داستان انسان(۱۹) نقش سید محمود دعایی در نشر مخفی بعثت

از جمله دستاوردهای با اهمیت انتشار«بعثت» شکل دهی و سامان شبکه مخفی در سازمان روحانیت بود. پیش از نشر مخفیانه بعثت، شبکه به معنای افرادی که در مراكز استان ها، بعثت را تحویل می گرفتند و از طریق آن ها نشریه توزیع می شد، می بایست از هر جهت مورد اعتماد و راز نگهدار باشند. به حساسیت و دشواری کار توجه دارید! در زمانی که ساواک و اطلاعات شهربانی پس از سرکوب خونین نهضت پانزدهم خردادماه و حبس و حصر امام خمینی، مترصد و در جستجوی هر حرکت و هر اعلامیه و یا نشریه ضد سلطنتی و حکومتی بودند؛ مأموران ساواک در مساجد و حسینیه ها،اگر هر سخنوری در سخنرانی اش اشاره ای به نام امام خمینی می کرد، گزارش می کردند و سخنران را دستگیر می کردند، در چنان زمانه رعب انگیزی، توزیع بعثت کاری بسیار دشوار بود. آیت الله هاشمی رفسنجانی به نقش بعثت در شبکه سازی سازمان روحانیت در خاطرات خود اشاره کرده اند. البته پیش از انتشار و توزیع نشریه «بعثت» مجله «مكتب تشیّع» که به ابتكار اکبر هاشمی رفسنجانی به صورت قانونی منتشر و توزیع می شد، مقدمات تشکیل چنین شبکه ای را فراهم کرده بود. چنان که سید محمود دعایی، پیش از مهاجرت به قم، خود تجربه توزیع نشریه «مکتب اسلام» را در استان کرمان بر عهده داشت و چندین بار از سوی شهربانی احضار شده بود و به او تذكر داده بودند. وقتی نشریه ای کاملا قانونی و با مجوّز رسمی مثل مکتب اسلام و مکتب تشیع، از سوی رژیم شاه تحمل نمی شد، بدیهی است که نشریه مخفی و انقلابی و ضد سلطنتی و ضد آمریکایی و اسرائیلی، کارش به کجا می انجامید. آیت الله هاشمی رفسنجانی به نقش بعثت در شبکه سازی سازمان روحانیت در خاطرات خود اشاره کرده اند:
« اقداماتی که در این مقطع داشتیم، علاوه بر اعلامیه و تشکیل جلسات عمومی در هر مناسبت، نشریه مخفی بعثت بود و ايجاد ارتباط با شهرستان ها و تلاش در فراهم کردن شبکه در کشور و زمینه سازی برای یک حزب.» (۱)
نشریه بعثت به تعبیر احمد شاملو:

«دریا
نشسته سرد
یک شاخه
در سیاهیِ جنگل
به سوی نور
فریاد می‌کشد.»

بعثت فریادی بود که شب را می شکست و شعله ای بود که گریبان سرما را می درید و بارقه امیدی بود که به روحانیت و مردم با پيامی روشن می گفت هرچند نهضت پانزدهم خرداد ماه، سرکوبی خونین شد، و به خون نشست، اما نهضت همچنان ایستاده و زنده است. نام و یاد آیت الله خمینی و حمله به مدرسه فیضیه و نهضت پانزدهم خرداد ماه فراموش نمی شود. پیداست دست اندرکاران نشریه بعثت از اهمیت کار و پیام رسانی خود به روشنی آگاه بوده اند و همچنین رژیم شاه می دانست که زنده نگاهداشتن چراغ امید و شعله فریاد چه آسیب هایی می توانست برای رژیم سلطنتی داشته باشد. نکته قابل تأمل ، فضای نومیدی، دلزدگی، سرخوردگی و حسرتی بود که معمولاً پس از هر شکست و یا سرکوبی اتفاق می افتد و طعنه ها و تعریض ها آغاز می شود.
ترسم از ترکان تیرانداز نیست
طعنه تیرآورانم می کُشد
طعنه و تعریض و بلکه تعرّض تیرنیاوران نه تیرآوران! تلخی بیشتری داشته و دارد. البته این طعنه ها و تعریض ها، نه تنها در ایران بلکه در نجف هم شدت و حدّت بیشتری گرفت. امام خم به ابرو نیاورد و یاران خود را به صبر و مقاومت و تحمل تشويق می کرد. شعله شوق و امد به پیروزی را در جان یاران برافروخته بود. به تعبیر قطران تبریزی:
گر بفکندم طعنه بدگوی ز پای
بتواند کند کوه را باد ز جای
ماندگاری و استواری کوه که از وزش تند بادها آسیبی نمی بیند!
 به عنوان نمونه، مرحوم حجت الاسلام اسماعيل فردوسی پور ( ۱۳۱۷- ۱۳۸۵) از شاگردان و یاران امام در نجف و از همراهان امام در نوفل لو شاتو که در دوره اول مجلس شورای اسلامی با ایشان همدوره و نیز همسایه دیوار به دیوار بودیم!، به خاطره ای اشاره می کند، که درست در روز پانزدهم خرداد ماه، ۱۳۴۲ و فضای سرکوب نظامی و تیراندازی و حضور تانک ها و نفربرها و نظامیان تفنگ به دست در میدان ها و خیابان های تهران، ایشان شاهد طعنه و تعریض، بلکه تعرّض مرحوم شیخ محمود حلبی
( ۱۲۷۹-۱۳۷۶) بوده اند:

