داستان انسان (۱۱) سید محمود فرزند فاطمه

آشنایی یا بیگانگی؟
بگذارید در یک کلام بگویم، نحوه رابطه ما با مادر، به زندگانی ما رنگ یا بیرنگی، رونق یا رکود، برکت یا برهوت می بخشد. شاید بیگانه نوشته آلبرت کامو، که یکی از مهمترین رمان های کوتاه قرن بیستم است، شاهد مثال خوبی باشد. بیگانگی مورسو با خویشتن، از بیگانگی او با مادرش ريشه می گیرد. بیگانگی او با مادرش در نخستین عبارت کتاب مانند تیغی تیز بر ذهن ما و یا مردمک چشمان ما کشیده می شود: « امروز مامان مُرد، شایدهم دیروز. نمی دانم» حتی نمی گوید: « مامانم» با همین واژه مامان و حذف ضمیر، فاصله ای ایجاد می کند که نشانه بیگانگی و دوری است. حتی تعبیر صمیمانه، واژه فرانسوی «مامان»، که البته به زبان انگلیسی و نیز فارسی، مترجمان مادر ترجمه کرده اند، (۱) نمی تواند، مانع تداعی فاصله شود. از خود بیگانگی مورسو، با بیگانگی او از مادر، - که حتی نمی پذیرد برای آخرین بار چهره مادرش را در تابوت ببیند.ـ بیگانگی از دیگران و نهایتا به بیگانگی از خود می انجامد.
ما از زمان درگذشت مادر سید محمود دعایی تا واپسین روزهای زندگی اش، یعنی از شهریور ماه سال ۱۳۵۴ تا خرداد ماه سال ۱۴۰۱، هرجا و هرگاه که فرصتی می یافت، شاهد شور حضور مادر و تأثیر سرنوشت ساز آن حضور در ذهن و زبان و زندگی سید محمود دعایی هستیم. مادری که موقعیت فرزند خود را خوب می دانست و می شناخت، افزون بر آن مشوّق و تحسین کننده فرزند خود بود، فرزندی که به عنوان طلبه حوزه علمیه معصومیه کرمان، با روحانیان دانشمند و متخلق به خلق و خویی الهی ارتباط داشت. فشار های شهربانی و ساواك بر مادر سید محمود دعایی موجب می شود، که ایشان توسط مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی، با گذرنامه دیگری- گذرنامه بدون عکس- از ایران خارج و به نجف می رود. یک هفته ای در خانه مرحوم هاشمی رفسنجانی، به مادر سید محمود آموزش می دادند، که چگونه خود را معرفی کند و نیز کتاب مفاتیح را که به او سپرده بودند، سفارش اکید کرده بودند، خیلی مراقب باشد و مفاتیح را از خود جدا نکند. او حتّی در وقت خواب مفاتيح را در آغوش گرفته و به سلامت به نجف رسانده بود، در لای جلد مفاتيح پیام با اهمیتی برای امام جاسازی شده بود. سید محمود با همان طبیعت و فطرت سرشته از رحمت و محبتی که داشت، در خدمت مادر بود. او همیشه از سفر خوش مکه به همراه مادر سخن می گفت. (کاش از آن سفر معنوی و الهی و انسانی اطلاعات بیشتری داشتیم.) در یکی دو سال آخر عمر مادر، فاطمه بانوی متقی، بیمار و ضعیف شده بود. نمی توانست، راحت راه برود. از کنار دیوار می رفت. دست به دیوار می گرفت. هر چند گامی که بر می داشت، می نشست تا نفس تازه کند. در این منزلت دشوار عمر، سید محمود تمام وقت در خدمت مادر بود. تمام وقت که می گویم، به این معنی نیست که او وظیفه انقلابی و حوزوی و خدمت به امام خمینی را در حاشیه قرار داده بود. او می توانست، این امور را مدیریت کند. چنان که ما در اداره موسسه اطلاعات نیز شاهد مدیریت جامع او بوده ایم. توسعه مؤسسه در همه ابعاد، ساختمان و تجهیزات و انتشارات و آموزش همکاران، تأمين مسكن همکاران و همه این ها در زیر چتر مدیرتی سرشار از توجه و محبت و تواضع اداره شد؛ مادر که جای خود دارد. یک وقتی این روایت را از آقای دعایی شنیدم:
« وقتی دیدم، مادرم که ایستاده بود. ناگاه دستش را به دیوار گرفت و به دیوار تکیه داد. حدود هفتاد و سه سالش بود. جلدی دستش را گرفتم که نیفتد. مادرم لبخند زد و گفت: «پیری و هزار عیب!» اما من می دانستم یک عمر کار و زحمت و مشقت در جوانی و میانسالی او را از پای در آورده است. من در مدرسه طلبگی حجره داشتم، بدیهی بود نمی توانستم مادرم را به مدرسه و حجره ببرم. برایش اتاقی اجاره کرده بودم. صبح ها ساعتی قبل از اذان نماز صبح و نماز صبح، مادرم را کول می گرفتم و به حرم حضرت امير علیه السلام می بردم. مادرم نماز و دعا و زیارت می خواند. وقتی نماز صبحش تمام می شد و دعا و تعقيبات نماز را به جا می آورد، ساعتی از اذان صبح گذشته بود. هنوز آفتاب طلوع نکرده بود.مادرم را کول می گرفتم و به اتاقش می رساندم. مادرم بالا بلند بود، اما لاغر و سبک بود. وقتی احساس می کرد، خسته شده ام. آرام قلقلکم می داد، شوخی می کرد، عمامه ام را می بوسید. بساط صبحانه را آماده می کردم. می رفتم نان تازه می خریدم. گاهی هم شیر تازه گاومیش، مادرم شیربرنج و فرنی اعلا درست می کرد. صبحانه با مادرم می خوردم. با او شوخی می کردم. او هم به تمام معنا اهل شوخی و مطایبه بود. می بايست به بغداد بروم تا برنامه رادیوی صدای روحانیت مبارز ضبط شود. وسایل پخت ناهار را دم دست مادرم می گذاشتم. با اتوبوس به بغداد می رفتم. ساعتی پیش از ظهر بر می گشتم تا به نماز جماعت امام برسم. بعد از نماز یک راست می رفتم پیش مادرم، او هم در انتظار من بود. گاه خوابیده بود. پیشانی اش را، دست هایش را می بوسیدم. از خداوند طلب می کردم او را در سلامت نگهدارد و توفيق خدمت به او را از من نگیرد. با هم ناهار می خوردیم. حالا وقت چاق کردن قلیان بود! تنباکوی خوانساربسیار مرغوب تهیه می کردم. با ذغال درجه اول، آتش سرخ کن هم داشتیم. قلیان را با آداب تمام چاق می کردم. با مادر می کشیدیم. شوخی می کردیم. می گفت:
« محمودو! زن بگیر پسرم! آخه پسر جان تو ماشاءالله با این قد و قواره چه مردی هستی که شب بی زن سر می کنی؟ حالا یواشی به من بگو همه جات درسته!؟» بلند می خندیدیم. می گفتم؛ « آره مادر، درستم! اما نگرانم. اگر زن بگیرم، دیگر نتوانم به تو چنان که شایسته است برسم. تو تمام زندگی ات را وقف من کردی. حالا خداوند وسیله ساز، شرایطی فراهم کرده تا در خدمت تو باشم. نگرانم اگر زن بگیرم و یک وقتی زنم به تو حرف تلخی یا سردی بزند. قدر تو را نداند،اگر دلت بشکند، من چه بایدم کرد؟» مادرم سکوت می کرد. با محبت نگاهم می کرد. دست بر پیشانی ام می کشید. گاهی عبایم را می بوسید. می گفت: «پسر جان این لباس جدت رسول الله است، این لباس علی مرتضاست، قدرش را بدان، خداوند یاریت کند.»‌ ناگاه می گفت: « اما اگر زن نگیری، من بلدم رسوایی به بار بیارم!»
« یعنی چه مادر؟ یعنی چه کار می کنی!؟»
« میام جلو مدرسه، به طلبه ها می گم، این سید قد بلنده، هیکلداره، می گن اسمش سید محموده، اومده به من میگه صیغه می شی!؟ خب نصیحتش کنید، آخه من جای مادرش هستم!» من هم بلند می خندیدم. می گفتم: « حالا مادر نکنه اون ته دلت دوست داری شوهر کنی! داستان آن پسر و مادرش که پیش رسول الله (ص) رفته بودند را قبلا برات گفتم. پسره مادرش را قلمدوش گرقته بود. هر دو پای مادرش فلج شده بود. بداخلاقی می کرد، هی بهانه می گرفت. پسر با مادر آمد پیش
پیامبر (ص). گفت: « یا رسول الله !(ص) این مادر من، بداخلاقی می کند. صبح تا شب بهانه می گیرد. » پیامبر لبخندی زد. احوال پیرزن را پرسید، رو به پسر کرد و گفت:« شاید مادرت شوهر می خواهد!» پسر گفت « یا رسول الله هشتاد سالشه، جفتِ پاهاش فلجه، دیگه وقت شوهرش نیست!» مادر به آرامی و دو دستی، به نشانه اعتراض می زد روی سر پسرش، می گفت: «‌بچه تو بهتر می دانی یا رسول خدا!» مادرم گفت:« اگر من جای اون پیرزنه بودم. می گفتم: آی به قربون دهنت یا رسول الله، صدق رسول الله! پس خودت بیا منو بگیر! من خودم را هبه تو می کنم!» با هم می خندیدم. زندگی به رغم تنگدستی و فقر و قناعت، عزیز و زیبا بود. مادرم بهشت بود. تقريبا هشت ماه بعد از درگذشت مادرم، در اسفند ماه سال ۱۳۵۴، ازدواج کردم. ۳۵ ساله بودم. من متولد فروردین ۱۳۲۰ هستم. ازدواج در این سن برای طلبه غیر متعارف است. اما مادر من هم غیر متعارف بود. رابطه ما هم غیر متعارف بود. برای من رضای او معيار زندگی و نشان رضای خداوند بود.