروانسرای تقوایی که کارگاه پرداخت فرش طبقه دومش بود، از مادرم خداحافظی کردم. ساعت یک بعد بعد از ظهر که از کارگاه بیرون آمدم دیدم مادرم. روبروی معازه اوسطی روی سکوی سنگی نشسته، آفتابه مسی پر از آب کنار دستش بود. به دیوار تکیه داده بود.تا مرا دید. زودی بلند شد. گفت: «خون دماغ نشدی؟» گفتم: «نه» مامانم گفت: «به نظرم آمد صبر کنم تا تو بیایی با هم بریم خونه، تا خیالم راحت باشه.» گفتم: «پس بکذار آفتابه را من بیارم.» گفت: «نه مامان، سنگینه.» مامانم بال های چادرش را مثل صلیب روی سینه اش گره زده بود. دست مرااز خیابان که رد می شدیم، گرفت. آن روز خون دماغ نشدم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)