«موقعی که از تجریش بر می گشتم، در میدان توپخانه آقای سیدی من را  صدا کرد گفت آقا (امام خمینی) را گرفته اند و اینجا شلوغ شده است، ماموران مردم را  می زنند و می کشند، مردم هم ماشین های ارتشی و دولتی را آتش می زنند،  شما چرا می روی؟ نرو خطرناک است. ایشان یک تاکسی را صدا کرد و  نشستیم تاکسی، من گفتم: بالاخره شما کجا می روی و  من را کجا می بری، پیاده شدم بعد دیدم چند تا طلبه هم آنجا کنار خیابان  هستند با آنها همراه شدم. در همان هنگام کامیون های سرباز را مسلح و با  یک حالت تهاجمی دیدم. یک خانمی از توی کوچه درآمد و چشمش  به ماها که افتاد گفت: آقایان شما مشخص هستید، شما را با تیر می زنند  داخل کوچه بروید توی خیابان نایستید. ما توی کوچه رفتیم، از این  کوچه به آن کوچه تااین که به منزل مرحوم شیخ عباسعلی اسلامی ( ۱۲۸۱- ۱۳۶۴) رسیدم. زنگ درب منزل ایشان را زدم، خانمشان آمد و گفت حاج آقا را  دیشب گرفته اند، علی آقا هم رفته است دنبال حاج آقا که ببیند حاج آقا  کجاست هیچ کس خانه نیست. از آنجا برگشتم و فکر کردم حالا کجا  بروم، اوضاع هم خیلی شلوغ بود.
دیدم زنها و مردم از خانه ها بیرون ریختند و اعلام می‌کنند که: «آبها را  مسموم کرده اند آب نخورید!» و به پهلوی لعنت می فرستادند. من فکر کردم که منزل مرحوم آقای حلبی بروم، با آقای حلبی آشنا بودم چون ایشان  وقتی به مشهد می آمد منزل مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی اقامت  می‌گزید از اینرو ما را می شناخت. من وقتی درب خانه ایشان رسیدم  درست ساعت دوازده ظهر بود. از میدان شاه سابق که الآن شده میدان  قیام مرتب صدای تیراندازی و رگبار مسلسل می آمد. به هر حال زنگ  زدم. خود ایشان آمد و درب را باز کرد و تا من را دید تعجب کرد و  گفت اینجا چه کار می کنی؟ ایشان درب را باز کرد و ما رفتیم داخل و  نشستیم. خدمت ایشان ناهار خوردیم. هر دفعه که صدای رگبار از میدان  بلند می شد ایشان یک تکانی می خورد و می گفت: «هان حالا بیرونش کن!،  حالا بیرونش کن، این هم حرف شد که حالا بیرونت می کنم؟» من گفتم  چیه قصه و مگر چه شده است. ایشان گفت: «مگر نمی دانی که آیت‌الله  خمینی در سخنرانی اش گفته است کاری نکن که مثل پدرت بگویم  بیرونت کنند و خوب مگر می تواند بیرونش کند، با این تیراندازی و با  این مردم کشی مگر می شود بیرونش کند!؟» خوب این جریان گذشت و  عصر شد. عصر که شد من می خواستم بیایم ایشان نگذاشت فرمودند که  شلوغ است و تیراندازی می کنند و خطرناک است شما نرو. عصر که شد  ایشان فرمود: بلند شو منزل آقای خرازی برویم. منزل مرحوم آقای  خرازی پدر وزیر امور خارجه، ته کوچه بود و یک منزل با منزل ایشان  فاصله داشت. رفتیم خدمت آقای خرازی و اتفاقاً آقازاده هایشان هم  بودند. ما نشسته بودیم و احوالپرسی با ایشان می کردیم که دوباره صدای  تیراندازی بلند شد. صدای تیراندازی که بلند شد باز مرحوم آقای حلبی  آن جمله را تکرار کرد، وقتی آن جمله را تکرار کرد یکی از فرزندان آقای  خرازی گفت: «شیخ…! سید را گرفته اند و برده اند زندان، معلوم  نیست الآن در چه حالی است و با ایشان چه می کنند، تو اینجا راحت نشسته ای و می گویی بیرونش کن، این چه حرفی است که تو می زنی.» (۲) مرحوم شیخ محمود حلبی شاید به صرافت این نکته نبوده و تأمل لازم و آینده بینی روشنی همانند امام خمینی نداشته است، که چنان تعبیری را به کار برد و البته: «بوی هر هیزم پدید آید ز دود!» گوهر سخن گاه بارقه نور و امید و خردمندی و فرزانگی است و گاه نشانه نومیدی و دلزدگی و پذیرش شکست و گمگشتگی. این دو رویکرد به یکدیگر روشنایی بیشتری می بخشند. چنان که چارلز دیکنز، در نخستين عبارت رمان« داستان دوشهر» که یکی از زیباترین سرآغاز های ادبیات داستانی جهان است، این دو رویکرد را در کنار هم و با هم دیده است:
« بهترین دوران ها بود، بدترین هم بود، روزگار خردمندی بود ، عصر بی خردی هم بود. زمان ايمان و اعتماد بود، زمان ناباوری هم بود. فصل روشنایی بود، فصل تاریکی هم بود. بهار امید بود، زمستان نومیدی هم بود.» (۳)
باور دارم از نهضت پانزدهم خرداد ماه تا انقلاب اسلامی ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، این چهارده سال یکی از درخشانترین سرفصل های تاريخ کشور و ملت ایران و رستاخیز امید و ایمان و تحقق آرمان است.