مادرم برایم هم مادر بود و هم پدر و هم برادر و هم خواهر، همه چیز و همه کس بود. خداوند در باره مقام ابراهيم، تعبیری را در سوره النجم به کار برده است. امام خمینی در صحبت ها، در درس اخلاق به این نکته اشاره می کرد: «وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّىٰ» (النجم: ٣٧) ابراهيم کسی بود که وفا کرد. این تعبیر فقط یک بار آن هم در باره ابراهيم در قرآن مجید ذکر شده است. ابراهيم از جان خود گذشت، خود را فدای توحيد کرد و خداوند متعال آتش را برای او سرد و سلامت و گلستان کرد. از تمام دارایی خود به ازای ترانه توحيد « سُبُّوحٌ قُدُّوس رَبّنا و ربّ الملائكة و الرّوح» صرف نظر کرد، خداوند به دارایی او برکت داد، آماده بود تا فرزند خویش را در راه خداوند، قربانی کند، خداوند قربانی او را قبول کرد و اسماعيل را برای او نگاهداشت و اسماعيل سر سلسله نسلی از پیامبران شد که پیامبر اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت از همان نسل و از همان ريشه و از همان خانه توحیدند. من یکی از زیباترین مصادیق وفای عهد به خداوند را خدمت به مادر و خشنودی او می دانستم و می دانم. در زندگی خودم هم تجربه کرده ام. کسانی که در خدمت مادر بوده و حرمت و کرامت مادر را چنان که بايست حفظ کرده اند، خداوند در همین دنیا به آنها برکت و نعمت می دهد و چشم عنایت خداوند به آنهاست.» گفتم، خواجه حافظ هم که می گوید: « هر چه كردم همه از دولت قرآن كردم» در واقع می توان گفت: « هر چه دارم همه از دولت مادر دارم!» در زندگی من که همینطور است. آقای دعایی سكوت کرد و گفت: «یک وقتی از آیت الله سید حسین فاطمی در قم شنیدم. جوان بودم. به مقام حضرت امير مؤمنان مولا علی عليه السلام اشاره کرد که ایشان : «کتاب الله الناطق» بوده اند. وقتی در جنگ صفین، با ترفند عمروعاص، شامیان قرآن بر سر نیزه می کنند و در حال شکست، شعار می دهند، بیایید همگی به کتاب خداوند مراجعه کنیم. امیر مؤمنان می گویند: «انا کتاب الله الناطق» من کتاب سخنگوی خداوندم. (۲)
پیداست انسان می تواند آئینه و آیه و جلوه کتاب خداوند شود، پیامبر همینگونه بود. امام علی و اهل بیت او همین بودند. من وقتی پیشانی مادرم را می بوسیدم همان حالی را داشتم که قرآن را می بوسم. ضریح امیرالمؤمنین در نجف را می بوسم. مادرم بود که مهر همه این باور ها و قرآن مجید و اهل بیت را در وجودم شعله ور کرد. دوست طلبه ای پاکستانی در نجف داشتم. نکته گو بود. در جوانی فوت کرد،عاشق امام و آیت الله شهید محمد باقر صدر بود. می گفت، این آیه که خداوند می گوید به یاد من باشید همان گونه که به یاد پدران خود هستید. لایه دیگری نیز دارد؛ خوش به حال کسانی که پدر و مادری دارند که وقتی به یاد پدر و مادرشان می افتند یاد خداوند در آنان زنده می شود.»
لرد بایرون ( ۱۷۸۸-۱۸۲۴)، در شعر بسيار درخشان « قابیل» از خداوند به عنوان پدر و مادر انسان ها، بلکه پدر و مادر همیشگی و ابدى همه پدیده ها و تمام هستی یاد می کند. (۳) بعید به نظر می رسد که لرد بایرون به این آیه حسرت آفرین قرآن مجید توجه داشته است:« فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا » همان گونه که پدران و نیاکانتان را یاد می کنید، خداوند را بیش از آنان یاد کنید.


پی نوشت:
(1) Albert Camus, the outsider, London, Penguin Classics, 1983, p 9
مترجم عربی رمان بیکانه، به تفاوت دو واژه مادر و مامان توجه کرده و در پاورقی توضیح مفیدی داده است. نگاه کنید به:
آلبیر کامو، الغریب، ترجمه: محمد آیت حنّا، بغداد، الجمل، ۲۰۱۴، ص ۷
(۲) قندوزی، سلیمان بن ابراهیم، ینابیع المودة، دارالاسوة للطباعة والنشر، ۱۴۲۲ق، ج۱، ص۲۱۴.
(3) Byron, Edited by: Jerome J McGANN, London, Oxford University Press, 1986, P: 884
“God, the Eternal Parent of all things!”
************
روزنامه اطلاعات، یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۱


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)