مادرم، خدای کوچک خانه ما (۱۱)


قصر کوچک من

داشتند دیوار باغ فرودوس را درست روبروی خانه ما درست می کردند. مقداری خاک آوردم، توی حیاط کوچیکه، کنار درّه گل محمدی، خاک را با دست الک کردم. از لای انگشتام خاک نرم فرو می ریخت. خُرد و ریزهای ناهموار را کنار می گذاشتم تا خاک تمییز باشد. تویی دو تا کبریت را بیرون آوردم. از گوشه با قیچی قالیبافی دقیق بریدم. دیگر مستطیل تویی کبریت را می شد، راحت باز کرد. آن را می بستم داخلش گِل می ریختم. گل را با یک تکه حلبی براق و تیز صاف می کردم. مستطیل را باز می کردم. یک خشت قشنگ مستطیل ساخته بودم. زیر خشت ها آجر فرش حیاط کوچکه بود. خشت ها به زمین نمی چسبید. دویست تا خشت زدم! می خواستم برای خودم قصری در کنار درّه گل محمدی درست کنم. کنار دیوار حیاط، سمت اتاق خودمان خشت ها را از سر به هم تکیه داده بودم. دیوار کنگره دار به نظر می رسید. ورودی قصر بزرگ بود. البته در نداشت! روبرو یک ساختمان کلاه فرنگی بود. سقف خانه مقوا گذاشتم. چهارگوشه سقف چهار تا خشت اریب گذاشته بودم. زیر آفتاب تند مرداد ماه، که خورشید ارغوانی یا قرمز به نظر می رسید. قصر برق می زد. نشسته بودم، داشتم به قصر نگاه می کردم. صمد پسر مش میرزا، که دو سال از من بزرگتر بود، با پسر عموش که از نمکور آمده بود و مهمانشان بود. به طرفم آمد، گفت: « عجب خانه ای درست کردی پسر!» لبخند زدم. گفت این خانه را به من بده. این را طرف خانه ما درست کردی، زمینش از ماست! راست می گفت. گفتم چه فرقی می کند، مال تو باشد. بلند خندید. خیلی خب، حالا که مال من است، یک لگد محکم به قصر زد. سقفش کنده شد. قصر خراب شد. خشت ها و ملاط نازکش پخش و پلا شد. غصه ام شد! چهار ساعت تمام خشت زده بودم،. منتظر مانده بودم تا خشت ها زیر آفتاب خشک شوند، برای نقشه قصر چقدر فکر کردم. مدام خانه مان به خصوص سمت شرقی خانه که محل سکونت حاج حسن غلامی و کشور خانم بود. برایم نمونه بود. حتی می خواستم دو ردیف پله هم از دوطرف درست کنم. که خشت ها کم آمد. حرفی نزدم. صمد و پسرعموش ، داشتند بلند بلند می خندیدند. برگشتم توی اتاق خودمون. ما توی یک اتاق زندگی می کردیم، من شش سالم بود، محسن تقریبا دو ساله بود. مادرم دید ساکت گوشه اتاق نشسته ام. سرم پایین است. پرسید: «طوری شده؟» گفتم: «صمد زد قصرم را خراب کرد!»
« چرا؟»
« نمی دانم، گفت قصر ر ا طرف خانه ما ساختی، زمینش مال ماست.»
« خب می خواستی بگی مال تو باشه.»
« تا خواستم بگم، با لگد زد، قصر را خراب کرد.» مادرم سکوت کرد. گفت: «اشکالی ندارد. فردا با هم یه قصر دیگه درست می کنیم.» مادرم یک قابلمه کوجک برداشت. خاکی را که برای درست کردن خشت، آماده کردیم. داخلش مرکوکروم ریخت. گل قرمز رنگ شده بود.. در یک کاسه هم، توی گل جوهر آبی ریخت. این گل را بعدا برای ملات استفاده کرد، خانه را یا کمک من و محسن ساختیم… محسن خشت می داد دست مامان… قصر مامان خیلی قشنگ تر از قصر من بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)