سال ها بعد در سمینار سراسری انجمن حجتیه در باغ باصفایی در کرج، در مرداد ماه سال ۱۳۵۳ از مرحوم شیخ محمود حلبی شنیدم که می گفت: « ما نمی دانیم که سیاست را با سین می نویسند، یا با صاد!» مرحوم حاج خليل شاه کرمی، رئيس انجمن حجتیه اراک زمزمه کرد: «سیاست با ث سه نقطه است آقا!» دکتر احمد توانا که آیتی از اندیشه و دانش بود، گفت: « لَعَنَ اللهُ السّياسَة و من ساس و من یَسوس!»از من پرسید نظر شما چیست!؟ گفتم: «سیاست نوشتنی نیست، عمل کردنی ست. در ميدان و در آزمون عمل نوشته می شود! من با سهراب سپهری موافقم که می گوید:
«واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد!»
در روز ۲۵ بهمن ماه سال ۱۳۵۷ اراک رفته بودم. دیدم مرحوم حاج خلیل شاه کرمی، دوست قدیمی و رئيس انجمن حجتیه که شخصیتی ملی و مذهبی و و مؤمن و متهجد و از شیفتگان مرحوم مهندس بازرگان بود، رئيس کمیته انقلاب اراک شده بود ، دفترش در دبیرستان پهلوی بود! واقعیت انقلاب بر همه تفسیر ها و تحليل های سیاست گریز حاکم شده بود. پرده ها از پیش دیدگان به کناری رفته بود. در جهان واقعیت، «شاه رفت!» امام و انقلاب، شاه را از ایران بيرون کرده بودند! تا به این نقطه برسیم، آنانی که انقلابی های دوران پیش از پیروزی بودند و انقلابی روز شنبه نبودند؛ خون خوردند و گاه خاموش نشستند و تحمل کردند، تا انقلاب تبديل به جريان عظیم و رودخانه ای پرتلاطم و نیرومند شد، به دریای حضور مردم پیوست و انقلاب در ۲۲ بهمن پیروز شد. نشریه «بعثت » و « انتقام »، چراغ راه در آن روزگارِ بهترین و بدترین بودند!


پی نوشت:
(۱)
اکبر هاشمی رفسنجانی، دوران مبارزه، زیر نظر محسن هاشمی، تهران، دفتر نشر معارف انقلاب، ۱۳۷۶، جلد اول ، ص ۱۹۱
(۲) خاطرات حجت الاسلام اسماعيل فردوسی پور
تدوين فرامرز شعاع حسینی، رحیم روح بخش
تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، موسسه عروج ۱۳۸۷، ص ۴۳ تا ۴۶

(3) Charles Dikens, a tale of two cities, P 4
https://www.gutenberg.org/files/98/old/2city12p.pdf

*****
روزنامه اطلاعات، یکشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۱

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)